فصل اول  ، فصل دوم ،  فصل سوم ،  قسمت اول فصل چهارم

 

خلاصه قسمت قبل: فرناز تیر خورد تو سرش ، آوش نشست روی زمین کلتش رو گذاشت روی شقیقش و تههههههه ، رسیدیم به مهریز یزد مینی بوس خراب شد ، رفتیم تو یه خونه ، فرداش مینی بوس رو درست کردیم راه افتادیم از شهر خارج بشیم ، یهو از کاپوت آتیش زد بیرون همه رفتیم بیرون هرکسی رفت یه سمت دلسا توی بغلم ، علی و امین و آراد و دو تا از دخترا اومدن طرف من ، طوفان شن رسید بهمون و همه جا رو در تاریکی مطلق فرو برد و …

*********************

دلسا داره گریه میکنه ، هیچ نمیبینم به معنای واقعی کلمه هیچی.

-همه بیاین نزدیک هم از هم دور نشیم

علی: کجایی؟

-خودت کجایی؟

یکی از پشت خورد بهم.

علی: منم منم

-منم ، دخترا با امین کجان؟

علی: همینجا بودن که

یهو یه نور خورد تو چشمم دستم گرفتم جلوی چشمم تا نور چشممو اذیت نکنه ، دیدم امین.

-بگیر اونور اون نور رو

امین: ببخشید

-دخترا کجان؟

صدای گریه اومد ، امین نور رو انداخت طرف صدا دیدم دخترا رو زمین نشستن رفتیم طرفشون.

-امین نور بنداز دور و بر ببین چیزی میبینی.

امین: باشه

-دخترا پاشین باید بریم

یکیشون گفت: نمیتونم ، میترسم

-خب اسمت چیه؟

دختره: آتوسا

-و اسم شما؟

دختره: ملیکا

امین: دو تا زامبی دارن میان

-خب ملیکا و آتوسا پاشین باید بریم

آتوسا: میترسیم

امین: رسیدن

دلسا رو دادم بغل آتوسا از جام بلند شدم ، با دست به علی فهموندم اون یکی زامبی رو بره تو کارش ، قمه رو در اوردم رفتم زدم تو سر زامبی ولی نمرد باز داشت میومد طرفم این دفعه محکم تر زدم تو سرش افتاد رو زمین ، دیدم آراد نیست.

-آراد کو؟

علی: همینجا بود که

امین: سه تا از اینور

-وقت نیست باید بریم

رفتم پیش دخترا دلسا رو بغل کردم.

-پاشین باید بریم ، چراغ قوه نداریم دیگه؟

علی: تو کوله پشتی من باید باشه

نگاه کردم دیدم میدان دید که کلا صفر با چراغ قوه یه چند متری میشد ، خاک هم بود.

علی: پیداش کردم

-خوبه تو جلو رو حواست باشه ، امین تو هم پشت سر

امین: یه زامبی از پشت سر  ، نـــــــــــــــــــــــــــــــــــه

برگشتم دیدم یه زامبی داره میاد ، امین نور رو انداخت روی صورت زامبیه دیدم زن امیر :-|

-با تیر بزنش

بعدش روم رو برگردوندم ، صدای تیر اومد ولی کم چون صدا خفه کن بسته بود.

-همینجوری ادامه بدین از هم دور نشین نزدیک هم بمونین همینجوری میریم به یه چیزی باید برسیم

داریم میریم همینطور هیچی هم نمیبینیم اگه چراغ قوه باطریش تموم شه ، دلسا هم داره با پیرهنم بازی میکنه ، خااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ، صدا از سمت راستم بود چرخیدم سمت راست دیدم یه زامبی نزدیکمه یهو افتاد :-|

آراد: پس اینجایین

-آراد :-| کجا بودی؟

آراد: تاریک که شد گمتون کردم ، الآن هم دنبال نور اودمدم پیداتون کردم.

