دروووود بر همه کاربران و دوستداران بهترین سریال تاریخ تلویزیون یعنی واکینگ دد. خوشحالم که باز هم می تونم در کنار شما باشم تا با نگاهی دقیق تر سریال رو موشکافی کنیم. پیش از هر چیز بابت خلف وعده 907 پوزش می خوام متاسفانه هجوم مشکلات و گرفتاری ها اجازه نداد که هفته گذشته رو کنار شما باشم، در تحلیل پیش رو با نگاه دقیق به اپیزود 908 نکات برجسته و مهم 907 رو هم ذکر خواهم کرد، پس با من همراهی کنید امیدوارم لذت ببرید و من رو در جریان نظرات خودتون بزارید.

**این مطلب حاوی ۱۰۰% اسپویل از اپیزود 908 دنیای مردگان متحرک است**(جهت خواندن مطلب اسکرول کنید)

.

.

.

.

سومین اپیزود بعد از ریک…

اجتماعات ما در این 6 سال دستخوش تغییرات زیادی شدن، ترقی و مدرنیته شاید بارز ترین این تغییرات باشه اما همونجور که قبلا هم اشاره کرده بودیم، این ظاهر پیشرفته نباید به راحتی گول مون بزنه. تنش های بین اجتماعات دیگه محدود به غذا نیست بلکه اینجوری که مشخصه بقاء دلیل اصلی این اختلافات زیر پوستی هستن. با توجه به اینکه در راس هر اجتماع هم لااقل یک “گرایمز” قرار گرفته به سادگی نمیشه از کنار مشکلات شون گذشت. موضوع هر چیزی که هست و هر اتفاقی که در این 6 سال بعد از “ریک” افتاده به اتحاد بازمانده ها لطمات جدی وارد کرده، قبلا حدس زدیم که شاید پناه دادن به یک سری آدمهای اشتباه باعث شده که درگیری و اتفاقات زیادی رقم خورده باشه اتفاقاتی که شاید حتی به یک جنگ شبیه بوده باشن، جدال هایی که شاید یکی از اجتماعات رو درگیر کرده و دقیقا وقتی اون اجتماع به کمک نیاز داشته هم پیمانش وارد گود نشده، شاید اون کسی که پشت بقیه رو خالی کرده “آلکساندریا” و “میشون” بوده باشن. به هر حال اون زخمای عجیب و غریب روی بدن میشون و صورت و بدن “دریل” نمیتونه کار آدمای معمولی بوده باشه، هرچند فکر کردن به اون زخم ها و اتفاقات گذشته الان کمترین دغدغه ی ماست! موضوعی که لابلای همه روزمره های واکینگ دد میشه پیداش کرد فقدان یک رهبر قاطع در قواره ی ریک هستش کسی که بتونه حرف آخر رو بزنه و روی همه نفوذ داشته باشه. دریل سالهاست توی جنگل به دنبال رد و نشانه ای از ریک می گرده، دنبال هر علامتی که بهش دلیل محکمی برای نگشتن بده. “رُز های چروکی” رو یادتونه؟ ماجرای فصل 2 و “سوفیا” رو میگم؟ اون رز ها تو تمام لوکیشن هایی که دریل نا امیدانه دنبال سوفیا می گشت دیده می شدن. حالا اون رز ها لابلای تمام اتفاقات واکینگ دد در حال روییدن هستن(منظورم تیتراژ سریاله) اما دریل نمی تونه دور و بر خودش اثری از اونها پیدا کنه. اون دیگه نمی خواد تا از دست رفته ش پیداش کنه، می خواد که خودش بتونه اون رو پیدا کنه، هر چند که همه ما میدونیم این اتفاق هرگز اون اطراف نخواهد افتاد! رنجی که دریل بعد از ریک تحمل میکنه شاید به اندازه میشون یا بیشتر از اون باشه، حالا از “آتلانتا 5” فقط دو نفر باقی موندن و اونی که بین این دو نفر نیمی از خودش رو از دست داده قطعا دریله، شاید اینکه بال روی کتف راستش رو هم از روی جلیقه ش کنده همین باشه!

