با سلامی دیگر خدمت دوستداران سریال The Walking Dead ، در خدمت شما هستم با قسمت چهارم از فصل دوم داستان ( جدال با مردگان ) از اینکه با نظراتون به من روحیه میدین که داستان رو با قدرت ادامه بدم تشکر میکنم ، همچنین شما میتوانید فصل اول و قسمت های پیشین را از لینک های زیر مشاهده بفرمایید ;-)

فصل اول جدال با مردگان ، قسمت اول فصل دوم ، قسمت دوم فصل دوم ، قسمت سوم فصل دوم

( همچنین اگه قسمت بعدی مثلا تا روز جمعه آماده نشد موکول میشه به روز دوشنبه مثلا میگم )
خب شما رو دعوت میکنم به قسمت چهارم داستان:

فردا:
با این سرم که فعلا بیرون نمیتونم برم، برق هم دیگه کم کم تموم میشه دیگه ، باید به فکر ساختن برق خورشیدی باشیم ، رشته من که الکترونیک ، رشته امیر و مهدی هم الکترونیک ، نشستیم روی فرش.
-کنعان و آوش برین یه الکترونیکی چیزی پیدا کنین این چیزایی که تو لیست نوشتم رو بیارین .
آوش: حله لیست رو بده
لیست رو دادم بهش کنعان و آوش رفتن لیستی که داده بودم رو بیارن.
دختره اومد نشست رو فرش.
دختره: سلام من فرنازم ، خیلی ممنون که من رو نجات دادین
-سلام، خواهش میکنم ، خب چند سالته؟ اونجا چیکار میکردی؟
فرناز: 20 سالمه ، من و بابام و مامانم تو خونه بودیم بعد این قضایا ، صبح روزی که شما بیاین 3 نفر اومدن تو خونه
به اینجاش که رسید بعض کرد.
فرناز: بابام و مامانم رو کشتن ، من رو هم گرفتن
دیگه رسما داشت گریه میکرد ( دختر مردم رو به گریه انداختی )
فرناز: ببخشید
بلند شد رفت آب بزنه به سر و صورتش، بعدش دکتر اومد.
دکتر: اومدم یه نگاهی به زخمت بندازم
اومد باند پیچی دور سرم رو باز کرد یدفعه سوخت ، صورتم رو جمع کردم ، بتادین رو برداشت ریخت روی زخم ، چنان سوخت که میخواستم بگیرم دکتر رو بزنم ، بعدش باند پیچی رو عوض کرد.
-حال مهدی چطوره؟
دکتر: کی؟
-همون که تیر خورد به دستش
دکتر: آها ، خوبه ، تیر رو در اوردیم از تو دستش
-آها ، خب تو پیش اینا چیکار میکردی؟
دکتر: والا من تو بیمارستان بودم بعد این قضایا اینا اومدن یدفعه همه رو کشتن من هم چون دکتر بودم گرفتن چون بدردشون میخوردم.
-آها، ساعت چنده؟
دکتر یه نگاه به ساعتش کرد و گفت: 11 ظهر
-آها
هوا داره ابری میشه :-| ، دراز کشیدم چشمام رو بستم.