-آها ، همه حواسشون به دور و بر باشه

تو فکر مهرسا ام ( حتما همراه بقیست ) حتما.

 

معین

-کسی نیست؟

صدای جیغ داره میاد از دور و بر ، همه جا هم تاریکه هیچی معلوم نیست ، یه نوری روشن شد دیدم بهمن.

بهمن: معین بقیه رو ندیدی؟

-نه ، همین دور و برن حتما

بهمن: کسی نیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ…

-ساکت ، زامبیا صدامون میشنون

مهرداد: آهای

بهمن: مهرداد؟

-آره بریم طرف صداش

مهرداد: آهای

دیدیم یکی توی تاریکی وایساده ، بهمن نور انداخت روی صورتش دیدیم مهرداد ، یه زامبی پشت سرش بود سریع چاقو رو در اوردم دقیق پرت کردم از کنار گوش مهرداد رد شد خورد تو سر زامبی ،  رفتم چاقو رو از تو سر زامبی بردارم.

-خوبی؟

مهرداد: یکم گوشم خراشید فقط فکر کنم

-بقیه رو ندیدی؟

مهرداد: نه

برگشتم نور چراغ قوه خورد تو صورتم.

محسن: اینجایین

محسن و کیوان و یکی از دخترا بودن فکر کنم اسمش مریم باشه.

کیوان: مهرسا با شماست؟

-نه

آرش و آراد و علی و امین و دو تا از دخترا و دکتر و خانواده امیر و زن و بچه مهدی نیستن ، حتما با همن.

-مهرسا حتما پیش آرش و بقیست

کیوان: خدا کنه

باید به جهت موافق طوفان حرکت کنیم بیاین ، راه افتادیم توی جاده جهت موافق باد میرفتیم.

بهمن: یه زامبی داره میاد از سمت چپ

-خودم میرم تو کارش

چاقو رو در اوردم رفتم سمت زامبی نور افتاد روی صورت زامبی دیدم بهروز ، چند بار پلک زدم بازم چهره بهروز رو میدیدم.

بهروز: معین

دستام گذاشتم روی سرم.

-نه نه نه

بهروز: معین

نسشتم رو زمین

بهمن: چی شد؟؟ معین

چشمام سیاهی میرفت تا اینکه همه چیز تار شد.

 

آرش

آراد: دلسا رو بده دست من دستت خسته شد

دلسا رو دادم بغل آراد.

آراد: به نظرت بقیه هم همین سمت میان؟

-یعنی سمت موافق طوفان؟

آراد: آره

-آره فکر کنم توی این وضعیت برنمیگردن سمت شهر فکر کنم

علی: شیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــش شما هم میشنوین؟

-چیو؟

علی: صدای گریه میاد

درست گوش دادم دیدم آره صدای گریه بچه میاد :-| مهرسا.

-مهرسا

علی جلو تر رفت منم بدو پشت سرش ، علی نور انداخت دیدم یه دختره نشسته رو زمین داره گریه میکنه یه زامبی هم داره بهش میرسه ، قمه رو در اوردم سریع رفتم سمت زامبیه که نزدیک مهرسا بود با پا رفتم تو شکمش افتاد رو زمین با قمه زدم تو سرش ، برگشتم طرف مهرسا.

-مهرسا

مهرسا سرش گرفت بالا منو که دید سریع پرید تو بغلم ، سفت گرفتمش تو بغلم ، خدایا شکرت ، بغلش کردم بلند شدم رفتم پیش بقیه و راه افتادیم به سمت موافق طوفان ، خاااااااااااااااااااااااااااااا صدا از سمت راستم بود امین نور انداخت دیدیم چند تا زامبی داره میاد .

علی: از روبرو زامبی داره میاد

امین: از پشت سر هم دارن میان

سمت چپ بیابون ، میریم تو بیابون حتما زامبی کمتره یا نیست.