(نمیدونم این قراره الگوی خاصی باشه یا نه که اپیزود 5 صدای دریل بود که “آنچه گذشت” رو برامون گفت و 907 و 908 ما این جمله رو با صدای میشون شنیدیم، فقط امیدوارم عوامل کاری با این دو نفر نداشته باشن چون اعصاب من یکی دیگه کشش بیشتری بعد از ریک نداره!)

.

دیوانه از قفس پرید!

سخته سالها تو یه سلول انفرادی باشی و بدونی که قرار نیست هیچوقت داغی خورشید رو روی پوستت حس کنی، سخته که کاخ و کوخ ات ریخته باشه و همه چیزایی که فکر میکردی جز تو کسی نمی تونه داشته باشه رو از دست بدی، تحقیر بشی، له بشی و اصلا آدم حساب نشی. غیر قابل تحمله که بدونی تقریبا برای هیچکس مهم نیست که چه سرنوشتی در انتظارته و اگه یه روز بمیری حتی کسی حاضر نشه جنازه ت رو جمع کنه. اینها و خیلی بیشتر از این زبانحال مردیه که “گلن”، “آبراهام” و غرور ریک رو ازمون گرفت. “نگان” شخصیت عجیبی داره و این موضوع رو فقط “گابریل” نیست که فهمیده، شاید زودتر از همه “کارل” بود که متوجه پیچیدگی های اون شد. شخصیت نگان مثل پیاز لایه لایه است، تقریبا تمام احساسات رو به نحوی غلیظ تو خودش داره، از خشم گرفته تا عطش قدرت، دیوانگی محض، عشق، یآس و نفرت! برای رمزگشایی از دیالوگ های دیوانه وار نگان به گابریل باید به اپیزودی برگردیم که ریک با یک غافلگیری کشنده دقیقا پشت دیوارهای “پناهگاه” در حال تحقیر کردن نگان بود و بر حسب اتفاق گابریل و نگان با هم، هم اتاق شدن، تو اون سکانس عالی ما اولین اعترافات نگان رو در مقابل پدر روحانی شنیدیم و شاید برای بار اول کمی از گذشته تاریک نگان با خبر شدیم، تو همون لحظه ها بود که نگان به گابریل علاقه مند شد، هر چند در نبرد نهایی قصد داشت با تهدید گابریل ریک رو وادار به تسلیم کنه اما من به شخصه بعید میدونم هر اتفاقی که می افتاد حاضر به کشتن اون می شد. به هر حال، گابریل ماه ها یا شاید سالهاست که داره نگان رو روانکاوی میکنه به شیوه ای که کشیش ها افرادی رو که توسط ارواح خبیث تسخیر شدن تطهیر میکنن! اما وقتی پای نگان وسط باشه این جنگیری قراره نیس مطابق برنامه پیش بره، چون نگان خود شیطانه حتی اگه به واسطه سالها انفرادی و حبس بارها مجبور شده باشه به خودش و گذشته اش فکر کنه. نگان بر خلاف چیزی که ریک بود یک شخصیت