درود بر دوستان و همراهان همیشگی بزرگترین وبسایت هواداران واکینگ دد در ایران. امیدوارم روزگار خوبی رو داشته باشید و شاد و امیدوار زندگی کنید. بدون مقدمه وارد تحلیل اپیزود 906 از دنیای جدید مردگان متحرک میشیم امیدوارم مثل همیشه همراهیم کنید و نظراتتون رو با من و بقیه به اشتراک بگذارید.

**این مطلب حاوی ۱۰۰% اسپویل از اپیزود 906 دنیای مردگان متحرک است**(جهت خواندن مطلب اسکرول کنید)

.

.

.

.

اپیزود اول بعد از ریک…

5 اپیزود از فصل 9 رو دیدیم و در مجموع 120 اپیزود رو از ابتدا با “ریک” سفر کردیم و حالا بعد از این سفر طولانی اولین اپیزود رو بدون اون تجربه کردیم. هیچ چیزی بدتر از این نیست که در تیتراژ سریال اثری از اسم “اندرو لینکلن” نباشه و این درد بدتر میشه وقتی “آنچه گذشت” رو هم دیگه با صدای اون نشنویم. لعنت به سازنده ها که حتی صدای ریک رو هم از سریال حذف کردن. با اینکه جهان بعد از ریک بسیار مترقی تر و مدرن تر شده، دیگه دغدغه تمدن ها بعد از قریب به 6 سال، جنگ های پارتیزانی، جدال بر سر منابع و مناقشه بر سر قدرت نیست اما اصلا مگه کسی یا چیزی در دنیای آخرالزمان هست که بتونه جای ریک رو بگیره؟ اونقدر دنیای امروز “واکینگ دد” با زمانی که ریک بود تفاوت کرده که به نظر میرسه لااقل 20 سال گذشته باشه. دنیای جدید پر شده از اتفاقات خوب، اجتماعات متمرکز شدن و ظاهرا قوانین پارلمانی “میشون” برقرار شده و دموکراسی کاملا برقرار شده. “گرایمزها” هر کدوم مشغولیت های ریک رو دنبال می کنن، هر کس مسئول بخشی از میراث ریک شده، آثار گذر سالها رو بیش از بقیه مردم میشه روی چهره گرایمزها دید. ضجر هایی که کشیدن و زخم هایی که خوردن کاملا در چهره هاشون مشخصه، البته قطعا ریک چند برابر اونها در این مدت پیر شده، کیه که ندونه ریک در این چند سال چقدر تلاش کرده تا به خانواده ش برسه؟ کیه که نتونه بفهمه اون کیلومترها دورتر و شاید تو یه ایالت یا کشور دیگه چه روزها و شب های سختی رو دلواپس و نگران گذرونده؟ درد وقتی بیشتر میشه که میبینیم خونواده اون حتی کوچکترین حدسی هم نمی زنن که ممکنه اون زنده یه جایی بیرون از مرزها باشه. اینکه رفته باشی و هیچکی منتظرت نباشه بد دردیه، اینکه بخوای بشینی واکینگ دد ببینی و ریک دیگه توش نباشه قابل باور نیست…

.

سفر برادری، مسافتی که پایانی ندارد!