-سمت چپ همه با تمام وجود بدوین برین تو بیابون

مهرسا رو سفت گرفتم تو بغلم ، خدایا به امید تو ، با تمام سرعت رفتم تو بیابون بقیه هم اومدن ، تاریکی مطلق نور چراغ قوه هم کم شانسی دارم میدوم ، پام گیر کرد به یه چیزی اومدم بیفتم چرخوندم خودمو که مهرسا چیزیش نشه به پشت افتادم رو زمین کمرم بدجور تیر کشید ، بدون اینکه بهش توجه کنم بلند شدم ، دویدم دنبال بقیه ، چند دقیقه ای دویدم دیگه کمرم خیلی تیر کشید.

-وایسین ، وایسین

همونجا نشستم رو زمین ، اومدن بالا سرم.

آراد: چته؟

-دلسا خوبه؟

آراد: آره ، میگم چته؟

-تو راه به پشت خوردم زمین کمرم بدجور تیر میکشه

علی: اونجارو هوا یکم روشن شد طوفان داره رد میشه از اینجا.

هوا داره روشن میشه ، ساعت چنده مگه؟ :-|

-ساعت چنده؟

علی: دو ظهر

هوا روشن شد تقریبا مثل یه روز گرد و خاکی شد هوا ، نگاه کردم دیدم زامبیا توی جاده ان خیلی دور شده بودیم از جاده پس جامون امنه اینجا.

علی: آرش پیرهنت رو کمرت خونیه بزار ببینم

اومد پیرهنم زد بالا بیشتر سوخت کمرم.

آتوسا: یا خدا ، خوبه اینجا پر گیاه داروییه ، یکم آب لازم دارم.

آراد دست کرد تو کوله پشتیش آب رو در اورد رفت پشت سر من ، دادش به آتوسا فکر کنم ، پیرهنم زدن بالا.

آتوسا: ببخشید

-برای چـــــــــــــــــــــــــــــ… آخخخخخخخخخخخخ

کمرم به شکل فجیعی سوخت ، اوف اوف اوف ، شلوارم رو گرفتم فشار دادم.

آتوسا: خوبه فقط حالا باید به شکم بخوابی که من بخیه بزنم.

چاره دیگه ای ندارم ، کمکم کردن به شکم خوابیدم رو زمین.

آتوسا: سوزن و الکل توی کیف من هست ، ملیکا بده اونارو.

علی: شما دکترین؟ :-|

آتوسا: مامانم دکتر بود منم دنباش میرفتم که یاد بگیرم ، سفت بگیرینش.

یهو کمرم به شکل بسیار بسیار فجیعی سوخت ، جلوی خودم رو با زور و ضرب فراوان گرفتم که داد نزنم.

 

معین

چشمام باز کردم ، دور و برم رو نگاه کردم توی ماشین بودم ، اومدم از ماشین برم بیرون.

بهمن: بیدار شدی؟

اینا هم اینجان که ، درست نگاه کردم همه تو ماشین بودن.

بهمن: ساعت دو شب ، بخواب که صبح راه درازی در پیش داریم.

-ماشین از کجا اوردین؟

بهمن: بعد از اینکه از هوش رفتی زامبیای بیشتری اومدن تو رو کول کردیم رفتیم سمت راست جاده توی بیابون ، این ماشین هم توی بیابون بود سوارش شدیم نمیدونیم چرا اینجاست ولی ماشینش سالمه.

-آها

نشستم سر جام سرم تکیه دادم به پشتی صندلی ، چشمام بستم.

صبح:

محسن: پاشین صبح شده باید حرکت کنیم.

بیدار شدم ، همه بیدار شده بودن ، کیوان خواب بود هنوز.

بهمن: کجا بریم؟

-بردسیر دیگه ، همه میرن بردسیر.

مهرداد: نمیتونیم پیداشون کنیم؟

محسن: چشم مبارکتو باز کن ببین توی جاده پر زامبیه.

بهمن: هرچی معین بگه.

-میریم بردسیر

محسن پشت فرمون بود.

