سلام و درود خدمت دوستان و طرفداران سریال The Walking Dead ، خدمت شما رسیدم با قسمت سوم (اگر دنیا مثل سریال شود چه میکنید؟ ) ، شما میتوانید قسمت اول را از ( اینجا ) و قسمت دوم را از ( اینجا ) مشاهده کنید، سعی میکنم هفته ای حداقل یک قسمت و حداکثر سه قسمت رو توی سایت قرار بدم ;-) ، میپردازیم به قسمت سوم داستان :
خب الآن تو ون نشستیم وقت خوبیه تا بیشتر باهاشون آشنا بشم ، 7 نفرن 2 تاشون همون سرنشینای پرایدن ، دیدم همه ساکتن و حالشون گرفتست اومدم از تو پکری درشون بیارم بلند گفتم : خب چه خبرا؟؟؟
یهو همه بدفرم نگاه من کردن که کلا خفه خون گرفتم:-| ، بعدش یکشون بالاخره سکوت را شکست ( این هنوز خل:-| ) گفت :
-خب جوون نگفتی اسمت چیه؟ ( یه جوری میگه جوون انگار 50 سالشه خخخ :-D )
-اسمم آرش
-چند سالته؟
-18 سالمه
-آهان ( آهان و مرگ خو خودتو معرفی کن والا )
آهان و م… اهم اهم ، ببخشید شما هم خودتون رو معرفی کنید
-من رضا هستم 22 سالمه یکی از قدیمی ترین اعضای گروه ، دستشو به سمت چپ جایی که دو نفر نشسته بودن برد و گفت : اینم ( این به درخت میگن ) محمد و اون یکی هم آوش ( حالا کدوم آوش کدوم محمد ؟ ) این ( باز گفت این ) کسی هم که کنارت نشسته که قبلا باهاش برخورد داشتی ( کمک راننده پراید رو میگه ) اسمش حسن، این ( ای خداااا باز گفت این اه ، برادر من این به درخت میگن ) دوستمون هم که بیهوش افتاده کف ون اسمش کامران ، 2 نفری هم که جلو نشستن راننده اسمش کامیار ، اونی هم که سمت شاگرد نشسته محسن .
گفتم آهان . ای خدا قاطی کردم حالا کدوم آوش بود کدوم محمد ؟؟؟ :-| یه فکری به سرم زد گفتم : محمد . یکیشون سرش اورد بالا نگاه من کرد فهمیدم کدوم محمد :-D ، گفتم هیچی راحت باش ، بعدش به رضا گفتم: کامران حالش چطوره خوب میشه؟
رضا:حالش خوبه ضربه سختی به سرش خورده به زودی بهوش میاد نگران نباش ( اگه حالش خوب نبود چی میشد )
گفتم خداروشکر
کامیار: رضا ببین این سالن ورزشیه خوبه؟
رضا: وایسا یه نگاه بندازیم
ون رو نگه داشت پیاده شدیم ،
رضا:آرش تو بشین تو ماشین مراقب کامران باش در رو هم ببند
-باشه
اونا رفتن من موندم و کامران بیهوش ( پس من اینجا شلغمم:-| ) ، نشسته بودم داشتم با گوشه پیرهنم بازی میکردم و منتظر بودم بقیه بیان که یهو کامران یه صدایی داد گفتم حتما به هوش اومده رفتم براش یه لیوان آب ریختم اومدم آب رو بهش بدم یهو دیدم کامران واکر شده:-| ( این کی مرد که واکر بشه ) میخواد بلند شه بیاد سمتم ، لیوان از دستم افتاد رو کف ون و شکست ، منم هول کرده بودم ( حیف نمیشه اینجا یه نگاه به سمت چپ کرد و جیغ زنان فرار کرد :-D ) نمیتونستم هم از دستش فرار کنم ، ای خدا چیکار کنم چسبیده بودم به دیواره ون صدام هم در نمیومد تا داد بزنم کامران هم خاا خاا کنان داشت بهم میرسید یه شوتش زدم پرت شد نزدیک در ون ، ( بشر تو جیبت چاقو هست ) چاقو رو برداشتم اومدم مثل همون واکر که با سنگ کشتمش کامران رو بکشم چاقو رو پرت کردم سمتش به کلش که نخورد هیچ خورد به شیشه در ون شیشه شکست چاقو هم افتاد بیرون حالا خودم بودم و واکر ، اومدم با پام بزنم تو پاش که بیفته رو زمین حداقل بتونم فرار کنم ، محکم زدم تو پاش به جای اینکه به عقب بیفته به جلو افتاد:-| سرش درست افتاد بغل پام اومدم برم عقب با دستش پام رو گرفت ( داد بزن احمق تا بیان کمک ) با پس کله افتادم کف ون و از ته حنجرم داد زدم کممممممکککککککککک ( ای دددرررررددددددددد کر شدمممممم ولی بیخیال کر شدن من داد بزن تو ) کممممککککککککک اومد پام رو گاز بگیره یهو یکی اومد سر واکر رو گرفت بلندش کرد ، ( رضا رو میگه ) سرش رو کوبوند تو دیواره ون 2-3 بار سرش رو زد تا سرش پوکید افتاد مرد ، من و میگی ( نه اونو میگم ) نمیتونستم نفس بکشم از ترس رضا اومد بلندم کرد بردم بیرون نشستم رو زمین یه لیوان آب بهم داد ، یکم که حالم بهتر شد گفتم بابت کامران متاسفم ،
