با سلام و درود فراوان خدمت شما عزیزان و طرفدارن سریال The Walking Dead ، در خدمت شما هستم با قسمت اول از فصل سوم داستان ( جدال با مردگان ) همچنین میتوانید دو فصل منتشر شده را از لینک های زیر مشاهده بفرمایید ;-)

جدال با مردگان فصل اول ، جدال با مردگان فصل دوم

( دیگه آنچه در قسمت بعد میخوانید رو نمیزارم تا نفهمین قسمت بعدیش چی میشه :-D )

شما رو دعوت میکنم به خواندن قسمت اول از فصل سوم:

 

رفتیم سوار ماشین بشیم که بریم شهر ، خب با پارس نمیریم وقتی تویوتا هست چرا با پارس بریم ( والا ) رفتم نشستم پشت فرمون تویوتا ، صندلیاش یه جوریه که فقط سه نفر میتونن جلو بشینن پس یکی باید بره عقب بشینه، آوش و کنعان که دیدن من پشت ماشینم داشتن نگاه هم میکردن.

امین: من میرم پشت میشینم

امین رفت پشت سوار شد کنعان و آوش هم نشستن جلو پیش من

کنعان: امین وقتی تو پشت ماشین نشسته باشی بوده باهات؟

-آره ولی مثل انسان رانندگی میکردم

آوش: بدبخت شد پس خخخ

رفتیم دم در کامیار فنس رو زد کنار ، فنس باز و بسته میشه مثل در، وقتی بستست با زنجیر قفلش میزنیم به دیوار ، رفتیم بیرون از روستا رسیدیم به جاده.

-خب بریم چپ یا راست؟

کنعان: راست که میرسه به حسن آباد پس بریم چپ

-باشه

رفتیم توی جاده اصلی پیچیدم سمت چپ سرم کردم بیرون.

-امین همه چی رو به راهه؟

امین: عالی

-خوش میگذره؟

امین: خفن یک بادی هم داره میاد

-پس به خودت بگیر

امین: برای چی؟؟

تا این رو گفت پام گذاشتم روی گاز ، سرعت میرفتم :-D

کنعان: آرش چاله

-خخ دمت جیز چش عقابی

رفتم طرف چاله و گالاپس گولوپس رفتم تو چاله ، آوش و کنعان که داشتن داشبورد گاز میگرفتن از خنده ، فقط نمیدونم چرا امین همش میزد به پشت کابین ( اصلا معلوم نی ) سرم کردم بیرون

-امین چه خبرا؟؟؟؟

امین: ای مرگگ فقط تو وایسا

کنعان: آرش یه چاله دیگه

-اوه اوه خخخ امین به خودت بگیر

امین: اوه اوه یا خود خداااااااااا

رفتم تو چاله گاالاااااپپپسسس گولوپسسس خخخخخ

آوش: اونجارو شهر مهرگان ۲۰ کیلومتر

بعدش از دور یه پمپ بنزین پیدا شد ، رفتیم تو پمپ بنزین وایسادم ، پیاده شدم رفتم ببینم امین در چه حاله دیدم ای داد بیدادددد امین نیست ( افتاده تو جاده نکنه ) برگشتم سوار ماشین شم همین که برگشتم رخ تو رخ امین شدم دیدم با یه قیافه ترسناک داره نگام میکنه منم اینجوری نگاش میکردم :-D

یدفعه اومد از اون فن های تکواندو رو روم پیاده کنه اومد با پا بزنه تو سرم که سریع جا خالی دادم و فلنگ رو بستم رفتم پشت پمپ بنزین امین هم دنبالم میومد پشت پمپ بنزین که رسیدم یدفعه سر جام وایسادم ، امین هم با سر و صدا اومد

امین: وایسا گرفتمت مردیکه خر…

یدفعه ساکت شد.

امین: اوه اوه اوه

برگشت که در بره منم برگشتم فرار کنم پام گیر کرد افتادم گوسفند های زامبی شده هم داشتن میومدن طرفمون ، امین برگشت دید افتادم ، سریع برگشت با دو اومد طرفم من دستم رو گرفتم بالا که دستم رو بگیره بلندم کنه ، بهم رسید ازم رد کرد :-| منم دستم تو هوا مونده بود :-| خودم بلند شدم دیدم رفت نزدیک گوسفندا یه سنگ پرت کرد طرفشون، سریع برگشت، منم اینجوری داشتم نگاش میکردم :-| یهو یه چیزی ترکید من پرت شدم ، افتادم رو زمین سرم گرفتم بالا ، دیدم گوسفندا تیکه تیکه شدن ، آوش و کنعان هم اومدن ، دیدم امین هم وایساده اینجوری داره نگاه میکنه :-D ، بلند شدم رفتم جلوش وایسادم کنعان پشت سرش وایساده بود.