محسن: باشه.

ماشینش هم استیشن ، همه راحت جا شده بودیم ، نگاه کردم دیدم مریم عقب نشسته ساکت ، محسن ماشین رو راه انداخت و رفتیم سمت بردسیر.

محسن: عجیبه باکش هم پر.

یه چیزی مشکوکه :-|

 

آرش

حس کردم یه چیزی داره به شونم ضربه میزنه ، چشمام باز کردم.

آراد: آرش پاشو باید بریم

سر جام نشستم کمرم درد میکرد ، بزور بلند شدم ، دستم انداختم دور گردن آراد.

-کجا بریم؟

علی: با اسنایپر یه چیزی اونورا دیدیم بریم ببینیم چیه.

-باشه

پشت سرم نگاه کردم دیدم جاده پر زامبی شده ، دلسا و مهرسا هم بغل ملیکا و آتوسا ان ، رسیدیم به اون چیزی که تو بیابون بود.

-ماشین؟ :-|

علی: آره :-|

امین: بریم نگاه کنیم چی به چیه.

رفتیم نزدیک تر ، یه ماشین استیشن بود ، علی و امین رفتن چک کنن ماشین رو.

علی: بیاین چیزی نیست

رفتیم سوار ماشین شدیم ، امین نشست پشت فرمون ، ما هم سوار شدیم ، تکیه دادم کمرم سوخت ، سرم رو اوردم جلو تکیه دادم به صندلی راننده.

امین: خب کجا بریم حالا؟

-بردسیر

امین: کجا؟

-بردسیر

علی: من میدونم کجاست بریم.

ماشین استیشن بود راحت همه جا شده بودیم ، اینکه این ماشین اینجا چیکار میکنه اصلا برام مهم نیست.

امین: باکش پره یا من دارم اشتباه میبینم؟

علی: کو ببینم نه پر :-|

آراد: خیلی عجیبه

یدفعه امین انداخت تو چاله ، کمرم سوخت ، تقریبا داد زدم.

-درست رانندگی کن دیگه احمق

سرم رو تکیه دادم به صندلی راننده ، من اعصابم خورده چرا سر بقیه خالی میکنم.

-ببخشید ، اعصابم خورد شد یه لحظه.

 

خیلی وقت بعد:

بعد از یه سفر خیلی طولانی رسیدیم به بردسیر ، قبل از شهر توی جاده یه کیف دیدیم افتاده ، امین نگه داشت.

علی: من میرم ببینم چیه.

رفت کیف رو برداشت داخلش رو نگاه کرد یه کاغذ بیرون اورد و شروع کرد به خوندن ، بعدش کیف رو برداشت اومد تو ماشین.

علی: کیف خالیه ولی یه کاغذ توش بود ، نوشته که.

-بده من

علی کاغذ رو داد دست من.

-اگه این کاغذ رو میبینین بیاین توی شهر چهارراه اولی نه دومی بپیچین سمت چپ بعدش چهرراه اولی بیاین سمت راست میدون بیاین سمت چپ خیابون اولی سمت راست اونجا یه مدرسه است به اسم ادب ما اونجاییم. قربانت معین.

معین اینا تو شهرن :-|

-راه بیفت

کاغذ رو دادم دست علی.

-آدرس رو بگو به امین

رفتیم توی شهر ، چند تایی زامبی دیدیم ، بالاخره پس از کش و قوس های فراوان رسیدیم به مدرسه ، حالم اصلا خوش نی.

 

معین

توی حیاط مدرسه نشستیم.

بهمن: به نظرتون میان

خیره شدم به زمین.

-آره

محسن: من که چشام آب نمیخوره

صدای ماشین اومد ، از جام بلند شدم ، گوش دادم آره صدای ماشین ، سریع رفتم دم در صدای ماشین دقیق رسید پشت در ، ولی به ریسکش نمی ارزه ، پشت در وایسادم صدای در ماشین اومد.

