با سلام و درود فراوان خدمت دوستان و طرفداران سریال The Walking Dead ، در خدمت شما هستم با قسمت اول ، فصل دوم داستان ( جدال با مردگان ) همچنین شما میتوانید فصل اول را بصورت کامل از لینک زیر مشاهده بفرمایید ;-)

فصل اول جدال با مردگان

خب میپردازیم به قسمت اول از فصل دوم داستان:

 

حدودا یه ماهی ( نه کوسه  :-| ) میشه که تو مدرسه کمپ زدیم ، بغیر از اون 2 تا خانواده 2 تا خانواده دیگه هم پیدا کردیم ، هوا هم داره سرد میشه ، حالا سوال پیش می آید که آیا ما میتوانیم با سرما مقابله کنیم؟ ( :-| ) آیا میتوان از سرما ج…

رضا: آرش

اههههههه نذاشتن یکم فلسفی بحرفیما ( حقته )

-بلی؟

رضا: بلی و بلا ، برین بگردین همچی پیدا کنین که آذوقه داره تموم میشه.

-حله ، آووووووششششششششششششششش ، کنعععاااااااانننننننننننننننننننن ( گوشام از پهنا جرررر خوووررددددد پرده گوشم تتررکککییییددددد ) بیاین بریم.

یه جا قمه ای درست کردم بغل کمربندم قمه رو گذاشتم اونجا کلت هم که سر جاشه ، حله بریم ، رفتم نشستم پشت ماشین، آوش و کنعان هم اومدن سوار شدن، نگاه کنعان کردم دیدم تا نشست سریع کمربندشو بست.

-کنعان درس شده برات که وقتی من پشت فرمونم ، کمربندتو ببندیا

کنعان: نبندم که باز سر و ته میشم

-راست میگی خخخخخ

یدفعه رضا داد زد: برین دیگهههههه

آوش: اوه اوه صاحبش اومد بریم خخخخ

دستمو بردم بیرون گفتم: حله

رفتیم دم در که رسیدیم ( چقدر مدرسش بزرگههه ) کامیار در رو باز کرد برامون رفتم پیشش وایسادم.

-نمیای؟

کامیار: من بیام دیگه کی میشینه مراقبت میکنه از بقیه؟؟

-کسی نمیشینه وایمیسه خخخخ ، فدا مدا ، فعلا

کامیار: قربانت ، فعلا

یواش و متین رفتم پیچ اول رو که رد کردم گازش رو گرفتم ، آوش چسبید به صندلی :-D

پنج دقیقه بعد پس از 2 بار دستی کشیدن :-D :

-خب این فروشگاهه رو که درو کردیم

آوش: یه فروشگاه دیگه هم دیدم بریم اونجا ، اینجا بپیچ راست

راهنما زدم به سمت راست.

کنعان: الآن راهنمات دقیقا برای چی بود؟ :-|

-همینجوری الکی خخخ

داشتیم میرفتیم یدفعه دیدم یکی پیرهن قرمز داره از زامبی ها فرار میکنه.

-اونجارو یکی کمک میخواد

گازش گرفتم رفتم نزدیکش وایسادم 3 تایی پیاده شدیم رفتیم طرفش که با زامبی ها درگیر بود یعنی پشت زامبی ها بود درست نمیدیدیمش ، با سرعت رفتیم طرفش قمه رو در اوردم رفتم از پشت زدم تو سر یکی از زامبی ها ، آوش و کنعان هم داشتن میکشتن ، همه زامبی ها رو کشتیم ، یدفعه دیدیم گردن یارو پیرهن قرمزه رو گاز گرفتن به زور داره نفس میکشه ، رفتم بالا سرش وایسادم کلتم رو در اوردم سرش رو نشونه گرفتم.

-داداش شرمنده.

و دیف ( صدا خفه کن ) ، همه پکر برگشتیم سوار ماشین شدیم ، رفتیم طرف فروشگاه سرعت دیگه نمیرفتم ، رسیدیم به فروشگاه.

-من الآن یه پپسی قوطی میخوام

آوش: من میراندا قوطی

کنعان: منم کوکا قوطی

پس برو که بریم ، رفتیم داخل اول یکم سر و صدا کردیم ، 2-3 تا زامبی اومدن زدیم ناکارشون کردیم رفتیم نوشابه هامون رو برداشتیم خوردیم 3 تایی یکم انرژی گرفتیم :-D .