-احمق نزدیک بود به کشتنم بدی

اومدم چکش ( نه کلنگ :-D ) بزنم یهو جاخالی داد به کنعان چک زدم :-| ، دو تایی نگاه کنعان کردیم و فرار کردیم بریم سوار تویوتا بشیم همین که از پشت ساختمون اومدیم بیرون دیدم اوووووووووه چقدر زامبی سریع برگشتیم پشت ساختمون.

کنعان: چرا چک میزنی؟؟؟

-هییشششششش

کنعان: درد، میگم چرا میزنی

-خفه خون بگیر یه لحظه

کنعان: نمیخوام

-اونور رو ببین

کنعان سرک کشید ، برگشت دیگه حرف نزد :-|

-حرف بزن

کنعان: :-|

-خخخ ، منور دست کیه؟

کنعان دستش گرفت بالا، امین کیفش رو اورد منور رو از تو کیفش در اوردیم.

کنعان: احمقا الآن روزه مثلا منور میخوای بزنی که چی بشه؟؟

-راست میگیا

یهو امین یه چیزی از تو کیفش برداشت.

امین: برین ععققققبببببببب

رفت نارنجک رو پرت کرد اونور پمپ بنزین ، همه گوشامون گرفتیم ، دیدم خبری نشد :-| بلند شدم سرک کشیدم یهو یه زامبی اومد گازم بگیره که یدفعه صدا انفجار اومد زامبی دهنش باز افتاد دیدم یه شیشه خورده پس کلش ( یعنی اگه این زامبیه نبود شیشه صاف تو سرت میخورد :-| ) نگاه کردیم دیدیم زامبیا از ماشین دور شدن ، برگشتم بگم بدوین بریم سوار شیم دیدم نیستن :-| روم برگردوندم دیدم ۳ تایی دارن یورتمه ( خخخخخ ) میرن سمت ماشین ، منو دویدم که برم سوار شم هر سه تاشون جلو نشستن :-| ، منم دیدم زامبی ها مارو دیدن دارن میان نمیشه کل کل کرد پریدم بالا عقب نشستم ، زدم روی سقف که حرکت کنه ،یکم که از پمپ بنزین دور شدیم برگشتم نگاه پمپ بنزین کردم تازه دیدم که پمپ بنزینش چه خوشگله تا اینو گفتم یهو پمپ بنزین ترکید :-| ( چشم نیست خو تلسکوپه ) دیدم یه چی افتاد پشت ماشین نگاه کردم دیدم دست زامبی افتاده :-| ، اومدم ببینم کی پشت ماشینه ، دیدم کنعان و آوش که پشت فرمون نیستن ، بدبخت شدم :-|

امین: آرش خوش میگذره؟؟ بگیر به خودت

یهو گاز داد افتادم کف ماشین ، وایسادم چه بادی میاد خنننککککک یهو دیدم یه چاله جلوتره :-| رفت تو چاله یه متر پرت شدم هوا با کمر افتادم کف ماشین.

-خخخخخخخخخخخخخخخخخررررررررررررررررررررررررررررررررررررر

یهو ماشین ریپ زد خاموش شد :-| پیاده شدم ، یقیه هم پیاده شدن

-آخ کمرم ، چرا خاموش شد؟

کنعان: بنزین تموم کردیم

سه تایی با هم گفتیم: جاااانننننننن :-|

کنعان: بیاین نگاه کنین

رفتیم نگاه کردیم راست میگه :-| باک سوراخ شده

امین: باک چرا سوراخ شده؟؟

-وقتی فرت و فرت نارنجک میندازی میخوای سوراخ نشه؟؟ حتما ترکشی چیزی خورده سوراخ شده

صدای اطراف: تیک تیک تیک تیک

-صدای چیه؟

آوش: تیک تیک؟؟

-آره

کنعان: از تو ماشینه

رفتیم تو ماشین ، صدا از زیر صندلی راننده بود دست کردم زیر صندلی دستم خورد به یه چیزی اوردمش بیرون دیدم یه بمب ساعتیه :-| ۱۰ ثانیه مونده :-| :-| :-| :-|

-بمممممبببببببب ، بدوییینننننننننن

سریع از ماشین دور شدیم ، با سرعت میرفتیم یهو ماشین ترکید موجش رسید بهمون پرتمون کرد افتادیم روی زمین یه درررددددد فجییععع پیچید توی پای راستم نگاه کردم دیدم پام شکسته.