حدودا نیم ساعت و 45 ثانیه بعد (:-| ) :
چشمام بستم یدفعه چند قطره آب ریخت رو صورتم ، چشمام باز کردم دیدم اوه اوه چه ابری سریع نشستم سر جام ، بقیه هم بلند شدن.
-همه برین داخل که خیس میشین الآن
بلند شدم رفتم پیش سکو ( مدرسه چند تایی پله میخوره میره پایین اونجا حیاط ، بالا پله هم حیاط هست ، کلاسا بالا پله هست جلوشون حیاط ، وای نفسم گرفت )
-بچه ها بیاین داخل که سرما میخورین
هیچکدوم گوش ندادن
داد زدم: بیاین داخل خیس میشین الآن
هیچی به هیچی :-| ، یدفعه یه رعد و برق زد همشون جیغ زدن اومدن تو ، امان از دست اینا ، رفتیم تو کلاسا، بارون شروع شد
-همه سطل و هرچی میتونین بردارین برین از آب بارون جمع کنین که حیاتیه
همه رفتن هرچی دم دست بود رو برداشتن رفتن گذاشتن تو حیات که آب جمع شه، یدفعه صدا دستی ماشین شنیدم ، احمقا خیابون خیس دارن دستی میکشن :-|
-کامیار برو درشون باز کن اومدن
کامیار بدو رفت درشون رو باز کرد اومدن داخل پارک کردن بدو اومدن بالا
-کنعان زیر پات سطل ها رو
یدفعه کنعان پاش رفت تو یکی از سطلا و افتاد :-|
-لگد نکنی :-|
بچه ها هم داشتن میخندیدن بهش اومدن تو کلاس ، موش آب کشیده شده بودن، کنعان اومد پیشم وایساد سرم رو بردم عقب دیدم کمرش خیسه، یدفعه یه فکر شیطانی زد به سرم :-D
دیدم آوش و فرناز که دارن با هم حرف میزنن ، کنعان هم تو عالم هپروت داره سیر میکنه، یدفعه دستم اوردم بالا زدم تو کمر کنعان شتلق صدا داد.
-چه خبرا؟؟
کنعان: اوووووفففففف ، کمرم خیسه نزن نه ، خبر درد ، خبر کوفت
منم داشتم میخندیدم بهش.
-لیستی که داده بودم پیدا کردین؟
کنعان: آره تو ماشینه ، برم بیارمش
-نمیخواد بعدا میریم برمیداریم
کنعان: حله
یکی دیگه خوابوندم پس کمرش ، شپلق
کنعان یدفعه برگشت اومد بزنتم ، صدام نازک کردم گفتم
-نژن من گناه دالم نگاه شرم شکشته امممممم
کنعان: ای مرگ خخ، سرت شکسته خل شدیا
-نظر لطفته
بقیه هم داشتن میخندیدن

شب شده بارون هنوز بند نیومده ، منم ج*ی*ش*م گرفته ( ای مرگ خخ ) همین گوشه موشه ها هم نمیشه خو همه هم بیدارن مجبورم برم تا دستشویی ، دستشویی هم دوووووووررررررر ته حیاط :-| ، دیگه مجبورم دیگه ، چراغ قوه رو برداشتم بلند شدم برم ، دیدم آوش و کنعان هم بلند شدن :-|