-آقا تا جایی که میشه بیاین ماشین رو پر کنیم

آوش: حله فکر خوبیه

رفتیم جعبه ماشین رو تا خرخره پر کردیم ، صندلی عقب رو هم داشتیم پر میکردیم.

-قوطی کنسرو ها رو همه برداشتی؟

آوش: آره ، رب گوجه مونده

-برو بردار منم ماکارونی و این چیزا رو برمیدارم

کنعان: بچه ها هرچی برداشتیم بسه بریم که زامبی ها اومدن

-حله ، آوش بدو بریم

آوش: بریم

رفتیم سوار ماشین شدیم ، نشستم پشت ماشین گازش گرفتم ، دیدم کله کنعان بغل کله من و آوش :-|

-کنعان تو چرا اینقدر جلویی؟ :-|

کنعان: کجا بشینم؟؟

نگاه کردم دیدم صندلی عقب پر پر .

-نه راست میگی

آوش: این چیه اون بغل افتاده؟؟ بزن بغل

زدم بغل وایسادم ، پیاده شدیم ، کنعان هم از در طرف آوش پیاده شد.

رفتیم دیدیم عروسک افتاده.

-عروسک از کجا افتاده؟؟

آوش: نمیدونم والا

یدفعه یه صدای کوچیک دخترونه اومد: کمککک کمککک

کنعان: صدا از کجاست؟؟

-نمیدووونمممممم ( بالا سرمون )

بالا سرمون نگاه کردم دیدم یه دختر کوچیک ناز تو بالکن طبقه اول وایساده کمک میخواد.

-چی شده؟؟

دختره: مامانم میخواد منو بخوره

-چی؟

کنعان یواش گفت: حتما زامبی شده.

دختره: داداشم رو خورد حالا میخواد منو بخوله ( بخوره ) ، وای داره میاد تو بالکن

دختره داشت گریه میکرد.

آوش: من میرم داخل

-نه وقت نمیشه، دختر بپر پایین

کنعان: چی؟؟؟

-چاره دیگه ای نیست

بعدش نگاه دختره کردم که داشت گریه میکرد و گفتم

-بپر من میگیرمت

دختره: خیلی بلنده

-نه نیست ( بلنده خو ) من میگیرمت قول میدم

یدفعه دختره جیغ زد.

دختره: واااییییییی مامانم داره میاد

-بپرررررررررر

دختره از رو نرده اومد اینور ( نرده کوتاهه ) ، یدفعه دیدم یه زامبی از پشت سرش داره میرسه بهش.

-بپررررررر همین الآانننننننن

زامبیه پشت سرش یه خااااااا گفت ، دختره جیغغ زد پرید پایین ، صاف افتاد تو بغلم ، گرفتمش سرش رو کرد تو گردنمو گریه کرد منم سرش رو نوازش میکردم.

زامبیه اومد افتاد پایین ، کنعان رفت کشتش.

-چیزی نیست، چیزی نیست

یه نفس راحت کشیدیم

-خب بیا برو بغل عمو آوش تا من بشینم پشت فرمون

دختره با گریه گفت: نمیخوام

-باشه، آوش بشین پشت فرمون

آوش رفت بشینه پشت فرمون

-راستی اسمت چیه؟

دختره: مهرسا

-چه اسمه خوشگلی ، چند سالته؟

مهرسا: سه سالمه

-آها خب مهرسا بابات کجاست؟

مهرسا: رفته بیرون، مامانم مریض بود رفت دارو پیدا کنه

برمیگرده پس، رو به کنعان گفتم:

-کنعان یه کاغذ پیدا کن روش بنویس که دخترت پیش ماست ( گفتی ماست برم چیپس سرکه با ماست بخورم ) آدرس مدرسه رو هم بنویس

کنعان: باشه

نشستم رو صندلی کمک راننده ، کنعان هم رفت کاغذ رو بچسبونه رو در.

مهرسا: عمو اینجا چقدر غذا هست

-آره پفک میخوای؟

مهرسا: آره

-باشه، کنعان قربون دستت همینور یه پفک هم برا مهرسا از تو جعبه بیار

کنعان: حله

مهرسا: عمو

-بهم بگو آرش

مهرسا: باشه ، عمو آرش

-جونم

مهرسا: به این عمو چی بگم؟ ( آوش رو میگه )

-خب این عمو که نشسته پشت فرمون عمو آوش.

کنعان: بفرما اینم پفک ، فقط آرش پیاده شو که من باید از در جلو سوار شم برم عقب بشینم.

