“Eugene Porter” یکی از شخصیت هایی است که قسمت اعظمی از داستان فصل پنجم را به خود اختصاص داد. او شخصی با هوش است ولی از هوش خود برای پیش بردن گروه، خیلی استفاده نمی کند چرا که او عقیده دارد که نجات دادن جان انسان ها هیچ دلیل و فایده ای ندارد. او شخصی بد بین می باشد و صد البته فردی است گوشه گیر و غیراجتماعی. او علاقه ای به مصاحبت با دیگران ندارد چرا که مردی است سرشار از رازهایی که او را از داخل می خورند. او طرفدار بازی های رایانه ای می باشد چرا که “تارا” در قسمتی از او پرسید که بازی مورد علاقه اش چیست. حال به بررسی بیشتر این شخصیت می پردازیم.

دروغی که امید بخشید و نابودش کرد

“یوجین” شخصی ترسو می باشد و توانایی مقابله با هیچ واکری را ندارد بنابراین او نیاز به یک گروه و یک سرپناه داشت اما با توجه به اینکه او زیاد سخن نمی گوید و فردی اسرار آمیز و گوشه گیر است، امکان اینکه گروهی او را به عضویت قبول کنند بسیار اندک بود. یوجین نیاز به یک دروغ درست و حسابی داشت؛ دروغی که او را به اصلی ترین و مهم ترین عضو یک گروه تبدیل کند. “آباراهام فورد” شخصی بود که به تازگی به یک مصیبت عظیم دچار شده بود و هیچ امیدی برای زنده بودن نداشت و چه موقعیت بهتری از این؟ یوجین فرصت را طلایی شمرد و خود را دانشمندی خبره معرفی کرد که دانش از بین بردن این بیماری را می داند. آبراهام تصمیم گرفت که یوجین را به واشنگتن برساند تا این بیماری را از بین ببرد و مانع از کشته شدن اشخاص بیشتری شود. یوجین بالاخره چیزی را که می خواست پیدا کرده بود؛ شخصی با قدرت بدنی بالا که از او مراقبت کامل می کرد و او نیازی نداشت کوچکترین کاری را در گروه انجام دهد. این بهترین اتفاقی بود که برای او افتاده است؛ یک گروه قدرتمند که از او در همه حال محافظت می کردند و یک پناهگاه عالی و بی نقص که در واشنگتن قرار دارد. همه چیز فراهم است تا یوجین به زندگی فلاکت بار خود ادامه دهد و این ها همه بخاطر دروغی بود که مردم دوست داشتند آن را باور کنند. او این دروغ را چنان واقعی جلوه داد که در خیلی از مواقع مخاطب بر منکر آن لعنت می فرستاد! بسیاری تحت تاثیر سخن یوجین قرار گرفتند و جان خود را فدا کردند به امید اینکه دنیا قرار است دوباره مثل قبل شود. در نهایت یوجین در اواخر راه به دروغ خود اعتراف کرد و این یک باعث شد که یک نا امیدی عظیم دوباره حکم فرما شود؛ دارویی وجود ندارد و همه محکوم به فنا هستند. آبراهام، که تمام امید خود را روی یوجین قرار داده بود، ضربات محکمی را به یوجین وارد کرد و ضربه آخر باعث شد که او به شکل بدی صدمه ببیند ولی امکان اینکه او مرده باشد خیلی زیاد نیست. او در اواسط راه و شاید در همان اوایل عذاب وجدان گرفته بود و تصمیم داشت واقعیت را به همه بگوید ولی وقتی مشاهده کرد که تفکری که او دانشمند است باعث زنده ماندن او می باشد، از گفتن حقیقت صرف نظر کرد چرا که دیگران انگیزه ای برای نگه داشتن او در گروه نداشتند. می توان گفت که گوشه گیر بودن یوجین بخاطر همین مورد می باشد؛ عذاب وجدان او که نمی گذاشت او به راحتی زندگیش را بگذراند.
اگر او هنوز زنده باشد، به احتمال زیاد توسط یکی از افراد گروه کشته می شود چرا که حتی اگر او را به حال خود رها کنند، امکان دارد ترس و وحشت دوباره به او غلبه کند و این دروغ ها را به گروه دیگری بگوید تا او را به واشنگتن برسانند. یوجین همانند یک آفت است و باید نابود شود وگرنه عدهی بیشتری را از بین می برد علی رقم اینکه او از عمد نمی خواهد به دیگران صدمه برساند ولی نجات یافتن و جان خود را به بقیه ترجیح می دهد. باید به این نکته توجه کرد که ” بعضی ها برای زندگی در چنین دنیایی ساخته نشده اند” و یوجین یکی از آنها می باشد. با توجه به اینکه آبراهام نیز دیگر امیدی برایش باقی نمانده است، امکان دارد که دست به خودکشی بزند و در آخر این یوجین است که مقصر اکثر اتفاقاتی می باشد که تا به حال رخ داده است.
“این دنیا مکانی برای انسان های ترسو نیست. تا در این دنیا هستی باید بکشی وگرنه کشته می شوی و در آن دنیا (وقتی به واکر تبدیل شدی) باید کشته بشوی وگرنه فقط می کشی”
این جمله ای است که یوجین باید قبل از گفتن تمام دروغ هایش، به آن توجه می کرد.