خاکستری نیست، اون بر خلاف ریک افسار شیطان درونش رو تو دستای خودش نداره تا هر وقت اراده کنه شیطنت هاش رو به زنجیر بکشه، یک حس ششم کثیف و خطرناک در وجود نگان ریشه داره، یک هوش سیاه که همیشه و همه جا مترصد خارج شدن از کالبدشه تا تمام عقده های فروخورده ش رو منفجر کنه! بیخیال، اینجا کلاس روانشناسی و کارکتر شناسی نیس و منم قصد ندارم ریشه های شخصیت ضد اجتماعی نگان رو رمزگشایی کنم، پس بریم سر وقت اتفاقی که حدس میزدیم روزی بیوفته! گابریل بخاطر ضعف درونی ش به راحتی تحت تاثیر نگان قرار می گیره، و عین بازی ای رو میخوره که “مگی” از نگان خورد، نگان با غلغلک کردن احساسات گابریل به “رزیتا” و سوء استفاده از موقعیت پیچیده ای که بدون میشون در آلکساندریا حاکمه، فرصتی رو به دست میاره که سالها انتظارش رو می کشید. کافیه به پوزحندش وقتی از در سلول دراومد دقیق بشین تا بتونین خنده ی ترسناک شیطان درونش رو ببینین. این لبخند موزیانه دقیقا همونیه که وقتی گلن و آبراهام رو وحشیانه کشت و ریک رو داشت وادار میکرد دست پسرش رو قطع کنه روی لباش بود! سلول “مورگان” بعد از شش سال استفاده مداوم و مهمان پذیری، حالا دیگه استحکام سابق رو نداره، قفل و دیوارهاش زنگ زده و یراقی که بعد از اینهمه سال روغن کاری نشده باشه در اثر یک ضربه محکم بسته نخواهد شد. میشون که برای برقراری استحکامات و شدید ترین تدابیر امنیتی در الکاسندریا خیلی تلاش کرده بود حالا حضور نداره و همین یک روز غیبت کافیه تا تمام زحماتش رو به باد بده! حدس میزنم نگان در درگیری احتمالی آینده خودخواسته یا ناخواسته به کمک آلکساندریا بیاد و حتی ممکنه جون کسانی مثل “جودیث” رو هم نجات بده ولی به هر حال هیچکدام از این کمک ها محض رضای خدا نخواهد بود، حدس من اینه که به این طریق شاید بتونه گرایمزها رو متقاعد کنه که بهش امان بدن چون بعد اینهمه سال اسارت نه عضلاتش مثل سابق قوی موندن و نه از نظر روحی آمادگی زندگی تنها در این دنیای فعلی رو داره. کسی نمیدونه شایدم با فرار از آلکساندریا با “دوایت” و “شری” روبرو بشه-به شخصه خیلی دوست دارم تقابل اونها رو در دنیای بیرون ببینم! اما گذشته از همه اینها نگان حالا یک شیطان رها شده در دنیاییه که ریک برای اون فراهم کرد!!!