آراد: معین

صدای آراد ، در رو باز کردم ، آراد و آرش که بهش میخورد اصلا حالش خوب نباشه اومدن داخل.

-چی شده؟

آراد: بهت میگم بعد

آراد ، آرش رو برد داخل علی و امین و دو تا از دخترا اومدن داخل مهرسا و دلسا هم بغل دخترا بودن ، رفتن داخل به علی و امین گفتم وایسن.

-بقیه رو ندیدین؟

علی: کیا نیستن؟

-دکتر و خانواده مهدی و …

کیوان: ای خداااااااااااااااااااااااااااااااا

نگاه کردم دیدم کیوان سریع دوید طرف مهرسا و بغلش کرد.

-خب میگفتم ، با خانواده امیر.

امین: زن امیر زامبی شده بود.

-وایییییییی ، خود امیر رو ندیدین.

علی: نه

-آرش چشه؟

امین: کمرش پاره شده یکم ، الآن هم بخیه هاش باز شد فکر کنم

-اوه ، دم در نگهتون داشتم بریم پیش بقیه.

دو روز بعد:

ساعت چهار عصر همه نشستیم توی حیاط

-کمرت در چه حال؟

آرش: هی بد نیست ولی درد میکنه

-آها

مهرسا اومد پیش من و آرش.

مهرسا: کفشم خوجگله؟

آرش دستشو کشید به سر مهرسا یکم موهاش به هم ریخت.

آرش: آره ، خوجگله

-خیلی

مهرسا: جیش دارم

آرش: کیوی

-چی؟

آرش: مخفف ، کیوان بیا مهرسا جیش داره

کیوان اومد مهرسا رو برد دستشویی.

ده دقیقه بعد:

دیدم دیر کردن اینا.

-دیر کردن

آرش: آره

بلند شدیم نگاه کردیم دیدیم دارن میان.

آرش: اوناهاشن

یهو صدا تیر اومد کیوان و مهرسا افتادن زمین ، سریع رفتیم پشت سکو کاور گرفتیم ، داشتن تیر بارونمون میکردن ، آرش با تیر زد یکیشون رو ، از کاور اومدم بیرون تیر زدم خورد به اون یکی ، سریع بلند شدم رفتم از کنار بدن بی جون کیوان و مهرسا رد شدم رفتم بالا سر اونی که هنوز زنده بود ، از ته وجودم داد زدم

-اهههههههههههههههههههههههههههههه حرومزادهههههههههههههههههههههههههههههههههههه

بهمن: معین

و هم زمان تیر بارونش کردم

بهمن: معیننننننننننننننننن بسه خشاب خالی شده

روم رو برگردوندم دیدم آرش زانو زده رو زمین ، صدای گریه دخترا با آراد هم داره میاد.

 

آرش

زانو زدم رو زمین ، توان راه رفتن ندارم ، کمرم داره درد میکنه ولی اهمیت نمیدم بهش ، صدای گریه همه تو گوشمه.

آراد: مهردااااااددددددددد نههههه خداااااااااا

ملیکا و آتوسا: مریم نههههههههههه

بلند شدم رفتم بالای بدن غرق توی خون کیوان و مهرسا ، نشستم روی زمین ، بغضم ترکید بدن مهرسا رو گرفتم تو بغلم ، صورتش رو ماچ میکنم.

-بیدار شو ای خدااااااااااااااااا

سرم کردم توی موهاش از اعماق وجود ضجه زدم ، خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ، نه اینا همش خوابه دارم خواب میبینم خدایا اینا راست نباشه ، مهرسا رو محکم تر تو بغلم گرفتم.

-بلند شو ، تورو خدا بلند شو

دو روز بعد:

هوا داره تاریک میشه ، بالای جایی که مهرسا و کیوان رو دفن کردیم نشستم این دو روز تقریبا هیچی نخوردم حرف هم نمیزنم ، دخترا و آراد هم جایی که مریم و مهرداد رو دفن کردیم نشستن ، کلتم رو برداشتم نگاه کردم دیدم خشاب تیر داره ، بلند شدم رفتم سمت دستشویی توی حیاط مدرسه.