همه میدونستیم بعد از ریک چه بلایی سر هر کدوم از گرایمزها میتونه بیاد، اما “دریل” هر کسی نیست! نه خانواده ای، نه همراهی و بدتر از همه نا امید! دریل از همون روزی که با چشمای خودش محو شدن برادرش رو روی پل دید و به سمت خونه اصلیش یعنی جنگل برگشت همونجا نزدیکای “هیلتاپ” موندگار شده. درد اون بخاطر تنهایی از همه بیشتره. در طول سفر از “آتلانتا” تا “الکساندریا”، دریل هر کسی رو که تنها گذاشته از دست داده، “مرل”، “بث”و خیلی های دیگه. ریک آخرینش بود، همونی که جونش رو براش فدا می کرد. حالا دیگه تصمیم گرفته کنار هیچکسی نباشه تا مجبور نشه درد تنها گذاشتنش رو بچشه. اصلا بیاین بپذیرین که عوامل سریال هم با اون سر سازش ندارن، خوب که ببینیم هر جا قرار شده عذاب وجدانی کسی رو گرفتار کنه دریل نامزد اول بوده. این مرد به عنوان دومین ستون باقیمانده از “Atlanta Five” حالا کوله بار عذاب و دردش رو روی شونه هاش گذاشته و به همونجایی پناه برده که بارها برای فرار از دردهاش به اونجا میرفت(هیچکدوم از ما نیست که گریه هاشو بعد از مرگ بث توی جنگل فراموش کرده باشه، دریل هنوزم که هنوزه بند کفشای بث رو روی پاهاش نگه داشته!). چشمهایی که هر روز صبح به دنبال کسی یا چیزی یا اصلا دلیلی برای ادامه دادن می گردن، موهای جوگندمی و آشفته تر از قبل دریل، ردای بلندِ کولی وارش، “کراسبوی” دوس داشتنیش و زندگی به سبک “حشاشین” در “Assassin’s Creed” همه و همه درد درونی اون و عذابی که گریبانش رو بعد از سالها هنوز هم چسبیده نشونمون میده. نمی دونم توجه کردین یا نه که جلیقه معروفش تنش نبود، بالهایی که با ریک بهش قدرت پرواز میدادن بعد از ریک ترکش کردن. در 906 هر چند زیاد از دریل ندیدیم اما همین سکانس ها گویای همه چیز بود و شاید شنیدن فقط همین یک جمله در این اپیزود ازش؛ “آنچه در واکینگ دد گذشت”، کامل به ما نشون داد که در این چند سال چه بر اون گذشته!!!

.

مسیر تاریک، مبهم و بدون رهبر!

مسئول امنیت، سامورایی یا مادر؟! شک نکنید، مادر، مادر و باز هم مادر! میشون قهرمان دنیای آخر الزمان و قهرمان دنیای بدون ریک. هنوزم که هنوزه یاد و خاطره ی اسطوره آخرالزمان رو توی سینه ش داره، همونجایی برای سوگواری میره که برای بار آخر ریک رو دید، از همون زاویه به پلی نگاه میکنه که آخرین وداعش رو با ریک انجام داد و اون پل لعنتی رو هر روز میبینه تا یادش بمونه ریک برای چی خودش رو فدا کرد. میشون سامورایی دنیای مدرن امروز هستش، کسی که قطعا به عنوان یک قانونگذار و مسئول ارشد حفظ امنیت وظیفه خطیری رو نسبت به ساکنان، گرایمزها و خانواده ریک داره. میشون بعد از سالها درد ریک رو به دنبال خودش میکِشه، هر جا میره از هر مسیری عبور میکنه دنبال نشانه و ردی از ریک می گرده. اون گمراه، تنها و درمونده اس بدون ریک، اما بخاطر خونواده ش هنوز امیدوار به کورسوی نوره، امیدواره چون ریک در 712 ازش همینو خواست، ازش خواست تا نشانه ها رو دنبال کنه و ناامید نشه. امید هنوز هم زنده اس حتی در تاریک ترین جای ممکن، حتی در مرگ هم امید هست همونطور که “ساشا” به ریک نشون داد، همونطور که جسم گندیده ی یه “واکر” می تونه به یه موجود زنده دیگه زندگی ببخشه، همونطور که یک پله سیمانی میتونه بستر روییدن یک گل بشه، میشون یک سربازه، یک مبارزه اون هیچوقت تسلیم نمیشه همونجوری که سامورایی ها هیچوقت تسلیم نمیشن. ادامه میده، میجنگه، می کُشه و می بخشه چون در 712 به ریک قول داد عقب نشینه، قول داد بخاطر بقیه و بخاطر ریک ادامه بده و انصافا سر قول خودش هم ایستاده.

.

گاهی ترَک میخوریم تا راه نور رو باز کنیم!