.

تقابل غیر دوستانه Big3، در این سالها چه گذشته؟!

نمیدونم تو این سالها چه اتفاقاتی افتاده که اینقدر بین گرایمزها فاصله انداخته، آیا جنگی روی داده؟ بحث و جدلی پیش اومده؟ نا رفیقی از یکی از طرفین رخ داده یا چی؟ اما هر اتفاقی که افتاده میشون طرف اصلی مجادله بوده، شاید بعد از ریک روحیات و احساساتش به هم ریخته، شاید این با خودش حرف زدن ها هم به همین دلیل باشه، شاید حمایت یکی از اجتماعات از پناهجو های وحشی باعث اختلاف و خونریزی شده و هزار شاید دیگه اما چیزی که مهمه اونها هنوز هم معتقدن که یک خانواده هستن و از این مهمتر باز هم نقش خیلی پر رنگ ریک در زمان حضورشه که حالا انگار اون آهنربایی که فلزات مختلف رو دور خودش و متصل به همدیگه نگه داشته بود دیگه وجود نداره و این باعث از هم گسیختگی امروز “واکینگ دد” شده! “کارول” داره تلاش میکنه نقش ریک رو در این دنیا بازی کنه، اون در حال حاضر تنها فردیه که همه ی گرایمزها ازش حرف شنوی دارن، حتی اگه سرکشی های میشون رو ببینیم باز هم وقتی کارول بخواد میتونه خانواده رو دور هم جمع کنه. بیاین برگردیم به اپیزود 904 و درد دل های ریک با دریل توی چاله، حالا می فهمیم علتی که ریک اینقدر حرص و جوش آینده رو میخورد چیه! میشون که مشخصا بخاطر دخترش حاضر شده روی تمام اصولش پا بزاره بعد از کش و قوس های زیاد بالاخره تازه وارد ها رو به هیلتاپ میرسونه. در مسیر راه از زبون “صدیق” متوجه میشه که مگی مدتهاست که دیگه در هیلتاپ نیست، این بی خبر بودن میشون از اتفاقات هیلتاپ و اون ملاقات عجیب با تارا و کارول در هیلتاپ و از همه اینها مهمتر اون گاردی که اهالی هیلتاپ نسبت به میشون داشتن تا جایی که همه اونها رو قبل از ورود خلع سلاح کردن، همه و همه نشون دهنده اختلاف عمیق بین رهبران هستش خصوصا بین آلکساندریا و هیلتاپ، از صحبت های میشون و صدیق میشه حدس زد که میشون به واسطه یک سری مشکلات مثل ریک مجبور شده تصمیمی رو به جای همه بگیره، تصمیمی که مثل گذشتن از خون نگان جلوی خیلی از خونریزی ها رو گرفته و باعث زنده موندن اهالی هیلتاپ شده اما مگی دیگه نتونسته این وضع رو بریا بار دوم تحمل کنه و شاید به همین خاطر هم از هیلتاپ رفته! بیاین قبل از ورود به هیلتاپ به اتفاقاتی که در مسیر برای میشون و تازه وارد ها افتاد نگاه دقیق تری بکنیم، در پارتی که به شیطان های جدید دنیای آخرالزمان خواهم