بعد از ۷ سال انتظار و زندگی کردن با خاطره خوش “فرار از زندان”، حالا این دو برادر باز هم برگشته اند تا ماجراهای جدیدی به ما نشان دهند.

سه فصل ابتدایی سریال، شاهکاری بود که هرگز نظیرش تکرار نخواهد شد. بعد از فرار از سونا (زندان پاناما) و طریقی که خودشان را در دریا مخفی کردند و همه ما جان به لب شدیم، فصل چهارم و معمای پیدا کردن ۷ تکه ای سیلا، و همه ماجراهای فرار سارا و مادر اسکافیلدها و سازمان، شاید کمی افت محسوب می شد و حتی عده ای میگفتند که کاش بعد از سونا قصه را تمام میکردند. اما مرگ ناگهانی و خود خواسته مایکل، آن هم در شبی که نقشه تقریبا خوب پیش رفته بود و علاوه بر آن همه فکر میکردیم که مایکل از جریان “تومور” هم جان سالم به در برده، شوک بزرگ و پایانی تلخ بر این داستان بود.

 

از آنجایی که طرفدار پر و پا قرص سریال بودم و حتی تا مدت ها این سریال در لیست مورد علاقه هایم حتی بالاتر از واکینگ دد قرار میگرفت و همه اخبارش را دنبال میکردم، به یاد دارم که از همان موقع زمزمه های ساخت فصل پنجم شنیده میشد و قرار بود داستان به ۵ سال بعد از مرگ مایکل جهش کند. حتی پوستری گرافیکی از بازیگران در فصل پنجم و با شعار “او زنده است” منتشر شد، اما خیلی زود مدیران فاکس اعلام کردند که ۴ قسمت فرار سارا، که بعدا به سریال اضافه شد، پایانی بر فرار از زندان است.  اما ۷ سال بعد، حالا با به تماشای فصل پنجم نشسته ایم.

 

مایکل به هر دلیلی، از اینکه به عنوان یک مرده از او یاد شود خسته شده یا به خاطر جانش قصد کمک گرفتن دارد. اینکه خودش خواسته از خودش عکس بگیرد، و ریسک فرستادن عکس برای تی بگ را به جان میخرد، نشان دهنده وخامت اوضاع است. از قوهای کاغذی داخل مجرای فاضلاب میشود متوجه شد، که او یا شخصا این قوها را آنجا انداخته یا کسی را اجیر کرده که برایش اینکار را بکند. اگر خودش این کار را میکرده، از روی میزان پوسیدگی قوها میشود متوجه شد که او مدت زیادی نیست که در یمن گرفتار شده.

 

اسم و عکسش را برای بگول میفرستد، چون میداند کسی فکرش را نمیکند که او بخواهد با تی بگی تماس بگیرد که اگر پایش بیفتد نزدیک ترین فرد به خودش را هم فدا میکند، علاوه بر این، کسی به نامه های یک زندانی سابقه دار، شک نمیکند. از آن مهم تر، آزادی تی بگ، خودش به خودی خود شک برانگیز است. مشخصا کسی فراتر از “ماهی”، پشت جریان آزادی تی بگ و عمل دستش بوده. کسی، به جز خود مایکل، که میخواهد به مایکل کمک شود.گرچه برای عمل دست تی بگ ظاهرا خود مایکل بوده که پیش قدم شده وخودش را با نام”اوتیس” معرفی کرده. کسی میداند با وجود قدرت و نفوذش، دشمنی دارد در حد و اندازه خودش که پا را از حد فراتر میگذارد و در روشنایی روز به جان سارا و لینکلن سوءقصد میکند. کسی که نمیخواهد مایکل به آمریکا برگردد، و نمیخواهد هر کسی که از قضیه به نحوی خبردار شده و یا مشکوک است زنده بماند.

