با شما هستیم با قسمت دوم فصل دوم… با یک روز تاخیر  :-|  :-D      میریم که داشته باشیم … :

 

 

قسمت دوم  /   فصل دوم

لطف , اشتباه , جبران  /  روزی پس از دیگری

Second Episode  /  Second Season

Kindness , Mistake , Amends  /   A Day After Another

 

نکات مهم :

افراد ناشناس با    —-   نشان داده میشوند.    مثال  :

—- :  ” تا ندونیم چی شده که نمیشه! ”

 

نقل و قول هایی که قبل از  ” ”  اسمی ندارند , توسط شخصیت اول داستان (سینا) گفته میشوند    مثال  :

“باشه بابا.خفه کردی”

 

بعضی از اتفاقات از نظر شخصیت اصلی بیان میشود.ولی خب … شاید آن اتفاق درست بیان نشود    مثال :

از زامبی ها ترسیده بود.داشت مثله فشنگ میدوید    ( شاید اون فرد برای نجات جان کسی میدوید. )

 

هرگاه ساعت به میان آمد. زمان مکالمه هم برای تغییر دادن بازه ی زمانی بعدی حساب خواهد شد.

داستان دارای بازه های زمانی متفاوت است.شاید زمان و ساعت دقیق گفته نشوند. ولی پس از خواندن چند خط , کاملا آشکار میشوند.

داستان بعضی از مسائل را به صورت مستقیم بیان نمی کند و درک اتفاقات با خود خواننده است.

سعی شده داستان از حالت گنگ بودن بیرون آید. ولی همچنان قسمتی از آن در تاریکی به سر میبرد. پس خوب دقت کنید!

گفته شد بعضی از اسم ها از روی کاربران گرفته شده , هرگونه اتفاقی که برای شخصیت داستانی افتاد , به هیچ وجه به شخص واقعی مرتبط نیست (امیدوارم سوء تفاهم پیش نیاید. نمی توانم جور بهتری به شما بیان کنم)

 

 

 

بهرام برگشت : “چی؟! ”

جمشید : “گفتم جایی برای موندن دارین؟ ما یه جای کوچیک داریم ”

“کجاست؟! ”

جمشید به زن و بچش نگا کرد …

زنش که هنوز دخترش بقلش بود سرشو به نشونه ی ” نه ” تکون داد.

جمشید روشو کرد به ما … : “یه جایی هست دیگه … ”

بهرام : “اینجوری نمیشه.ما میریم.”

بعد روش رو کرد سمت در و شروع کرد به راه رفتن

جمشید هم که مضطرب بود دو قدم اومد جلو … : “باشه … باشه. توی انبار فروشگاه مولائی”

بهرام خشکش زد.

منم به سرعت رفتم طرف بهرام … : “همون فروشگاه  بزرگه …”

به من رو کرد : “آره.توش همه چیز پیدا میشه.از غذا تا روغن موتور”

بهرام برگشت طرف جمشید : “چند نفرید؟ ”

جمشید : “با شما میشیم ۱۰ نفر”

بهرام : “باشه.باهاتون میایم”

جمشید سرشو تکون داد و رفت پیش زن و بچش

 

چند دقیقه بعد …

 

بهرام : “نمیخوایم بریم احتمالا؟! ”

جمشید که هنوز پیش زن و بچش بود … : “باشه بریم.”

” چقدر راهه؟ ”

جمشید : “۱۰ دقیقه بیشتر راه نیست”

بهرام هم که عجله داشت رفت طرف در

جمشید پا شد و با زن و بچش اومدن طرف ما

جمشید : “شما آقایون محترم میشه از ما جلو تر راه برین و راه رو برامون خالی کنید ”

بهرام : “خالی؟! ”

جمشید : “منظورم اون جونوراست”

“باشه”

راه افتادیم.

 

پانزده دقیقه بعد

 

بهرام : “چرا نمیرسیم؟ ”

جمشید : “این کوچه رو بریم تو … میرسیم بهش”

رفتیم توی کوچه

“واااای … خدای من”

باورم نمیشد

به بهرام نگاه کردم.دهنش باز مونده بود … : “چقدر بزرگــــــه”

یه ساختمون بزرگ بود.با در های بزرگ …

بهرام دستاشو به هم مالید : “خیلی گرسنمه … دلم میخواد یه دل سیر بخورم”

“منم خیلی گشنمه”

جمشید جلوتر رفت. با دست زد به در آهنی … : “درو باز کنید.جمشیدم”

در باز شد …

توش تاریک بود.فقط یه ذره نور نارنجی میومد.

سه نفر پشت در بودن

فقط تونستن به اندازه ی بدن جمشید در رو باز کنن!