جمله ای که روی دیوار اتاق خواب “کارول” دقیقا روی یک تَرک روی دیوار نقش بسته استعاره از خیلی چیزها در سریاله. استعاره از پلی که شکست(پل آینده!)، استعاره از دردی که همه گرایمزها به نوعی در طول این اپیزود نسبت به پرسش های نوجوون ها و تازه وارد ها به زبون میارن؛ “حتما دلیلی برای این وضع وجود داره!”، استعاره از اسطوره ها و امیدهایی که شکستن(کارل، ریک و …)، استعاره از شیطانی که رام شده(نگان!) و خیلی چیزهای دیگه. همه ما در طول زندگی ترک میخوریم تا راه نور رو باز کنیم. هر ترک با اینکه یک زخم ایجاد میکنه ولی با هر بار جوش خوردن اون زخم جسم ما قوی تر میشه، خراشیدگی ها بریدگی ها و شکاف ها به ما یاد میدن درد کشیدن هم جزئی از زندگیه، یاد میدن هر کاری که ما برای بقا انجام میدیم باید به رشدمون کمک کنه، باید قدرتمون رو بیشتر کنه و هر چی بیشتر شکست بخوریم بیشتر زنده بمونیم. میشون و بقیه گرایمزها شاید اندازه یک کتاب هزار صفحه ای درد تجربه کرده باشن، اصلا هر چی بیشتر توی این دنیا زنده بمونی بیشتر درد رو خواهی چشید اما به همون نسبت هم تجربه های صد ساله رو میشه تو چند سال چشید و قدم های بزرگ تر برداشت، اینها خصوصیت آخرالزمانه خصوصیت واکینگ دده و خصوصیت گرایمز هاست.

.

گرایمز ها قدرتمندتر از همیشه حتی بدون ریک!

همونطور که گاهی افتادن یک درخت تنومند تو جنگل میتونه فرصت رشد به نهال ها و گیاه های جوون تر بده، از زمانی دیگه سایه ریک روی سر گرایمزها نیست اونها مجبور شدن به خودشون متکی تر باشن و حالا خیلی بهتر از قبل می فهمن که فشار بار مسئولیت چقدر زیاده. کافیه بار آخری که “رزیتا” و “یوجین” با هم بیرون رفتن تا یوجین اولین گلوله دست سازش رو بسازه مرور کنیم، اتفاقات مسیر و نهایتا نتیجه کارشون رو همگی یادمونه. حالا اما موضوع خیلی فرق کرده، سالها گذشته، دکتر یوجین پورتر دیگه اون آدم سابق نیست و چقدر خوب ریک در موردش گفت که همه چیزهایی که امروز هست بخاطر توعه. تیم “آرون”، رزیتا، یوجین، “جودیث” و “لورا” ترکیبی از آلکساندریا و “پناهگاه” هستش و شاید به ما نشون می ده “ناجی”های توّابی که در درگیری “کمپ آینده” طرف درست رو گرفتن الان در آلکساندریا و توی تیم گرایمزها هستن خصوصا وقتی ما لورا رو در شورای تصمیم گیری آلکساندریا می بینیم. آرون همونجوری که حدس میزدیم جای ریک در “کمیک” رو گرفته و مسئول تیم تجسس آلکساندریاس، پدر خوانده “گریسی” و البته محافظ شخصی یادگار ریک هم هست، هر چی نباشه آرون زندگیش رو به ریک مدیونه. یادمونه که آرون در پیدا کردن غریبه ها متخصصه اما در آخرین تجربه ظاهرا بازی جور دیگه ای رقم میخوره، اینبار لجاجت و یک دندگی دختر ریک در امان دادن به غریبه هاس که آرون و بقیه تیم رو متعجب میکنه. (همه ما اولین برخورد آرون و جودیث و اون ماجرای با مزه ی پای سیب رو در کلبه ی معروفه “We Are The Walking Dead” یادمونه! ای وای که چقدر زود باز دلم هوای ریک رو کرد، شما رو نمی دونم اما من بعد آشنا شدن با این آرون جدید هر وقت اون رو ببینم یاد ریک میوفتم). گرایمزها یاد گرفتن که تیمی کار کنن چون دیگه مغز متفکر و استراتژیست بزرگ اونها نیست که با کشیدن نقشه های بکر بهترین ها رو براشون فراهم کنه. حالا باید خودشون برای زندگی تلاش کنن، همکاری کنن و تصمیم بگیرن، فکر میکنم در این چند سال اونها به خوبی یاد گرفتن کنار هم بودن قوی تر شون می کنه و همین روحیه تیمی اونها رو تا اینجا سر پا نگه داشته.