-شما هم بله؟؟
دو تاشون خندیدن
-بریم
رفتیم بیرون هوا خفن سرد شده ، کاپشنم رو کشیدم روی سرم رفتیم طرف دستشویی ، رسیدیم به دستشویی فقط یکی از دستشویی ها درست بود ، رفتیم تو راهرو دستشویی آوش سریع پرید رفت تو دستشویی.
-ای بابااااا
یدفعه یه صدا اومد من و کنعان زدیم زیر خنده
آوش: ای مرگ
-آوش خلاصش کن ترکیدیم
بعد از یک دقیقه آوش اومد بیرون ، تا اومد بیرون کنعان پرید تو
-ای بابا :-|
بعد از 2 دقیقه کنعان اومد بیرون ، تا اومد بیرون سریع پریدم تو دستشویی ، اه اهههه چه بویی میاد
-آوش و کنعان چیکار کردین شما؟؟ خفه شدم
دوتاشون زدن زیر خنده
-ای مرگ تو این دنیا بر اثر خفگی میمیرم حالا خخ
بعدش اومدم بیرون رفتیم گرفتیم خوابیدیم.

یک هفته بعد:
بالاخره برق خورشیدی رو درستش کردیم گذاشتیمش توی حیاط،
خب اینم از برق خورشیدی ، دکتر اومد
دکتر: خب دیگه زخم سرت خوب شده بازش میکنم هوا بخوره بهش
-باشه
دکتر اومد باند پیچی رو باز کرد ، اولش که هوا خورد به زخمم سوخت.
-آوش ماشین بنزین داره
آوش: آخراشه
-پس بریم بنزین بزنیم لازم میشه
آوش: حله پاشو بریم
-کنعان بیا بریم
کنعان هم اومد ، من نشستم جلو ، آوش نشست پشت فرمون ، کنعان هم نشست عقب، کمربندامون رو بستیم و راه افتادیم ، پمپ بنزین از مدرسه دور بود یکم ، یکم که نه یکم خیلی :-|
نزدیکا پمپ بنزین بودیم آوش هم داشت یواش میرفت یواش که نه 100 تا سرعت داشت :-D
یدفعه یه چیزی ترکید ( لاستیک بود فکر کنم ) یدفعه منحرف شدیم و چپ کردیم، بعد از 2-3 تا ملق که زدیم ماشین سرو ته افتاد رو زمین، خوبه کمربند بسته بودیم ، کمربند رو باز کردیم در باز نمیشد با پا رفتم تو در تا در باز شد اومدم بیرون دیدم زامبی داره میاد یه عالمه ، سریع اومدم برم کمک کنعان دیدم کنعان اومده بیرون رفتیم کمک آوش کمربندش باز نمیشد ، زامبی ها هم داشتن میرسیدن ، سریع قمه رو در اوردم کمربند رو بریدم اومدیم بیرون ، از ماشین دور شدیم یهو ماشین ترکید موجش رسید بهمون پرتمون کرد رو زمین، سریع بلند شدیم.
-زود باشین زامبی ها دارن میان