یه مرده اومد سمت جمشید. جمشید هم سه – چهار قدم عقبکی راه رفت

یارو : “مگه نگفتم دیگه نیا؟ ”

جمشید : “ولی من میتونم جبرانش کنم. ببیــ… ببین.اینا … اینا چیزای هستن که نیاز داریم.اونا اسلحه دارن”

بعد به ما اشاره کرد.صداش میلرزید و هل شده بود.

مرده اومد سمت ما : “شماها… تو اون ساک چی دارین؟ ”

بهرام : “نمیدونم چته ولی فکر کنم … کری! اون بابا گفت که ما اسلحه داریم”

یه نفر سرشو انداخت بیرون.یه دختر بود

مرده : “درشو باز می کنی یا نه؟! ”

بهرام : ” عجب نفهمی هستی تو!!!! ”

مرده : “نفهم همه کس و کارته…”

بعد ساک رو از دست بهرام کشید.زیپشو باز کرد و …

مرده : “خب حالا هری. خوشحال شدیم.”

بهرام : ” همچنین مردک … چــــــی؟! یعنی همین؟ ما بذاریم مبریم؟ شما هم از اسلحه های ما استفاده کنید؟ ”

مرده : “آفرین باهوش.آفرین” و بعدش هم برگشت و داشت میرفت توی انبار

همینجوری مونده بودم.داشتم به یارو نگا می کردم

بهرام : “هوی … گوسفند عراقی.وایسا”

بهش نگاه کردم.تفنگشو نشونه گرفته بود سمت یارو

منم وقت طلف نکردم.هفتیرمو گرفتم سمت یارو

جمشید رفت طرف مرده … : “اونا هم میتونن بمونن.نیازی نیست برن” بعدش هم یه چیزی توی گوش یارو گفت

برگشت طرف ما …

ساک رو انداخت جلوی پای ما … : “از این طرف ”

خودش هم راه افتاد سمت در انبار

به داخل انبار نگاه کرده بودم. اون دختره دیگه نبود

بهرام : “الاغ رینگ اسپورت”

تفنگ رو آورد پایین و ساک رو برداشت.

منم پشت سرش رفتم.

جمشید و خانوادش هم پشت ما اومدن

وارد انبار شدیم.سمت راستم.یه آتیش روشن بود و یه اتاقک نگه بانی.یه زنه رو هم داشتن میبردن توی اون اتاقک.

معلوم بود یه چیزیش هست و مریض بود

بهرام : “هوی یارو.ما گشنمونه … یه چیزی میخوایم بخوریم”

برگشت … : “دشمنی بسته آقــــا.من عذر میخوام.به گروه ما خوش اومدی.و درباره ی غذا هم … باید بگم ما چیزی بجز نون نداریم.”

منو بهرام  به هم نگاه کردیم.

” مگه اینجا انبار مرکزی فروشگاه مولائی نیست؟! ”

یارو : “آره و نه … اینجا انباره اون فروشگاهه ولی مرکزی نه! یه انبار دیگه هم به غیر از اینجا هست که اونجا برای غذا و بقیه ی چیزاست.اون انبار به خود فروشگاه نزدیک تره چون باید غذا بدون خراب شدن با سرعت بیشتر برسه به خود فروشگاه”

بهرام : “یعنی باید گرسنه بخوابیم؟ ”

اون یارو سرشو به نشونه ناامیدی تکون داد و رفت …

بهرام : “ای بابا”

“ببخشید … اسمتون؟ ”

یارو برگشت : “کاوه هستم.شما؟ ”

” کنعان.خوشبختم”

بهرام بهم نگاه کرد … : “آرمان هستم.”

کاوه : “خوشبختم.برید بخوابید که فردا باید بقیه رو ببینید”

 

روز صبح بعد …

 

—- : “بلند شو … صبح شده سینا”

بهرام بود داشت تکونم میداد … : “البته شما که کنعانی …”

خوابم پرید.

بهرام : “پااااااااشو دیگه.بقیه منتتظر ان”

بلندشدم.کفشمو که بقلم جفت شده بود رو پوشیدم و … رفتم طرف مرکز انبار.

هفت – هشت نفر نشسته بودن کنار هم و داشتن با هم حرف میزدن

کاوه که گرم صحبت بود تا مارو دید بلند شد و اومد طرف ما … : ” ما اینجا خونواده داریم.لطفا ادبتون رو رعایت کنید.به علاوه ی اینکه : ما فقط یه قانون داریم. همین.اونو هم بعدا بهتون خواهم گفت”

بعد هم مارو برد سمت بقیه … : “اینا عضو های جدیدمون هستن.”