.

تازه وارد ها، فرصت یا تهدید؟!

گروه جدیدی به بازماندگان می پیوندن که نه اونقدر عجیب و مرموزن که ارزش بررسی بیشتر از اینی که در سریال دیدیم داشته باشن و نه اونقدر قدرتمند و خاص که قرار باشه به آینده اونها امیدوار باشیم. فقط چند نکته در مورد دیدار اونها با گرایمزها هست که بد نیس بگیمشون. اول اینکه من از همین الان دلباخته شخصیت “کلی” شدم، نمیدونم چرا ولی احساسش خیلی فوق العاده اس، امیدوارم یه روزی جزئی از گرایمزها باشه و همونجور که فرشته نگهبان “کانی” بوده فرشته نگهبانه جودیث و “آرجی” هم باشه. به هر حال، تازه وارد ها به تازگی رییس شون رو از دست دادن، “برنی” شخصیتی که ما ندیدیمش ولی مطمئنا برای اونها مثل ریک بوده، “مگنا” خفن ترین شخصیت تازه وارد هاست که البته با تمام ذکاوتش تا وقتی میشون مچش رو گرفت هنوز نمی دونست دقیقا با چه کسایی طرفه!(میشون با داشتن شوهر شروری که سابقه جرم و جنایت زیادی داشته و در زندگی بعدیش بودن کنار یک کلانتر تمام عیار، به راحتی میتونه علائم و نشانه های یک زندانی رو از فاصله چند متری تشخیص بده!). مگنا تو این گروه از همه قدیمی تره و شاید به لطف زندانی بودن تونسته مدت بیشتری زنده بمونه، با اینکه به ظاهر آدم به دردبخوریه و شاید در اپیزود بعدی جلوی میشون چند تا حرکت بتونه بزنه اما همین که هنوز نحوه مبارزه درست با واکرها رو نمیدونه نشون دهنده اینه که چاشنی شانس در زنده موندنش خیلی تاثیر داشته. از “یومیکو” هنوز چیز زیادی نمیدونیم اما “لوک” ظاهرا یه کارکتر خنثی و معمولیه که ما رو به یاد “گابریل” اون اولا میندازه! بیاین تلاش کنیم حدس بزنیم اگر ریک الان بود چه برخوردی با اونها می کرد، راهشون میداد؟ رهاشون می کرد؟ یا می کشتشون؟ من حدس میزنم همین کاری رو می کرد که میشون کرد، اون اجازه نمی داد اینها کنار خونواده ش باشن، یادتونه که با “صدیق” چطور رفتار کرد؟ خب بله اون مال وقتی بود که هنوز “کارل” زنده بود اما رفتار ریک از ابتدا با غریبه ها زیاد دوستانه نبود، بعد از کارل قصه براش جور دیگه ای شد درست، اما امینت خانواده برای ریک از اول خط قرمزش بوده. به هر حال ریک هم اگه امروز بود به غریبه ها امان میداد ولی نه در کنار خونواده ش. اما در غیاب ریک، میشون به عنوان رییس امنیت چطور قوانینی که خودش وضع کرده بود رو شکست؟ بخاطر جودیث؟ بخاطر رفتار اصلاح شده ای که مگنا در تحویل چاقوش نشون داد؟ بخاطر احساساتش؟ اگه از من بپرسین جواب اینه؛ بخاطر کارل! بله درست خوندین، همه چیز به مکالمه میشون و کارل در اتاق خواب مربوط میشه. کارل در شرایط مشابهی صدیق رو در ازای جون خودش، نجات داد و امروز داریم میبینیم که چند گرایمز جونشون رو مدیون صدیق هستن. میشون به غریبه ها رحم کرد چون کارل اگه بود اینو میخواست، میشون به نگان هم رحم کرده چون کارل اینو میخواست. میشون زندگیش رو برای کارل می داد و حالا بخاطر پسر بزرگ از دست رفته ش از قوانین خودش عبور میکنه تا صدا، روح و میراث خونوادهِ درگذشته ش همچنان در ذهن دختر زیباش باقی بمونه، چون نمی خواد هیچ نشانه ای از اونها محو بشه!!!