رضا: عیب نداره تو این دنیا باید به این چیزا عادت کنی
-میگم اینجا چی شد سالن ورزشیه جای خوبیه؟
رضا: نه جای خوبی نبود میریم یه جا دیگه پیدا میکنیم
-جای خوبیه که فروشگاه هم بغلشه
رضا: نه اونجا پر واکر بود
من و میگی تا اسم واکر اومد ( حالا میخواد بگه قیافم شد سفید عین گچ ) قیافم شد سفید عین گچ ( بیا )
-جای خوبی نیست پس ، بقیه کجان؟
رضا: رفتن از تو فروشگاه یکم خرت و پرت بردارن من صدای تو رو شنیدم اومدم
محسن: چیه چی شده؟
رضا: کامران مرده بود بعدش واکر شده بود داشت آرش رو گاز میگرفت که من سر رسیدم وگرنه آرش هم الآن مرده بود ( زبونتو گاز بگیر مرتیکه … )
محسن: ای وای ، حالا چجوری به حسن بگیم؟
رضا: شما نمیخواد چیزی بگی، خودم باهاش حرف میزنم
رضا بلند شد و رفت که با حسن حرف بزنه ، دور برمو که نگاه کردم دیدم من وسط نشستم بقیه هم دورم کردن
کامیار: خب تعریف کن ، چی شد؟
حالا چیکار کنم اینا فکر میکنن من حرفه ایم اگه بگم چی شده ضایع میشه ، نگاه کردم دیدم رضا داره با حسن حرف میزنه ، چیکار کنم حالااا ( بگو تشنمه)
-وای چقدر تشنمه من میرم آب بخورم
اومدم بلند شم که محسن گفت
محسن: نمیخواد تو بشین من میرم آب میارم
محسن رفت و برگشت ( :-D ) یه لیوان آب داد بهم
-مرسی ( مثه بچه خرسی خخخخخخخ )
همینجوری که داشتم آب میخوردم دیدم حسن داره تو بغل رضا گریه میکنه ، منم هی کشش میدادم تا رضا بیاد بریم ، آب رو خوردم
-وای باز تشنمه یه لیوان آّب دیگه میاری بیزحمت
محسن: باشه
رفت و با یه لیوان آب دیگه برگشت
برداشتم داشتم آب میخوردم دیدم رضا داره میاد :-D
رضا: خب پاشین بریم
تا اینو گفت مثل فشنگ پا شدم تا بریم ، از مغلته،مغلطه،مقلته،مقلطه ( نمیدونه کدوم درسته خخخخخخ ) فرار کردیم
سوار ون شدیم من نزدیک در نشستم ، قبل از اینکه حرکت کنیم یه نگاه به بیرون کردم حس کردم یه چیزی از تو کوچه سرک کشیده بود بعدش رفت تو کوچه
چند ساعت بعد ( ساعت نداره خو از کجا بفهمه چند ساعت شده ) :
ماشین چرا ریپ میزنه
-آقا ماشین چرا ریپ میزنه
رضا: کامیار وایسا فکر کنم پنچر کردیم
کامیار ماشین رو نگه داشت،پیاده شدیم
کامیار: ای تف به این شانس پنچر کردیم یکی هم نیست دو تا از تایر ها پنچر شده ، دو طرف خیابونم پر واکر
-چیکار کنیم حالا؟
رضا: از وسطشون عبور میکنیم
یا خدا ، من و میگی ( نگا اگه گچ و مچ و این چیزا بگی همین الآن میگیرم شل و پلت میکنم ) صور.. باشه بابا خشن
محمد: بیا این کلت رو بگیر
کلت رو گرفتم ، تیر داره این؟ سر لولشو گرفتم طرف چشمم ( هی دیوانههه خل چیکار داری میکنی بگیر اونوووورررررررر ) دیدم هیچی پیدا نیست 2-3 بار ضربه زدم به بدنش ، یهو رضا اومد کلت رو از دستم کشید
رضا: چیکار میکنی احمق؟ نزدیک بود به کشتن بدی خودتو ( و من رو )
-داشتم نگاه میکردم تیر داره یا نه
رضا: احمق ( خودتی ) اینجوری نگاه نمیکنن که
خشاب رو در اورد نشونم داد چجوری نگاه میکنن
اومدیم بریم سمت واکر ها
محسن: رضا رو دیوار نوشته باز مانده ها بیان تو کوچه تو پادگان کمپ داریم
رضا: با این اوضاع نمیتونیم از بین واکر ها عبور کنیم بدوین بریم تو کوچه
رفیتم تو کوچه آخر کوچه فلش زده بود به سمت راست رفتیم سمت راست برجک های پادگان پیدا شد نزدیک پادگان که رسیدیم یکی تو بلندگو گفت : شما بازمانده ها سریع بیاین داخل که در بسته میشه الآن ما هم مثل فشنگ رفتیم داخل یکی اومد جلومون گفت : سلام من محمد حسین هستم و به پادگان خوش آمدید ، ادامه دارد…

آنچه در قسمت بعد میخوانید :
چقدر آدم اینجاست
محمد حسین: ما اینجا الکی به کسی جا نمیدیم ، یه سالن هست حدود 10 تا واکر توشه یکیتون رو انتخاب میکنم خودم باید بره داخل واکر هارو بکشه اگه کشت که هیچی تا هروقت خواستین اینجا بمونین اما اگه نکشت خودش که میمیره هیچ، بقیتون هم باید از اینجا برین،من این رو انتخاب میکنم
دستشو گرفت سمت من ، حالا بیا و درستش کن :-| …

نظرات خود را با ما در میان بگذارید