چهار تا مرد و سه تا زن …

کاوه از طرف راست شروع کرد … : “ایشون پریساعه.نامزد بنده! ”

بلند شد و اومد باهامون دست داد.اخلاق گرم و خوبی داشت

کاوه : ” سیاوش و سیامک هم دوقلو های ما هستن.البته خیلی راحت میتونین تشخیصشون بدین”

واقعا هم راست می گفت.زیاد شبیه هم نبودن.به هر حال یکیشون خیلی اخمو بود

کاوه : “مریم خانوم , دانشجو بودن”

بلند شد و اومد طرف ما دست داد و سلام کرد. به بهرام نگاه کردم.چشمش داشت برق میزد!!!!

کاوه : “آقا صادق و فهیمه خانوم.زن شوهر هستن”

صادق هم بلند شد و اومد با ما دست داد. اینم اخلاقش گرم بود

ققط یه نفر مونده بود که دور خودش پتو پیچونده بود.چشماش هم پوف کرده بود

کاوه : ” ایشون هم هدا هستن.متاسفانه ۲ هفته پیش برادرشون مردن”

بهرام : “تسلیت میگم”

“منم همینطور …”

همونجا نشسته بود و بلند نمیشد … : “خیلی ممنون”

مریم : “خب شما بگین.اسمتون چیه؟! ”

بهرام هم تویپوست خودش نمیگنجید : “من آرمان هستم.قبلا دانشجوی برق بودم.ولی خب … اینجوری شد دیگه”

“منم کنعان ام.۱۵ سالمه.پدر و مادرم هم از دست دادم”

فهیمه : “آخــــی.حتما خیلی سخت بوده …”

“بله …” سرمو انداختم پایین.

بهرام : “شنیدم شما غذا کم دارین …”

پریسا : “آره.فقط نون داریم.”

یا سیاوش بود یا سیامک … : “آره.انبار غذای لعنتیشون وسط شهره … دقیقا بقل خود فروشگاه”

صادق : “برای ما خیلی دوره … تازه! کلی ازون جونور ها هم هستن”

فهیمه هم که بقل دست هدا نشسته بود … دستشو برد طرف هدا.هدا هم مثله اینکه دوباره بغضش گرفته بود …

کاوه : ” بیاین بشینید.سرپا واینستید.”

منو بهرام به هم نگا کردیم و … رفتیم بقلشون نشستیم روی زمین

مریم : “خب آقا آرمان.قبل از اینکه بیاین اینجا , چیکار میکردین؟ ”

بهرام داشت به در و دیوار نگاه می کرد و … عین خیالش هم نبود!!!!!

با آرنجم بهش زدم … ” آرمان.با توعه.”

بهرام : “جان؟! ”

مریم : ” گفتم قبل از اینا چیکار میکردین؟؟ ”

بهرام هم که هل شده بود … : “کدوم اینا؟! ”

مریم : “منظورم شروع این افتضاحاست …”

یکی از دوقولو ها که اخلاقش بد بود : “چه فرقی داره؟! بالاخره که هممون اینجاییم”

بهرام : “راستش من …

یهو هدا بلند شد … اخم کرده بود انگار عصبی شده بود … : “شماها اینجا چه غلطی میکنید؟! ”

مریم رفت طرف هدا و گرفتش : “عزیزم.عصبی نشو.ولش کن.یه اشتباه بود.”

هدا : “همین اشتباه انداختشون بیرون دیگه …”

پشتمو نگا کردم … جمشید و خانوادش بودن.

جمشید هم معلوم بود اعصاب نداره.یه جوری بود.دستاشو مشت کرده بود.

هدا : “چی شده زبونت رو موش خورده؟! ”

جمشید هم برگشت و میخواست بره …

هدا : “برو … برو!انگار هیچی نشده…ولی بدون … خودم میکشمت”

جمشید یه نگاه کرد به هدا و بعدش هم رفت …

مریم : “بیا بریم عزیزم.اینجا واست خوب نیست.”

مریم و هدا که رفتن توی اتاقک , کاوه هم بلند شد و رفت دور تر …

بهرام با آرنج بهم زد … : “پاشو کاوه کارمون داره”

بلند شدیم و رفتیم طرفش …

کاوه : “قرار بود بهتون قوانین رو بگم.”

بهرام : “خو …”

کاوه : “خوب دقت کنید.قوانین ما ممکن مسخره باشه … ولی باید بهش عمل کنید”

بهرام : “خو …”

کاوه : “اهـــــه.انقد خو خو نکن”

بهرام : “خو …”

هممون زدیم زیر خنده …

کاوه : “این سه تا کلمه رو به یادت بسپر …

لطف

اشتباه

و …

جبران ”

 

 

 

 

پایان قسمت دوم