رفتیم بغل دیوار داشتیم راه میرفتیم دیدیم 6-7 زامبی جلومونه اومدیم برگردیم دیدیم پشت سرمون هم زامبیه.
کنعان: گیر کردیم
پشت سرم رو نگاه کردم دیدم یه دره
-سریع برین تو خونه بدو بدو
با پا رفتم تو در در باز شد سریع رفتیم تو خونه هه ، کمد و این چیزا گذاشتیم پشت در رفتیم خونه رو گشتیم دیدیم خبری نیست زامبی نیست تو خونه ، خونه 2 طبقه بود ( دوبلکس ) رفتیم طبقه بالا دیدیم خبری نیست ، رفتیم نشستیم رو مبل، زخم روی سرم دوباره باز شده بود.
کنعان: آرش سرت
-ولش کن ، برین ببینین چیزی هست بخوریم
کنعان و آوش رفتن ببینن چیزی هست یا نه
آوش: چند تا کنسرو هست
کنعان: منم جعبه کمک های اولیه رو پیدا کردم
اومد سرم رو ببنده

ساعت 9 شب ( در مدرسه ) :
همه از دیر کردن آوش و آرش و کنعان نگران بودن، فرناز پیش رضا رفت و گفت: آقا رضا دیر نکردن؟؟
رضا: چرا ، اگه تا فردا ظهر برنگشتن میریم دنبالشون
در همین لحظه مهرسا به پیش رضا آمد
مهرسا: عمو رضا
رضا: جانم
مهرسا: عمو ها کجان؟
رضا که نمیدانست چه جوابی دهد گفت: رفتن بیرون زود میان
مهرسا: باشه
رضا: به در مدرسه نگاهی کرد و به فکر فرو رفت
ساعت 9 شب :
لم دادم رو مبل با دست راستم هم ضرب گرفتم رو دسته مبل ، اعصاب هم ندارم :-|
-آوش ساعت چنده؟
آوش: سی و پنج هزار تومن تخفیف میدم مشتری شی :-D
اینجوری نگاش کردم :-| ، فهمید اعصاب ندارم ، آوش خندش محو شد :-| ( زدی تو ذوق بچه :-| )
آوش: ساعت 9
-آها
کنعان برام یه کنسرو اورد
کنعان: بیا بخور
کنسرو رو گرفتم از کنعان
کنعان: خب بیاین از گذشته هامون بگیم زمان هم میگذره
آوش: باشه
دو تایی نگاه من میکردن اینجوری :-|
آوش: خب سکوت علامت رضاست
کنعان: نه علامت کامیاره :-D
آخرش خندوندن منو
آوش: خندیدیاا
-مرگ :-D ، خب شروع کنین
کنعان: خب من شروع میکنم ، خب من کنعان هستم
-سلام کنعان
یدفعه ترکیدیم از خنده :-D
کنعان: ای دردددددد ، خب 18 سالمه ، تک فرزندم بابا مامان ندارم یعنی تو یتیم خونه بزرگ شدم ، وقتی هم این اتفاقات شروع شد تو یتیم خونه بودم که بعدش فرار کردم رفتم تو خیابونا سردرگون بودم که رفتم تو پادگان و بقیه ماجرا. خب من آوش رو به این چالش دعوت میکنم :-D
آوش: خب اسمم رو که میدونین ، 22 سالمه پدر و مادرم بعد از شروع اتفاقات
به اینجاش که رسید ساکت شد
آوش: نتونستن فرار کنن و ، خب بیخیالش ، بعدش منم سرگردون بودم که رضا اینارو دیدم ، کمپمون هم بزرگ بود ولی خراب شد همون روزی که تو اومدی
-خب اسم منم که میدونین ، 19 سالمه ، قبل از شروع اتفاقات وقتی 12 سالم بود بابا مامانم از هم جدا شدن خودم بودم و خودم کسی هم نداشتم که ازم مراقبت کنه، بعد از شروع اتفاقات هم رفتم بالا پشت بوم ، بعدش هم که حسن و کامران رو دیدم و باقی ماجرا
آوش: عجب
-مش رجب
کنعان: سه وجب
-:-| شما ها بخوابین من نگهبانی میدم
آوش: من که خیلی خستمه پام هم درد میکنه مال تصادف سه ساعت دیگه بیدارم کن نگهبانی بدم نوبتی نگهبانی میدیم
کنعان: منم میخوابم آوش تو من و بیدار کن بعدش نگهبانی بدم
-باشه
آوش: حله
آوش و کنعان گرفتن خوابیدن ، منم رفتم تو خونه بگردم یکم ، تو خونه شمع گذاشته بودیم تا روشن شه، داشتم میگشتم یه قاب عکس دیدم افتاده روی زمین برش داشتم، نگاه کردم دیدم یه خانواده ان یه مرد با یه زن با 2 تا دختر و یه پسر ، قیافه پسره برام خیلی آشنا بود کجا دیدمش؟؟؟؟ قاب رو گذاشتم روی میز رفتم لب پنجره، پنجره رو باز کردم به طرف خیابون باز میشد پنجره ، سرم رو کردم بیرون چه باد خنکی همون یخ میومد نگاه پایین کردم دیدم اوه اوه :-| چقدر زامبی دم دره حالا چطوری بریم بیرون :-| ، بعدش یه سه ساعتی گشتم تو خونه و فضولی کردم :-D تا ساعت 12 شد رفتم به آوش بیدار کنم
-آوش
آوش: امممممم خاااااارررررررررررر پوفففففف
-مرگ ، آوشششش
آوش: خااااااا
یدفعه 2 تا انگشتم گرفتم جلو سوراخ دماغش خخ
آوش: خاااااااا هاااااااا
یدفعه بیدار شد
آوش: چی شده؟؟؟؟؟؟؟؟
-ساعت 12 شده :-D
آوش: آها ، خب مثل انسان بیدار کن خو بیا بگیر بخواب تا من نگهبانی بدم
-مثل انسان بیدار نمیشی خو
بعدش رفتم لمیدم روی مبل و گرفتم خوابیدم