مهرسا تو بغلم پیاده شدم که کنعان سوار شه ، کنعان داشت زور میزد بره عقب بشینه

-خب این عمو هم که داره زور میزنه بره عقب بشینه عمو کنعان

با زور و زحمت رفت سوار شد، منم سوار شدم ، آوش راه افتاد ، پفک رو برای مهرسا باز کردم که بخوره.

مهرسا: عمو آرش عمو آوش چرا عینک دودی زده؟ مگه آفتاب هست الآن؟ ( هوا ابریه )

-خخخخخخخخخخخ آی دلمممممم وایییییییییییی

کنعان هم داشت از خنده میترکید

-بیا این بچه هم فهمید الکی عینک میزنی ، خب عینکت برا چیه؟؟

آوش هم خندش گرفته بود عینکش رو در اورد گذاشت رو داشبورد.

-مهرسا بزن قدش :-D

مهرسا با دست پفکیش زد قدش

آوش: کنعان یکم برو اونور تر دنده نمیتونم عوض کنم

کنعان: چجوری برم اونور

همینجوری که آوش و کنعان درگیر بودن ، بیرون رو نگاه میکردم 2-3 تا زامبی هم دیدم، یدفعه یاد مرد پیرهن قرمزه افتادم :-|

مهرسا: بابام کی میاد؟

-لباسش چه رنگی بود؟

نگو قرمز ، نگو قرمز

مهرسا: لباسش قرمز بود

یدفعه هممون ساکت شدیم

-گفتی چه رنگی؟

مهرسا: قرمز

-وایییی

مهرسا: چی شد؟

-هیچی

حالم گرفته شد کلا ، دیدم کنعان و آوش هم حالشون گرفتست بدجور ، رسیدیم به مدرسه ، آوش بوق زد که در رو باز کنن ، کامیار در رو باز کرد رفتیم داخل ، پیاده شدیم مهرسا هم تو بغلم ( دمپایی نداره ) ، رضا اومد

رضا: این خانوم کوچولو کیه؟

-قصش طولانیه ، مهرسا برو بغل عمو آوش

آوش اومد بغلش کرد منم رفتم به رضا بگم

رضا: خب بگو

-خب ما داشتیم میرفتیم دیدیم یه مرد پیرهن قرمز با زامبیا درگیره رفتیم کمکش ولی دیر رسیدیم گردنش رو گاز گرفته بودن منم کارش رو یه سره کردم

رضا: خب این چه ربطی داشت

-هنوز تموم نشده ، گوش بده خو :-|

رضا: خب بفرما

-خب بعدش رفتیم تو خیابون دیدیم عروسک افتاده وایسادیم دیدیم صدا یه دختره میاد دیدیم تو بالکن وایساده ظاهرا مامانش مریض بوده باباش میره دنبال دارو بعدش مامانش میمیره تبدیل به زامبی میشه اول داداشش رو میخوره بعدش میاد مهرسا رو بخوره که ما سر میرسیم و کمکش میکنیم ( نفست نگرفت؟ :-| )

رضا: خب چه ربطی به اون یارو پیرهن قرمزه داشت؟

-خب دیگه مهرسا میگفت پیرهن بابام رنگش قرمز بوده

رضا: ای بابا، خب غذا چیکار کردین؟

-تو ماشین جعبه عقب و صندلی عقب پر پر برو حالش رو ببر

رضا: نه بابا؟؟

-آره بابا

رضا: دمتون گرم

-قربانت

یدفعه دیدم مهرسا بدو بدو داره میاد یه دمپایی هم پاشه ، کاپشن هم پوشیده.

مهرسا: عمو آرش ببین چه دمپایی خوشگلی و کاپشن خوشگلی دارم

رفتم بغلش کردم یه ماچش هم کردم :-D

-آره خیلی قشنگه از کجا اوردیشون؟

مهرسا: اون آقاهه بهم داد

دستش رو دراز کرد طرف مهدی

-آها

مهرسا: عمو من برم بازی

-باشه ، مراقب خودت باش

مهرسا: باش

گذاشتمش پایین بدو بدو رفت بازی کنه با بچه ها، رفتم پیش مهدی.

-دستت درد نکنه دور بعدی رفتیم بیرون یه کاپشن و دمپایی برای مهرسا پیدا میکنم اینا رو بردار دیگه

مهدی: نه بابا این حرفا چیه ، ناراحت میشما

-قربانت

چند ساعت بعد:

هوا تاریک شده ، سرد هم هست ( نه خیلی ) ، همه نشستیم دور آتیش، مهرسا هم تو بغلم نشسته.