.

احترام، مسئولیت و مهربانی نصایح شاهانه!

نقطه مشترک همه بچه های دیروز و نوجوونای امروز، جسارت، شجاعت و روحیه جنگندگی اونهاست. میراثی که فقط از یک گرایمز به گرایمزی دیگه منتقل میشه. جودیث، “هنری” و احتمالا “هرشل” همگی این خوی گرایمزی رو توی وجودشون دارن. کلاه، جین، کفش و “کلت پایتون” برازنده دختر جسور ریک هستش و چوب دستی، جلیقه و لحن هم در خور پسر شجاعه کارول. حدس میزنم آینده “ریک جونیور” هم همین باشه، پسری که خون دو اسطوره رو توی رگ هاش داره حتما میتونه آینده رو به همون شکلی در بیاره که پدرش ترسیم کرده بود. هنری حالا علاوه بر مهارت هایی که از “مورگان” یاد گرفت مسئولیت های دیگه ای هم در کینگدام داره، تبدیل به امید خانواده ای که اون رو به فرزندی گرفتن شده و درگیر بحران نوجوانی و شورش هورمون های پسرونه اس. جودیث هم در یک کلام عصاره ای از “شین” و ریک شده، همونقدر جذاب، همون اندازه جسور و به همون شکل سرکش. شاید بهترین جایی که میشد اصالت رو توی خون این دختر بچه دید جایی بود که با کلت پایتون پدر و لباس خواب رو به در ورودی ساختمون مترصد حرکت اشتباهی از طرف مگنا بود تا مغزش رو روی ایوون بپاشه، بله این دختر دختریه که “لوری” بخاطرش جونش رو فدا کرد، کارل بخاطرش مادر خودش رو کشت و ریک بخاطرش آینده رو ساخت. خانواده های بچه گرایمزها، همه سختکوش و شکست ناپذیر هستن، به شدت حساس روی بچه هاشون و شدیدا دقیق روی تربیت اونها. ببربچه های گرایمزها هم مثل پدر مادرهاشون جنگنده و مبارز بار اومدن، باهوش هستن و مسئولیت پذیر و در عین حال مهربان.

.

تنور کارول همچنان شعله می کشد!