ساعت 9 صبح ( در مدرسه ) :
بچه ها گوشه حیاط مشغول بازی بودند ، رضا روی پله ها نشسته بود و به در خیره شده بود ، فرناز هم خواب نرفته بود و در کلاس نشسته بود و گریه میکرد که مبادا اتفاقی برای آوش افتاده باشد ، و رضا گفته بود که اگر تا ساعت 12 ظهر پیدایشان نشود به دنبالشان خواهد رفت.
ساعت 9:30 صبح :
خواب بودم یدفعه حس کردم 2 تا انگشت از 2 طرف اومد تو شکمم سریع از خواب پریدم از پشت مبل افتاد رو زمین :-| منم افتادم همراه مبل حالا نمیتونستم پاشم :-| کنعان و آوش هم داشتن زمین گاز میگرفتن :-D
-ای مرگ یکی بیاد من و بگیره بلند کنه
کنعان با خنده اومد دستم رو گرفت بلندم کرد ، مبل رو هم صاف کردیم صبحانه هم کنسرو خوردیم
آوش: نگاه دیشب چی پیدا کردم
یه دوربین شکاری اورد بیرون از زیر مبل
-خوبه :-D ، بریم بالا پشت بوم ، ببینیم چیزی پیدا میشه یا نه
کنعان: بریم
رفتیم بالا پشت بوم ، با دوربین شکاری نگاهی به خیابون انداختم یه مینی بوس دیدم
-اونجارو یه مینی بوس اگه روشن بشه خیلی خوبه
کنعان: کو ببینم
دوربین رو دادم به کنعان ، نگاهی به بالا پشت بوم انداختم ، یه اتاقک کوچیک دیدم رفتم درش رو باز کردم دیدم انباریه ، طناب هم بود ، طناب رو برداشتم رفتم بیرون ، رفتم اونطرف پشت بوم دیدم یه کوچه پشتی هست دیدم زامبی نیست تو کوچه .
-بیاین از اینطرف میریم پایین
آوش: چجوری؟
-طناب پیدا کردم اینو میبندیم دور این کولر بعدش میریم پایین تو کوچه هم زامبی نیست
رفتیم طناب رو بستیم دور کولر و طناب رو انداختیم پایین ، شانس ما طناب بلند بود
-آوش تو اول برو بعدش کنعان من آخر میام
گفتن باشه و آوش اول رفت پایین من و کنعان هم طناب رو گرفته بودیم ، آوش رسید پایین بعدش کنعان رفت که بره پایین من طناب رو گرفته بودم ، یدفعه یادم اومد پسره رو کجا دیده بودم ، وایییییی ، کنعان رفت پایین حالا نوبت من بود که برم پایین ، ولی نرفتم قمه رو در اوردم طناب رو پاره کردم انداختم پایین
آوش: عه چیکار میکنی دیوونه؟؟؟
-من نمیام خودتون برین من باید مجازات بشم
کنعان: چته تو چیکار کردی ، چی میگی؟؟؟
-برین شما
آوش: نیای نمیریم
رفتم رو لبه وایسادم
-اگه نرین خودم رو میندازم
آوش: ر..دم بهت اه ، باشه باشه رفتیم
-با مینی بوس برین مدرسه دنبالم نیاین دیگه، من بدشانسی میارم ، مجازات هم باید بشم
آوش و کنعان دیدن کله خراب شدم رفتن ، رفتم با دوربین نگاه کردم دیدم سوار مینی بوس شدن مینی بوس روشن شد ، اومدن از جلوی خونه رد شدن رفتن زامبی های جلوی در هم با صدای مینی بوس رفتن طرفش ، منم رفتم تو خونه و رو مبل نشستم و به بدشانسیم که پیش هرکس رفتم چیزی جز بدشانسی نداشتم فکر کردم اون از پراید که تا سوارش شدم ترکید اونم از کمپ رضا اینا که نرسیده بهش پوکید و به پسره فکر کردم.
« نشستم تو خونه بیرون پر جنازه شده ، یدفعه صدا اومد یکی هم داشت در میزد .
پسره: کمککک کمککک آقا تو رو خدا در رو باز کن کمکک
رفتم از تو چشمی در نگاه کردم دیدم یه پسره پشت در وایساده کمک میخواد ، ولی من چون ترسیده بودم درش رو باز نکردم بعدش رفت بیرون رفتم از تو پنجره نگاه کردم دیدم 2-3 تا زامبی گرفتن خوردنش »
ساعت 11 قبل از ظهر ( در مدرسه ) :
رضا همچنان روی پله نشسته بود که ناگهان صدای ماشینی را شنید که به مدرسه نزدیک میشود سریع از جای خود بلند شد و به سمت در رفت و در را باز کرد و دید که مینی بوسی در مدرسه وایساده است و کنعان و آوش سوار آن هستند سریع در را باز کرد وارد مدرسه شدند
رضا: کجا بودین؟
آوش: با ماشین چپ کردیم بعدش رفتیم تو یه خونه
رضا: آرش کو؟؟
آوش: نیومد!!
رضا: چی؟؟ یعنی چی نیومد؟
آوش: نمیدونم نمیدونم سریع بریم ماشین برداریم بریم دنبالش
رضا: بریم
ساعت 11 قبل از ظهر:
مطمعنا میان دنبال من پس باید از اینجا برم بیرون زامبی های دم در هم که متفرق شدن یکم خرت و پرت برداشتم از تو پنجره دیدم زامبی دم در نیست ، رفتم دم در ، در رو باز کردم و رفتم پی سرنوشت خودم ، ادامه دارد…

آنچه در قسمت بعد میخوانید:
رضا و آوش و کنعان به سمت خانه در حرکت بودند به خانه رسیدند داخل خانه را گشتند اما اثری از آرش نبود

داشتم برای خودم راه میرفتم یدفعه حس کردم یکی دستمال گذاشت روی دهن و دماغم و بیهوش شدم ، بهوش که اومدم دیدم بسته شدم به صندلی سرم پایین بود از چیزی که میدیدم بشدت تعجب کردم :-| …

نظرات خود را با ما در میان بگذارید ( نویسنده آرش غلام شاهی )