-عجیبه هنوز برق هست

یعنی تا اینو گفتم یکی از لامپا سوخت :-| ( تو حرف نزن اصلا :-| )

آوش: یه مغازه الکتریکی بود نزدیک با کنعان میریم لامپ برمیداریم میایم.

رضا: باشه

نیم ساعت بعد:

صدای در اومد.

-خب عمو کنعان و عمو آوش اومدن من برم در رو باز کنم

مهرسا: باشه

رفتم با چراغ قوه تا دم در مثل چی هم در میزدن

-یواششششش الآن زامبی ها میریزن

سریع رفتم در رو باز کردم، دیدم عه یکی دیگست که :-|

مرد اومد داخل و داد زد: مهرساااااااا

جااانننننننن :-|

رفت وسط حیاط

مرد: مهرساااااااااااا

مهرسا هم از پیش آتیش بلند شد دوید طرف مرد

مهرسا: باباااااااا

جااانننننننن :-| :-|

نور چراغ قوه رو انداختم رو لباس مرده دیدم لباسش قرمزه :-D ، پس باباش زندست ، اشک شوق جمع شد تو چشمام ، یدفعه یکی زد رو شونم برگشتم گفتم: واییییی

دیدم کنعان :-| آوش هم در رو بست داره میاد

-احمق بیشعور سکته زدم

یکی خوابوندم پس کلش.

آوش: این مرده کیه؟

-بابای مهرسا :-D

هر دوتاشون با هم گفتن: جاااننننن :-| ( مرررگگگگ )

رفتیم که با هم بریم طرف آتیش.

مرد: آقایون

3 تایی برگشتیم ، با هم گفتیم: بله؟

مرد: واقعا مرسی نمیدونم چطوری ازتون تشکر کنم ، داشتم میمردم وقتی اون کاغذ رو دیدم که زده بودین پشت در، کی کاغذ رو زده بود؟

-ما 3 تا با هم بودیم

مرد: مرسی ، واقعا مرسی

بعدش زد زیر گریه و مهرسا رو بغل کرد بعدش گفت: فقط خانومم با پسرم کجان؟

نگاه به کنعان کردم با سر اشاره کردم که ننوشتی مگه تو کاغذ که چی شده؟ ( با سر اشاره کردی اینارو ؟ :-| )

کنعان: هان؟ :-|

-هیچی

رو به مرد گفتم: متاسفم

باز زد زیر گریه (:-| )

-آقا

مرد: کوچیک شما کیوان هستم.

-خب کیوان جان بیاین بریم پیش آتیش ، همه هستن ما ازتون محافظت میکنیم.

رفتیم نشستیم و کیوان خودشو معرفی کرد.

شب شده ، امشب نوبت من و کنعان و آوش که نگهبانی بدیم.

یدفعه دیدم مهرسا بدو بدو داره میاد طرفمون، 3 تایی رو پامون نشستیم که اندازه مهرسا بشیم، مهرسا رسید بهمون.

مهرسا: عمو ها ( یاد فیتیله افتادم 3 نفر هم هستین خو خخخخخخخخخ :-D ) شب بخیر :-D

بعدش اومد هممون رو بغل کرد و بوس کرد :-D ، بعدش رفت بخوابه.

ما هم با روحیه ای که گرفته بودیم رفتیم توی این شب سرد نگهبانی بدیم ادامه دارد…

 

آنچه در قسمت بعد میخوانید:

بریم یکم وسایل گرم کننده پیدا کنیم.

یه عالمه پتو پیدا کردیم گذاشتیم تو ماشین، رفتیم بازم بیاریم.

من پتو هارو گذاشتم تو ماشین برگشتم تو مغازه ، کنعان و آوش ته مغازه بودن.

یدفعه یکی از پشت گردنم رو گرفت چاقو گذاشت رو گلوم.

یارو: خب خب شما 2 تا بی حرکت وایسین حرکتی بکنین کشتمش، ماشینتون رو برمیداریم ، کمپتون رو هم که میدونیم کجاست هرکی تو کمپتون هست رو هم میکشیم، بعدش کمپتون رو برمیداریم برای خودمون.

با لب خونی به کنعان گفتم: چند نفرن

کنعان با انگشتش نشون داد 2 نفر.

دستم رو گذاشتم رو دسته قمه و با حرکت دستم به کنعان و آوش فهموندم باید چیکار کنیم ، اونا هم با حرکت سر گفتن باشه و …

 

نظرات خود را با ما در میان بگذارید. ( نویسنده آرش غلام شاهی )