همه ما اپیزود 613 رو یادمونه، همون اپیزودی که کارول در “Burning Room” بلایی رو سر ناجی هایی که اون و مگی رو اسیر کرده بودن آورد که فقط “جیگسا” بر سر قربانی هاش در مجموعه فیلم های “اره” میاورد. کارول اونجا بخاطر مگی و شاید بچه اون این کار رو کرد و در 906 عین همون کار رو با ناجی های راهزن کرد اینبار بخاطر بچه خودش. کارول و هنری در مسیر ملاقات با دریل حرکت میکنن که به صورت اتفاقی به “جِد” می رسن و توسط گروهش محاصره میشن، جِد با ضربه زدن به پای هنری مشابه کاری رو کرد که هم پیاله ی ناجی ش با برادر هنری یعنی “بنجامین” کرد و عاقبت اون قائله، جلوی چشمای مورگان به کشته شدن بنجامین منتهی شد. اما کارول نمی تونه جسارت کسی به بچه ش رو تحمل کنه، اون یک گرایمزه و آتش رو با آتش پاسخ خواهد داد. جِد با خیال اینکه تونسته سر گردنه وایسته و راه رو روی کارول ببنده خوشحاله، فک میکنه چون یه بار کارول جونش رو بهش بخشیده برای راهزنی هاش بهترین جا نزدیک کینگدام و “Boss Lady” موندنه. راهزن ها ناخواسته توی تله ی کارول افتادن و بهاشو هم پرداخت کردن. کارول بعد از گذروندن اتفاقات تلخ زیادی از آتلانتا تا کینگدام، مدتهاست تصمیم گرفته خودش افسار خونواده ش رو دستش بگیره، خودش برای اونها مبارزه کنه و خودش امنیت اونها رو برقرار کنه، اون دیگه حاضر نیست “سوفیا”، “لِیزی”، “میکا”و یا “سَم” دیگه ای رو از دست بده و هنری رو به هر قیمتی حفظ خواهد کرد حتی اگه قرار بشه تعداد آدم هایی که میکشه از تعداد انگشتای دست همه گرایمزها هم بیشتر بشه. کارول همینطوریش آدمی نبود که به راحتی حلقه ی “ایزاکیل” رو به جِد بده اما این کار رو در قبال جون پسرش کرد و آدمی هم نبود که دوباره حاضر بشه جون جِد رو بهش ببخشه. جِد بزرگترین اشتباه زندگیش رو کرد که خواست لطف کارول رو در حق خودش جبران کنه و بهای سختی رو هم بابت این حماقتش پرداخت. کارول هیچوقت اون زن مهربون با موهای نقره ای که به نظر میرسه تمام عمرش رو در آشپزخونه گذرونده نبوده و نیست، اون علیرقم ظاهری که بعد از سالها درست کرده، ملکه “اِلف ها” در “ارباب حلقه ها” نیست اما این واقعیت رو دقیقا قربانی هاش زمانی میفهمن که دیگه چاره ای جز ضجر کُش شدن ندارن. حدس میزنم کارول به این دلیل به جِد در کمپ آینده امان داد که درگیری رو اون شروع نکرده بود، احتمالا “اوشن سایدی ها” درگیری رو شروع کرده بودن و تیراندازی متقابل اونها با ناجی ها منجر به مرگ خودشون و بعضی ناجی ها شده بوده(شاید اینکه تفنگ های پرتاب نیزه یِ اوشن ساید تو دستای ناجی ها بود هم همین باشه). به هر حال چیزی که مهمه اینه که با آتیش بازیه کارول دیگه اثری از راهزن ها لااقل اطراف کینگدام نخواهد بود و چقد این آتیش بازی برامون یادآور “ترمینوس” و شاهکاری که کارول اونجا کرد هستش! من فکر میکنم با اینکه کارول واقعا فکر کرد اون غنائم رو راهزن ها بعد از کشتن سربازان کینگدام، ازشون دزدیدن، واقعیت ماجرا اینه که واقعا راهزن ها غنائم رو با کشتن به دست نیاوردن بلکه اونها رو پیدا کرده بودن، حالا سوال اینجاس که اگه اونها سربازان کینگدام رو نکشتن پس کار کی بوده؟! درست حدس زدین کار واکرنماهای تازه وارد ماست(برای بررسی بیشتر به توضیحاتم در بند آخر مراجعه کنید!).

.

هزار مایل بالا!