کنعان: آرش خوبی؟

-نه پام

آوش: کو بزار ببینم

دست گرفت به مچ پام ، یه دردییی کررردددد که نگووووو

-آوش بوووووووووق بوووق بوققققق

آوش: :-|

-ببوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووققققققققققققققق

آوش: مچ پات شکسته ، نمیتونی راه بری ، باید کولت کنیم ، خودم کولت میکنم

کنعان و امین کمکم کردن کوله آوش شم .

آوش: چه سبکی

-۴۵ کیلو ام هااااا ، خب کدوم ور بریم حالا؟؟

آوش: برگردیم به روستا؟

کنعان: روستا دوره زامبی های توی پمپ بنزین هم راه رو بستن دارن میان اینور صدای انفجار شنیدن

امین: اونجا رو روی تابلو زده مهرگان ۵ کیلومتر

-پس بریم مهرگان

چند مدت بعد:

کنعان: من خسته شدم بیاین استراحت کنیم

-نه هوا داره تاریک میشه شب هم خطرناکه توی شهر بریم یه خونه پیدا کنیم بهتره

آوش: تو خو راحتی کوله شدی

-زامبببیییییییی

آوش: درررررررددددددد گوشم ، کو؟

-تو جاده

امین: دیدم میرم تو کارش

رفت زامبی رو کشت

پانزده دقیقه بعد:

هوا داره سرد میشه رسیدیم به شهر ، شهر کوچیکیه رفتیم تو شهر.

-این خونه هه خوبه؟

آوش: میریم نگاه کنیم

رفتیم تو خونه یکم سر و صدا کردیم سر و کله یه زامبی پیدا شد کنعان رفت کشتش ، یه مبل بود تو خونه آوش من رو گذاشت روی مبل.

آوش: آخیشششش کمرم پوکید ، برین ببینین چیزی هست بخوریم؟

امین و کنعان رفتن بگردن ، بعدش اومدن

امین: شانس ما فقط چهارتا کنسرو بود

کنعان: میگم تا هوا روشنه سه نفری بریم بیرون نگاه کنیم ببینیم چیزی هست بیاریم یا نه

آوش: من میشینم پیش آرش

-نمیخواد سه نفری برین بهتره منم که اینجا نشستم دیگه ، زامبی هم نیست تو خونه

آوش: باشه منم میام

آوش و کنعان و امین رفتن بیرون

-امیننننن

امین اومد

امین: هان؟

کلت رو دادم بهش

-شاید به دردت خورد

امین: نمیخوام به درد تو بیشتر میخوره

-من خو تو خونه ام بگیر

امین کلت رو گرفت و رفت

نیم ساعت بعد:

هنوز نیومدن ، از یه جا داره سوز میاد از کجاست نمیدونم ، نگاه کردم اونور خونه دیدم یه در نیمه بازه، فکر کنم حیاط پشتی باشه یهو در تکون خورد :-| ( حتما باد خورده بهش ) حتما ، بیخیالش شدم دیدم در باز شد یه سگ اومد تو دیدم سگ زامبی شده چشاش قرمممزززز سرش رو گرفت طرف من ثابت موند چشم تو چشم بودیم یهو حرکت کرد بیاد طرفم من بلند شدم پام از درد داشت نصف میشد ( چی گفتی؟ :-| ) اومدم قمه رو بردارم دیدم نیست گذاشتمش روی میز ، سگ داشت میرسید بهم همینجوری نشسته داشتم باسن خیز میرفتم عقب ، یدفعه رسیدم به یه سفتی نگاه کردم تو آشپزخونه ام تکیه زدم به کابینت ، سگ هم رسیده بود به مبل داشت میومد طرفم ، در کابینت رو باز کردم ، ۳-۴ تا محکم مشتش زدم کنده نشد سگ بهم رسیده بود با تمام زورم زوررر زدم در کابینت کنده شد همین که اومد صورتم رو گاز بگیره در کابینت رو گرفتم جلو صورتم ( پات رو گاز میگیره خل ) اوه اوه ، نگاه کردم دیدم بغل دستم چاقو افتاده رو زمین با دست چپم در کابینت رو گرفته بودم با دست راستم داشتم سعی میکردم چاقو رو بردارم ، انگشتام رسید به چاقو ولی کف آشپزخونه لیز بود چاقو دور شد ازم یهو دیدم خبری نیست دیگه ضربه نمیزنه به در کابینت، در کابینت رو بردم کنار دیدم سگ مرده ، کنعان و آوش و امین هم وایسادن بالا سرم .