پرداخت بیشتر توضیح می دم اما همینجا بد نیس اشاره کنم به شبی که گروه در اسطبلی بین راهی توقف کردن، اون شب ما سایه ای رو پشت دیوارها دیدیم که قطعا یکی از گشتی های دشمن تازه وارد بوده، اون با شناسایی دقیق موقعیت گروه ما دوستانش رو برای غافلگیری فرا میخونه، شانسی که گروه ما میارن اول اینه که گله “واکرها” از موقعیت اونها خیلی دورتر هستن و تا زمانی که میتونن اونها رو به اصطبل هدایت کنن دیگه صبح شده و گروه ما فرصت فرار پیدا می کنن، و از طرف دیگه مشغولیت وحشی ها به “یوجین” و رزی برای دوستان ما شانس دوباره ای رو فراهم میکنه تا بتونن موقعیت رو مدیریت کنن. روشنایی روز و تعداد افراد گروه ما و نحوه مبارزه شون با واکرها شاید به وحشی ها هشدار میده که هویت خودشون رو مخفی نگه دارن. گشتی های اونها گروه ما رو تا پشت دروازه های هیلتاپ دنبال می کنن- “کانی” با حس ششمی که داره به خوبی وجود اونها رو در جنگل حس میکنه، همونطوری که قبل از حمله به اصطبل اومدنشون رو حس کرد، تلاش می کنه بفهمه تو جنگل چه خبره اما با قدرت استتار دشمن نمیتونه لابلای درختها تشخیص شون بده. پیک های هیلتاپ با اینکه میشون ازشون خواست تا خبر رفتنش به هیلتاپ رو به عمارت برسونن باز هم به مسیرشون ادامه دادن و به الکساندریا رفتن- این موضوع هم میتونه دلیل دیگه ای بر اختلاف بین این دو شهرک باشه! به هر حال، نکته ای که خیلی قابل توجهه ترس زیاد مردم هیلتاپ از سوارها هستش، ترسی که کاملا در چهره نگهبان ها دیده میشه، چیزی که میتونم اینجا حدس بزنم اینه که احتمالا اون دشمنانی که باعث اختلاف بین این دو شهرک شدن سوار بر اسب بودن یا لااقل به این نام شناخته می شن! ما تا الان چیز زیادی از “کینگدام” ندیدیم اما “هیلتاپ” بعد از مگی دیگه اون شیرازه سابق رو نداره، “عیسی” علاقه ای به مدیریت نداره و همش دنبال بهانه ای برای خروج می گرده، “تارا” هم مشخصا به اصرار مگی بوده که “اوشن ساید” رو رها کرده و در هیلتاپ باقی مونده تا ضعف های عیسی رو در رهبری کاور کنه. چیزی که الان در هیلتاپ کاملا مشخصه ضعف شدید امنیتی و عدم قابلیت دفاعی مناسب لااقل به اندازه الکساندریا و کینگدام هستش و از اون طرف یه جورایی ایزوله موندن این شهرک نسبت به بقیه اجتماعات بخاطر بُعد مسافتش بعد از تخریب شدن “پل آینده”، همه اینها رو ضرب کنین در اینکه اونها رهبرشون رو هم در 908 از دست دادن!