همه میدونیم “نگان” قبل از همه این اتفاقات معلم بوده ولی هیچکدوم حدس هم نمی تونستیم بزنیم بعد از گذر سالهایِ بدون ریک، حالا معلم ریاضی دختر ریک شده باشه! نمی دونم می تونین هواپیماهایی که در ارتفاع بالاتر از هزار مایل در مسئله جودیث پرواز میکنن رو شناسایی کنین یا نه؟ میتونین حدس بزنین چرا با اینکه هر کدوم مسیر مخالف اون یکی رو در پیش گرفته بازم نگان از جودیث میخواد سوار هیچکدوم نشه رو حدس بزنین یا نه؟ شاید اون دو هواپیمایی که بالاخره توی آسمون به هم برخورد خواهند کرد استعاره ای از دو پادشاه در زمان ریک باشن، یعنی ریک و نگان، بله آسمون هر چقدر هم بزرگ باشه برای هواپیماهایی که میخوان بالاتر از هزار مایل رو تجربه کنن شاید اونقدرها وسیع نباشه چون هر چی بری بالاتر احتمال برخوردت با هواپیمای بالاتر از خودت بیشتر میشه! به هر حال من در دو چیز با نگان موافقم، اول اینکه علم باید به درد زمان حال بخوره و مسائل با مصادیقی از زمان حال مطرح بشه و دوم سوار شدن توی هواپیماهای A و B آخر عاقبت نداره!!! از اون طرف خیلی بیشتر از اینکه با نگان موافق باشم با جودیث موافقم که اعداد کاری ندارن به اینکه کی اونها رو محاسبه میکنه و قراره از محاسبه چه نتیجه ای گرفته بشه، اونها کار خودشون رو انجام میدن و قرار هم نیست ریاضی برای همه مسائل جواب قانع کننده ای داشته باشه! چه بخوایم با استفاده از اعداد تعداد روزهای اسارتمون رو بشماریم و یا چه بخوایم درصد تاثیرگذاشتن مون روی یادگار ریک رو باهاشون بسنجیم، در هر صورت اونها کار خودشون رو انجام میدن و قضاوت رو به ما واگذار میکنن!

.

دنیای امروز، ابهامات و اتفاقات!