 

معین

با امین و علی و محسن و بهمن نشستیم دلسا هم بغل علی همه پکر ، سرم رو گرفتم توی دستام.

علی: اینا کی بودن یهو پیداشون شد

نگاه کردم دیدم آرش بلند شد رفت طرف دستشویی بلند شدم رفتم طرف جایی که دفنشون کرده بودیم ، رسیدم بالای قبر مهرسا و کیوان نشستم رو زمین یه فاتحه خوندم براشون ، چهره مهرسا جلو چشمام بود هرچی زور زدم این اشک سمج در اومد و قطره قطره روی قبر مهرسا چکید ، دماغمو کشیدم بالا.

-رفتی پیش بهروز

چشمام رو روی هم فشار دادم ، دو بار با دستم آروم زدم روی قبرش و بلند شدم ، رفتم پیش بقیه دو تا دخترا و آراد هم اومدن ، نگاه کردم دیدم آرش داره میاد ، اومد جلو علی وایساد علی هم بلند شد دلسا رو داد بغل آرش ، صورت آرش از درد جمع شد علی دلسا رو دوباره بغل کرد ، آرش اوم نشست سرش رو کرد پایین دستشو کرد توی موهاش ، یدفعه یه صدایی اومد: سلام

 

آرش

سریع از جامون بلند شدیم ، برگشتم کلت رو گرفتم طرف یارو ، دستاش رو گرفته بود بالا و گفت: وای چه استقبالی فکر کنم جواب سلام واجب باشه ها بگذریم من کمیلم ، خوبین؟

معین: چی میخوای؟

کمیل: مرسی منم خوبم.

اومدم برم سمتش ، کمیل انگشتشو به نشانه نه تکون داد.

کمیل: عا عا ، من جای تو بودم یه قدم هم برنمیداشتم

بعدش با انگشتش پیرهنامون رو نشون داد ، نگاه پیرهنم کردم دیدم یه نور قرمز روش.

کمیل: کوچیکترین قدمی بردارین دوستان من با شما برخورد میکنند ، خب حالا خیلی آروم تفنگاتون رو بزارین زمین.

همینجوری که با کلت نشونه گرفته بودمش.

-اگه نزاریم؟

کمیل: اوخی چه دختر کوچولویه نازی

نه :-| نگاه دلسا کردم که بغل علی بود دیدم یه نور لیزر هم روی بدن دلساست ، در واقع روی بدن هممون بود.

-عوضی

کمیل: عا عا بی ادبی زشته ، حالا خیلی آروم تفنگاتون رو بزارین زمین

دیگه چاره ای نبود کلتم رو گذاشتم زمین ، بقیه هم سلاح هاشونو گذاشتن زمین.

کمیل: آفرین ، حالا با پا هلشون بدین سمت من.

با پا تفنگامون رو هل دادیم سمتش ، بعدش اومد طرف ما ، بهش میخورد بیست و خورده ای سن داشته باشه ، اومد داشت میرفت طرف دلسا.

کمیل: حرکتی بکنین بی وقفه میزننتون ، گفتم در جریان باشین.

رفت روبرو علی وایساد.

کمیل: چه دختر نازی

بعدش لپ دلسا رو کشید بیشعور.

معین: وووووووووووووووووووو ، عوضی دستتو بکش.

کمیل برگشت طرف ما.

کمیل: و اگه نکشم؟

-خودم میکشمت

کمیل: وای وای مامانم اینا ، تسلیم میشین؟

-نه

کمیل: مثل اینکه میخوای روی عزیزانت امتحان کنم

همینجوری که نگاهش به من بود کلتش رو در اورد گرفت طرف امین که سمت راستش بود و تههههههههههههه  … ادامه دارد…