.

نجوای شیطان!

حرام زاده های بی شرف وارد می شوند! اگر از طرفداران پر و پا قرص سریال بوده باشین خیلی وقته که انتظار ورود شیطان به سریال رو می کشید، بله بله میدونم حتما میگید چیزی که تو سریال زیاده شیطانه اما باید بهتون بگم سخت در اشتباهید اگه بخواید “وولف ها”، “زباله گردها”، “ناجی ها” یا حتی واکرها رو با شیطان مقایسه کنید! بله درست خوندید اینها همه روی هم در حرام زاده گی حتی نزدیک به “ویسپرها” نیستند! ما از مدت ها قبل شاید نیم فصل دوم فصل پنجم منتظر اونها بودیم، با آغاز فصل ششم و حمله ارتش واکرها به آلکساندریا و بعد از اون مواجهه مکرر گرایمزها با واکرها همیشه ترس از اومدن اونها رو داشتیم، حالا اما بالاخره پیداشون شد. اگه یادتون باشه ریک در 816 بالای همون تپه ای که گروه سه نفره ی ارون، دریل و عیسی وقتی داشتن دنبال یوجین می گشتن ازش رد شدن، به یک گله خیلی بزرگ از واکرها اشاره کرد و از ناجی ها خواست کمک کنن تا دنیا از هم نپاشه، حالا می فهمیم که رهبری اون گله با کی بوده و در واقع اون جایی که ریک بهش اشاره کرد قلمرو “ویسپرها” بوده. حالا اونها به مرزهای Big3 رسیدن. و در دنیایی که تقریبا هیچ منبعی برای بقا دیگه بکر نیست اومدن تا به قلمرو گرایمزها تجاوز کنن. در 907 رزیتا با ذکاوت خاص خودش تا آخرین نفس ویسپرها رو سر دووند و موفق شد قبل از اینکه اونها بتونن یوجین رو پیدا کنن یه جای مناسب پنهانش کنه. چیزی که من حدس میزنم اینه که رزیتا به احتمال خیلی زیاد تو اون تعقیب و گریز چند ساعته چیزهای زیادی از ویسپر ها فهمیده و شاید اگه به گروه تجسس اضافه می شد میتونست خیلی کمک کنه و جلوی فاجعه رو بگیره. گروه تجسس از روی رد رزیتا به دل جنگل میزنن و قبل از اینکه از اون تپه کوفتی پایین بیان اولین نشانه های شیطان رو میبینن. یه گله از واکرها که دیوانه وار در حال چرخیدن دور خودشون هستن. درست حدس زدید ویسپرها دارن دنبال رد رزیتا و آرون و عیسی میگردن. نقشی که ویسپرها بین واکرها بازی میکنن دقیقا همون نقشیه که سگ های گله در هدایت گله ایفا می کنن، گرایمزها تجربه های ارزنده ای در چوپانی گله ها دارن اما هرگز تا حالا یک گله رو از درون کنترل نکردن. در واقع هنوز هیچ کسی در TWD یا FTWD اینکار رو انجام نداده. چرخش ویسپرها لابلای گله احتمالا یه جور برقراری ارتباط هم هست و اونها به این وسیله با هم حرف هم میزنن، با اینکار گله ها رو ادغام میکنن، ردشون رو پاک میکنن و در نهایت مرده ها رو به هر سمتی که بخوان می برن. اگر حالا که هویت اونها مشخص شده کمی به رفتار واکرها در سریال دقت کنیم خیلی راحت میتونیم تو روشنایی روز بین مرده ها اونها رو تشخیص بدیم. به هر حال گروه ما هنوز نمی دونن با چی مواجه هستن. دریل با ایجاد سر و صدا گله رو منحرف میکنه، سوالی که ممکنه بپرسین اینه که این گله که با صدای زنگ ساعت منحرف شد چطور با صدا و نور ترقه های دریل از اون فاصله به نسبت نزدیک تر، مسیرشون رو عوض نکردن! جواب زیاد پیچیده نیست، ویسپرها در گله اول جلودار نبودن اما همونطور که یوجین گفت گله دوم رو اونها رهبری میکردن ودقیقا میدونستن دارن دنبال چی میگردن. دریل، آرون و عیسی بی خبر از همه جا و خیلی سریع تونستن یوجین رو پیدا کنن(بی انصافیه اگه تو این اتفاق به نقش موثر یار جدید گرایمزها یعنی “سوون” اشاره نکنیم!) اما هنوز نمیدونن با چی مواجه هستن. بیاید منطقی باشیم، اگه اونجایی که گروه تجسس داشت تصمیم می گرفت که چه کسی گزینه بهتری برای موندن و متفرق کردن گله اس به جای دریل توافق به موندن عیسی می کردن باز هم همین مرگ اتفاق می افتاد و گرایمزها اصلا هویت ویسپرها رو نمی تونستن شناسایی کنن، بهترین گزینه برای اینجور کارا دریل هستش به قول تارا: اون دریله ها! دریل می مونه و تبدیل به اولین کسی میشه که خطر ویسپرها رو به خوبی درک میکنه به شخصه اون ترسی که توی چهره ش بود وقتی از بالای کابین دید که چطور واکرها تغییر مسیر دادن رو من از اول سریال تا حالا تو صورتش ندیده بودم، اساسا اصلا ندیده بودم دریل بترسه اما اونجا واقعا ترسید، دیدید چطور به سوون اشاره کرد ساکت باشه، لرزش دستش رو دیدید؟!