در این چند سال که از رفتن ریک گذشته اجتماعات ما مسیر رشد رو با ترکیبی از فرمول های جادویی “جورجی”، ذکاوت یوجین و پشتکار خودشون به خوبی طی کردن، در واقع ما هم با دیدن آلکساندریا و “کینگدام” همونقدری تعجب کردیم که تازه وارد ها متعجب شدن، اینهمه پیشرفت و تغییر در 6 سال نمی تونه بدون جادو اتفاق افتاده باشه خصوصا وقتی میدونیم روزی که ریک گرایمزها رو ترک کرد بزرگترین معضل در آخرالزمان خوراک بود. از شواهد بر میاد که قوانین پارلمانی به مرکزیت کینگدام تدوین شده و پایتخت اجتماعات اونجاست، هر کدوم از رهبران “Big 3” یاد گرفتن که روی پاهای خودشون واستن و به هم محتاج نباشن، (لااقل در کینگدام و آلکساندریا که اوضاع اینطوره) اما مراودات بین اونها همچنان برقراره هرچند زیاد پایدار و مستحکم به نظر نمی رسه. هیچکس از سرنوشت “سوپر مگی” خبری نداره و تمام نشانه های مربوط به نبودنه مگی، به یک ثانیه نشون دادنش در “آنچه گذشت”، ابراز ناراحتی بازماندگان وقتی اسم هیلتاپ میاد، دیالوگ های گنگ بین گابریل و “رزیتا”، دلایل مبهم صدیق برای نپذیرفتن تازه واردها و نهایتا زخم مرموز روی پهلوی میشون ختم میشه! در مورد هیلتاپ احتمالا بعد از تخریب “پل آینده” همونطوری که ریک فکر میکرد مسیر مواصلاتی به سمتش تخریب شده و شاید همین باعث شده دهکده ی دوسداشتنی ما تک بیوفته و آهسته آهسته تحلیل بره، از طرف دیگه با توجه به اِلِمان های موجود در این قسمت احتمالا گروه غریبه ای به الکساندریا وارد شدن و تو زرد از آب درومدن همین هم باعث حساسیت آلکساندریا و خصوصا میشون به غریبه هاس، همین باعث وضع قوانین امنیتی در ارتباط با اونهاست و شاید هم همین علت اصلی زخم روی پهلوی میشون باشه، بخوام دقیق تر بگم حدس میزنم موضوع همونی باشه که “نگان” برای جودیث تعریف کرد، آوردن یک غریبه اشتباه و پناه دادن به اون یا گروهش باعث شده اونها به بقیه غریبه ها یا حتی ساکنین حمله کنن و به اونها آسیب بزنن، شاید این اتفاق همون اوایلی که ریک از دست رفته بوده افتاده باشه، و شاید برای پهلوی میشون همون اتفاقی افتاده که برای گوش مادر نگان افتاده! در نهایت اینکه احتمالا همین مسائل هم باعث میشه میشون غریبه ها رو در آلکساندریا نگه نداره و اونها رو به هیلتاپ ببره تا رییس اونجا که حدس میزنم “عیسی” باشه بهشون پناهندگی بده وگرنه مگی اگه هنوزم اونجا باشه بعید میدونم عضو جدیدی رو  اونهم با سوء سابقه بپذیره! و اما مگی، شاید چیزی که میشه در مورد مگی حدس زد اینه که احتمالا در جریانه رفتن یا گم شدنش پای غریبه ها وسط بوده لااقل استنباط رزیتا که از واکنش میشون به غریبه ها میخواد این رو به ما نشون بده. شاید مگی با توطئه ای دزدیده شده و گابریل هم به همین دلیل با تشکیلات مخابراتی که احتمالا یوجین سر هم کرده هنوز داره دنبالش می گرده، شاید پای اوشن سایدی ها وسط باشه، شاید مگی هرجایی هست “تارا” هم باهاشه چون اون رو هم ندیدیم و تقریبا اون گرایمزی بود که به اوشن ساید از همه نزدیک تر بود، و هزار اما اگر دیگه که احتمالا تا نیم فصل به جواب های اونها خواهیم رسید.(رل رزیتا و گابریل هم در نوع خودش جالبه من یکی توقع رابطه یوجین و رزیتا رو بیشتر داشتم تا این رو اما به هر حال ما قبلا هم از این دست روابط از رزیتا دیدیم منظورم ارتباط مضحک ش با “اسپنسر مونرو” پسر “دیانا” بود! به شخصه فکر میکنم شاید متعاقب اتفاقی که در انتهای اپیزود افتاد اون رو به زودی از دست بدیم خدایی نکرده!). یوجین و رزیتا برای استقرار تقویت کننده سیگنال رادیویی مایل ها از کینگدام خارج شدن و ناگهان با مهمان های ناخوانده و همیشه خوانده سریال رودررو  میشن! “واکرها”یی که قرار بود به سمت شرق حرکت کنن بدون هیچ دلیلی تغییر جهت دادن و به سمت مخالف حرکت کردن تا دوستان ما رو غافلگیر کنن. اونها دارن میان اما نه مثل همیشه، شاید اگه یوجین قبل از صدا زدن رزیتا از اون بالا دقیق تر به آرایش واکرها نگاه میکرد می فهمید که حرکت این گله اصلا متعارف نیست، نه نحوه پخش شدنشون توی زمین نه آرایش حمله و سرعتشون! درسته که وقتی خودش رو پایین رسوند متوجه شد اونها تمام خطوط دفاعی رو که احتمالا هم در مقابل واکرها و هم انسانها وضع شده دور زدن اما باز هم ذره ای به موضوع شک نکرد، اصلا چه چیزی درباره واکرها میتونه مشکوک باشه؟ اونها قاعدتا باید مرده باشن دیگه مثل بقیه مرده ها اما موضوع قرار نیست به همین سادگی ها باشه، دنیای “واکینگ دد” همیشه برای ما و گرایمزها سوپرایزهای خودش رو داره. فقط کافیه در اولین ملاقات با گله ای که با یوجین و رزیتا مواجه شدن(درست قبل از رد شدن از فنس ها) به چهره های واکرهای جلودار دسته دقیق تر نگاه کنین، درست دیدین؟ همشون ماسک مرده ها رو زدن و لااقل 20 نفر اول اصلا واکر نیستن! همین موضوع رو قبل از پریدن اونها به کنار رودخونه می تونین دوباره ببینین. موهای سالمی که روی صورت واکرهای جلودار دسته ریخته دوباره ادعای منو تصدیق میکنه، حالا می فهمیم چه کسایی کینگدامی ها رو کشتن و تهدید واقعی اون بیرون چه کسایی هستن؟ احتمالا در مسیری که میشون قراره تا هیلتاپ طی کنه هم باز با اونها مواجه بشه اینجور که بوش میاد گرگ ها در لباس مرده ها برگشتن، خانم ها آقایان این شما و این “ویسپر ها”!

.

پیروز باشید.