 

هرکس پشت این قضیه است، مسلما از ابتدا برای مایکل نقشه کشیده، حتی شاید اخلال در سیستم برق در شب فرار سارا، و داوطلب شدن مایکل برای واسطه شدن بین دو کابل برق هم، نقشه و صحنه سازی کسی باشد که مایکل را در اختیار دارد. چون مطمئنا او را از آن دنیا برنگردانده اند، و کسی که همگی در مراسم خاکسپاری دیده اند، خود مایکل بوده که با هزار روش علمی میتوانسته شبیه مرده ها شده باشد، و بعد از خاکسپاری نبش قبر شود و مشغول به کار یا کارهایی شود که از او خواسته شده بوده. مطمئنا سرمنشا آنچه امروز شاهدش هستیم، قبل از فرار سارا از زندان است، چرا که مایکل آنقدری وقت داشته تا لباس ترحمیش را انتخاب کند و اسمی را که میخواهد به آن بدوزد تا برای چنین روزی، سرنخی به خانواده اش بدهد.

 

با توجه به اینکه، گره اصلی داستان، در یک کشور مسلمان جنگ زده است، نشان دادن فرانکلین، که یکی از کاراکترهای مثبت سریال بود و به خاطر پاپوش به زندان افتاده بود، که حالا مسلمان شده، میتواند نشانی بر بی طرف بودن سازندگان و عدم جبهه گیری آنان در قبال مسلمانان و کشورهای مسلمان باشد.گواه این ادعا هم میشود همان دیالوگی باشد که فرانکلین به لینکلن میگوید، این که او جهاد واقعی ( جهاد درون) کرده نه آن دیوانگی که در اخبار میبیند. و انتخاب یمن برای این داستان، به دلیل شرایط در حال جنگش و حضور نیروهای داعش در آن، صرفا دلیلی بوده که این کشور دست مایه داستان فصل پنجم شده. دست کم در قسمت اول، جهت گیری بدی در این خصوص نشان داده نشد و هر چه بود، بد و خوب را یک جا و هم زمان، مثل هر سرزمین دیگری نشان داد.

 

کسی که میخواهد اثری از آثار مایکل و خانواده اش باقی نماند، در یمن هم تمام رابط های احتمالی را زیر نظر دارد. شاید شناختن شیبا، ربطی به ورود لینک و فرانکلین به یمن نداشته باشد و آنها تمام آمریکایی ها و رابط هایشان در یمن را که تعدادشان هم زیاد نیست، تحت نظر داشته باشند.

 

اولین لحظه ای که مایکل، لینک را میبیند، تمام حرکات و بدنش میشود همان مایکل قبلی. گذاشتن هر دو دستش روی میله ها که علاوه بر نشان دادن خالکوبی های چشم که میتواند به معنی این باشد که همه شان تحت نظرند، نشان از اشتیاقش به صحبت با برادرش باشد. نگاهش به دوربیف که میخواهد به هر کس که آن را میبیند نشان دهد که خودش است و هنوز زنده است. نگاه های زیرچشمی اش به فرانکلین که کمی ته مایه تعجب از حضور او در آنجا دیده میشود. پلک روی هم فشار دادنش که هم نشان از خوشحالی اش که دارد که خدایا بلاخره پیدایم کرده اند و یک قدم مثبت در نقشه ام برداشته شده، و هم نشان از حسرتی که فعلا نمیتواند بیشتر از این با برادرش باشد و حقیقت را به او بگوید.

نگه داشتن هر دو دوستش رو به عقب طوری که لینک ببیند و یا حداقل در دوربین ثبت شود و حالت خاص انگشتانش، انگشت کوچک و شصت باز شده و سه انگشت دیگر به هم نزدیکند و انگشت وسط کمی خم شده، خودش احتمالا معمایی دارد یا کلید یک معماست.

 

به قول فرانکلین، مایکل همیشه بر اوضاع مسلط بوده. پیش نیامده که او که در قبال اتفاقات غافلگیر و دست و پا بسته شود. باید دید که او حضور او در زندان یمن با سابقه همکاری با داعش، از استثناها بوده یا اینکه خودش این نقشه ۷ ساله را برای رهای نهایی کشیده است.