.

گورستان حقایق!

گروه تجسس ما به گورستان میرسن، اون قبرها، مردگان متحرک، مه، شب و رعد و برق همه و همه یادآور روتین فیلم هایی با مضمون زامبی ها برای ماست از “خیزش مردگان” گرفته تا آثار کلاسیک دیگه اما فکر میکنین “آنجلا کانگ” چرا این دکوپاژ رو انتخاب کرده؟ واکینگ دد از ابتدا در حال تابو شکنی و در هم ریختن کلیشه ها بوده و همین مسیر رو هم هنوز داره طی میکنه، حالا و در اون فضای رعب آور گورستان به یکباره تمام حقایق و تصوراتی که ما و گرایمزها از واکرها داشتیم به هم می ریزه و متوجه میشیم که با چی روبرو هستیم؛ مرده های زنده! استراتژی ویسپرها برای مواجهه با قربانی مشابه کاریه که زباله گرد ها می کردن اونها درگیر نمی شن مگر اینکه مجبور به این کار بشن، با روندن واکرها به سمت قربانی اولا عیار قربانی رو در مبارزه می سنجن، نقاط قوت و ضعفش رو پیدا میکنن و بعد از اینکه خوب رمق قربانی در مبارزه گرفته شد برای شلیک تیر خلاص وارد میشن و به راحتی کلکش رو می کنن. اما موضوع اینه که اونها هم هنوز گرایمزها رو نشناختن(یاد دیالوگ ریک کبیر وقتی آدمخوارهای “ترمینوسی” توی کانتینر حبس شون کرده بودن افتادم که گفت: اونها هنوز نمی دونن که با آدم های اشتباهی در افتادن!). ویسپرها بعد از اینکه مبارزه جانانه ی آرون و عیسی رو می بینن، متوجه میشن که این استراتژی برای زمین گیر کردن اونها درست نیست اما قبل از اینکه روششون رو تغییر بدن، میشون، “مگنا” و “یومیکو” و بعدشون دریل برای کمک از راه میرسن و اونجاس که مبارزه رنگش رو عوض میکنه و وارد فاز جدال تن به تن میشه. شدیدا معتقدم اگر عیسی اون خوی سرکش و لجوج ش رو در کشتن واکرها قفل می زد جونش رو از دست نمیداد ولی بالاخره چیزی که نباید می شد، شد. مرگ “مسیح” در گورستان هم یکی از زیباترین و در عین حال تلخ ترین پارادوکس های سریاله، عیسی که تقریبا مهمترین عامل و حلقه واسط بین اجتماعات بود حالا جون خودش رو خیلی مفت از دست داده. از همین حالا وضعیت وخیم هیلتاپ رو میشه در آینده دید. البته اگه بشه فقط از یک زاویه این اتفاق رو کمی هضم کرد اینه که شنیدن خبر مرگ اون قطعا دلیل برگشتن “سوپر مگی” به هیلتاپ خواهد بود اما با این وجود مرگ عیسی واقعا ناراحت کننده اس و این اتفاق بهای سنگینی برای همه بازمانده ها خواهد داشت. نمیدونم شما هم مثل من اون چهره ی ترسناک میشون رو وقتی خون تازه روی شمشیرش دید حس کردین یا نه؟ ترس و تعجب توام! گروه ما بعد از کشتن تعدادی از ویسپرها و کالبد شکافی یکیشون، تازه متوجه عمق ترسناک ماجرا میشن و با چهره جدیدی از مرگ مواجه میشن که تا حالا درکی ازش نداشتن. شما هم چهره ی اون حروم زاده رو زیر ماسک مرده ها دیدین؟ خیلی کثیف تر از چهره گرگ ها، اون جای بخیه ای که روی پوست صورت مرده ها بود و رنگ سرخ پوست اون ویسپر نشون دهنده این بود که این ماسک ها دائمی روی پوست اونها هستن، شما تصور کنین با این پوست های گندیده و فاسد هر روز مجبور باشین، بخورین، بخوابین و زندگی کنین، اوضاع چقدر میتونه کثیف و چندش آور باشه؟ بعد تصور کنین این عوضی ها به انتخاب خودش اینجوری زندگی میکنن! حالا فهمیدین چرا بهشون می گم حروم زاده؟! ویسپرها در شرایطی سخت گروه ما رو محاصره میکنن تا انتقام بگیرن یا شاید به نظر خودشون با کشتن گرایمزها رد خودشون رو پاک کنن اما کور خوندن، یکی زدن و تا 10 تا نخورن نمی تونن قصر در برن. شانس گروه ما در اینه که ظاهرا ویسپرها فقط مجهز به تیزی هستن و نه اسلحه گرم دارن و نه کماندار. خانواده دوباره دور هم جمع شدن تا درس عبرتی به وحشی ها بدن که تا حالا کسی بهشون نداده و من یکی امیدوارم این چالش جدی رو بدون ریک، بتونن به خوبی پشت سر بزارن. تقابل ویسپر ها با گرایمزها البته خیلی بیشتر از اینکه برای ویسپرها خطر داشته باشه برای اجتماعات ما خطرناکه، چرا که اونها مثل شبح میمونن و کسی نمی دونه که چقدر اطلاعات تا امروز تونستن از گرایمزها جمع کنن، برای سر درآوردن از عاقبت این تقابل باید تا 80 روز دیگه صبر کنیم هر چند بر طبق تریلر می دونیم کارکتر های اصلی زنده به هیلتاپ بر میگردن اما باید ببینیم آیا قراره به جز عیسی یکی دیگه از تازه وارد ها(مگنا!) رو هم از دست بدیم یا نه!!!  شما چطور فکر میکنین؟!

.

پیروز باشید