مشخص است که مدیسون و بقیه همان راهی را رفته اند که نیک و گروهش رفتند. و در همان تله ای افتادند که آنها گرفتارش شدند. اما چیزی که نمیدانند این است که آنها فقط با گروهی ارتشی مواجه نشده اند. آنها با گروهی ارتشی مواجه شده اند که گمان میکنند خودشان یک پا دانشمندند و از مردمی که گیر میندازند به عنوان موش آزمایشگاهی استفاده میکنند. گرچه به نظر ثبت مشاهداتشان دقیق است اما دلیل نمیشود که آدمهایی که شانس زنده ماندن دارند را قلع و قمع کنند.

مشخصا گروه قهرمانان داستان باید زنده از پایگاه بیرون می آمد. وهمانطور که میدانیم، مشابه گروه گرایمزها، خانواده کلارک هم به هرجا که پا میگذارند آنجا را به خون و آتش میکشند. از کمپ قرنطینه لس آنجلس تا خانه توماس در مکزیک و حالا هم این پایگاه نیمه آزمایشگاه نظامی.

بد من فوق العاده ای که وارد داستان شده، گرچه دلیل محکمی برای بد بودنش و یا بهتر بگویم بد نشان دادنش وجود ندارد و فقط ما میدانیم که یک مادر الکی داشته، اما خوب توانسته نقش خار چشم کلارک ها را بازی کند. مردی که حتی با وجودی که مدیسون یک قاشق غذاخوری را در چشمش فرو کرد اما باز هم ترجیح داد تا مدیسون و نیک را در وانتش جا دهد و به مزرعه پدری اش ببرد. برای کسانی بازیگر تروی را نمیشناسند، بد نیست سری به فصل دوم سریال اصیل ها یا The Originals بزنند و بازی فوق العاده او را در آن سریال هم ببینند.

تروی به طور تابلویی از مدیسون خوشش آمده. شاید بیشتر جذب کله خری و هوشیاری اش شده باشد. اما به هر حال روی مدیسون حساب دیگری باز کرده.

مشخصا خیلی جاها که تروی میتوانست هر خانواده دیگری را با کشتن کسی مثل نیک یا لوسیانا عزادار کند، با صرف نظر کردن از جان آنها ، آن هم در شرایطی که آنها در اقلیت بودند، در حقیقت به مدیسون یک آوانتاژ درست و حسابی داد.

حالا اما، با مرگ شوک آور و البته غم انگیز تراویس، راه برای او و نفوذ در مدیسون و خانواده کلارک هموار تر شده.

گرچه میشد خروج تراویس بدون کوچک ترین زخم مشخصی از گودال واکرها ، به خودی خود شک برانگیز بود. اما رفتار و حال گرفته و سنگین تراویس، نشان میداد که یک جای کار میلنگد. شاید در ابتدا خواستیم خوش بین باشیم و با خودمان گفتیم که احتمالا همچنان در شوک بزرگ مرگ پسرش است. یا احتمالا این مبارزه ضربه سنگینی به روحیه اش وارد کرده، اما این چنین نبود. در آخر هم شلیک ناشناسان به هلی کوپتر و برخورد ناگهانی اش به گردن او، حقیقت تلخ مرگ تدریجی و قریب الوقوع تراویس را برای ما آشکارکرد. اما تلخ ترین قسمت مرگ او، سقوط خود خواسته تراویس از هلی کوپتر بود که مرگ این تازه قهرمان را به مراتب سخت تر کرد. آخرین عضو خانواده ماناوا هم از دنیا رفت.

اما مرگ تراویس تنها نکته شوک آور این سه اپیزود نبود. برگشتن دنیل هم به این دنیا، آن هم بدون کوچکترین اثری از سوختگی، نکته مشکوک و البته شوکه کننده این سه اپیزود بود.

برای همه ما واضح بود که امکان ندارد دنیل به این سادگی از آن جهنم پر از آتش و آدمخوار بیرون بیاید.  اما نکته این است که ویکتور هوشیارتر از آن به نظر میرسید که توهم دیدن دنیل را بزند. اگر بنا به دیدن موهومات بود، منطقی تر بود که او، توماس را میدید که به عنوان فرشته نگهبان مراقبش است. قبل تر هم که به او اشاره شده بود.

باید دید که آیا دنیل واقعا زنده مانده ؟ و اگر بله، چه طور و چگونه بدون کوچکترین اثر سوختگی یا دست کم بدون اثر آشکاری از سوختگی، از آنجا جان سالم به در برده؟!