امین: دستت بده من بلند شو

دستش رو گرفتم همین که بلند شدم

-آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ

امین: اوه اوه پات

-کوفت

به زور رفتم نشستم رو مبل

کنعان: این سگ از کجا اومد تو؟

-از اون در پشتی

کنعان: آها

-خب چی پیدا کردین؟

آوش: خیلی همه چی ، یه چیز هم داریم مخصوص خودت چیپس سرکه نمکی باااااااا پپسی قوطی

-ای قربون دستت

امین: یه ماشین هم پیدا کردیم

-خوبه، چه ماشینیه حالا؟

امین: پیکان :-|

-:-|

کنعان: از هیچی بهتره که دیگه

-آره ، آقاااا از عصر همش میخوام یه چی بپرسم یادم میره

کنعان: چی؟

-اینکه اون بمب توی ماشین چیکار میکرد؟؟

کنعان: بمب؟

-بمب دیگه ، پس ماشین چجوری ترکید؟

کنعان: من فکر کردم باز نارنجکای امین :-|

-:-| ، نه بابا بمب ساعتی بود

آوش: بمب چیکار میکرد؟؟؟

-منم همین رو میگم

امین: یه نفر خواسته ما بمیریم ، یعنی اینکه اعضای کمپ الآن توی خطرن :-|

-اوه اوه آره :-| بریم سوار ماشین شیم نمیشه وقت تلف کرد همین الآن باید بریم روستا

کنعان: بریم

من رو کول کردن بردن تو ماشین ، آوش نشست پشت فرمون من و امین هم عقب نشستیم ، آوش استارت زد چغغغغغغ چغچغچغچغچغچغ روشن نمیشه ، چچچچچغغغغغغغغغغغغغغغغغ

آوش: نه روشن بشو نیست ، برین هل بدین

امین و کنعان رفتن هل بدن ، هل دادن آوش استارت زد چچچغغغغغغ غاااااننننننننن روشن شد ، امین و کنعان اومدن سوار شدن ، رفتیم از شهر خارج شدیم ، توی جاده بودیم چند کیلومتری نرفته بودیم ماشین ریپ زد :-| بعدش خاموش شد :-|

-چی شد؟؟

آوش: بنزین تموم شد

سه تایی با هم گفتیم: چیییییییییی؟؟؟؟؟؟؟

آوش: وجدانن تو شهر آمپر نصف بود الآن تموم شد

-عجب ، ساعت چنده حالا؟

آوش: ۱۲ شب

-اوه اوه ، هوا هم یخ ، هر لحظه هم امکان داره زامبی بیاد :-| بدتر از این هم میشه؟

کنعان: آره اینکه یه بطری نیم لیتری آب مونده برامون فقط

-گل بود به سبزه نیز آراسته شد

آوش: به سبزه و درخت و همه چی آراسته شد ، گله زامبی داره میاد از جلو

-بخوابین کف ماشین

به زور خودمون رو چپوندیم کف ماشین ، کله زامبی ها معلوم بود که از بغل ماشین رد میشدن صداشون هم میومد خاااااااا خااااااااا، همشون که رد شدن دور که شدن از اعماق وجودم داد زدم :آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ پاااااااااااااااااااااااممممممممممم

امین کمک کرد بیام بالا بشینم نگاه پام کردن

امین: اوضاع پات خیلی خرابه

-مرسی ، من میگیرم بخوابم ، یه قلپ آب بده

کنعان آب داد یه قلپ خوردم دادم دستش به صندلی تکیه دادم خودم رو جمع کردم از سرما و خوابیدم.

فردا صبح:

با صدای ماشین بیدار شدم ، نگاه کردم دیدم ماشین پارس داره میاد ، سر جام نشستم بقیه رو هم بیدار کردم نزدیک که شد دیدیم رضاست ، کنعان و آوش و امین پیاده شدن رضا اومد بغل ماشین ما پارک کرد پیاده شد ، داشت با بقیه حرف میزد من شیشه کشیدم پایین سرم کردم بیرون در طرف راننده پارس باز بود ، یه صدایی شنیدم: تیک تیک تیک تیک :-| نهههههههههههههههههه

-بمبببببببببببببببببببببببببببببببببببببببب تو پارس

آوش و کنعان و امین سریع برگشتن و … ادامه دارد

 

نظرات خود را با ما در میان بگذارید ( نویسنده آرش غلام شاهی )