نویسنده: Mozhdeh_6829

خب، به نظر که اتفاقی نمیاد که نزدیک به سه روز پشت سر هم واکرها یه راست بیان سمت الکساندریا. عین شبیخون ناجیان، که هر سری بزرگ و بزرگتر میشدن، دسته های مهاجم واکرها هم هر سری بزرگتر میشن و مدافعان الکساندریا رو خسته تر، عصبی تر و بی خواب تر میکنن. آلفا موفق میشه همه رو توی الکساندریا به جون هم بندازه. حالا اینکه دقیقا، هدفش چی میتونه باشه، هنوز مشخص نیست. اونم با علم به اینکه میدونه، دخترشم توی همین شهرکه. اصلا شاید دلیلش اینه که همه رو علیه لیدیا بکنه و باعث بشه اون برگرده پیشش. اما میخواد جواب بقیه رو چی بده؟ بگه دخترمو نکشتم و این همه مدت بهتون دروغ گفتم؟ یا میخواد دست لیدیا رو بگیره و بره؟

 

در بین همه این مردم، کارول آسیب پذیر تر به نظر میرسه. انگار که هر چه قدرم که اون رشد کرده باشه، شجاع و کاربلد شده باشه، ولی باز ته دلش، توی پس زمینه ذهنش همون کارولیه که از اد کتک میخوره و میمونه و میسازه. همون قدر آسیب پذیره!
میگین چرا؟ چون، همه بزرگسالا، بچه از دست دادن، اما فقط کاروله که کنار نمیاد! کاروله که عکس العملای گاها شدید و گاهی غیر منطقی نشون میده. کاروله که هنوز بار سنگین مرگ این بچه ها رو به دوش میکشه. حتی با اینکه فقط یکیشونو به دنیا آورده. ولی بقیه آدما، به خاطر ذات آدمیزادم که شده، کنار اومدن و با خودشون داستانو حل کردن که بابا، دنیا به فنا رفته! هیچکس فکرشو نمیکرد که یه روز مرده ها بلند شن راه برن و بیفتن به جون زنده ها! هیچکس براش آماده نبود! همه یه عزیزی رو از دست دادن. باید کنار اومد و برای زنده ها جنگید. حالا توی این بین شاید مجبور باشی کارای وحشتناکی بکنی تا هم خودت زنده بمونی هم اونایی که توی این دنیای جدید، برات مهم شدن.
اما مثل چند سال پیش، مثل دوران جنگ با ناجی ها، کارول نه میتونه با آدم کشتن کنار بیاد، نه میتونه با مرگ فرزند خونده کنار بیاد. در حالی که، هزار و یک دلیل برای عاقل موندن وجود داره.

اما جالب ترین حالت کارول، وقتیه که واقعیت و توهم رو قاطی میکنه. حال برگریزونیه. هیچکس باور نمیکنه که اعضای نجواکننده ها افتادن دنبالشون و دارن تعقیبشون میکنن. چون فقط کارول اونا رو دیده، کارولی که کلا یه دنیای دیگه توی ذهنشه. اما در آخر مشخص میشه که بله! واقعا هم داستان نجواکننده ها واقعی بوده و هم اون سالن ورزشی پر از واکر بوده و واقعا براشون تله گذاشته بودن. و فقط تصوراتش در رابطه با هنری و داستان پدر دریل، توهم بوده. به شخصه برام قابل درک بود چون تجربه چهل ساعت پشت سر هم بیدار بودن رو داشتم و در کمال ناباوری چیزایی میشنیدم که واقعیت نداشت. واسه همین، میتونم درک کنم که کارول توی اون لحظه با تمام اون فشارای روحی و روانی که روش بوده، چه چیزایی میدیده!

 

 

اتفاق جالب توجه دیگه، فرستادن نگان به بیرون از الکساندریاست. اینکه دستشو باز بذارن و تا حدودی قدرت عمل بهش بدن و اون رو درگیر مسائل الکساندریا بکنن، شاید به نوعی القای این حس به نگان باشه که اینجا با هر بدی و خوبی ای که داره، بلاخره تبدیل به خونه ات شده و باید یه کاری براش بکنی.

واقعا هم نگان خودش رو تا حدی دیگه جزو اعضای اونجا میدونه. جایی که با آرون تنها بود و داشتن واکرا رو میکشتن، بحث و جدلاشون، هر چند که کشیده شده بود به بحثای سیاسی و ناموسی! ولی شبیه دو تا “برادری” بود که با هم مشکل دارن، نه دو تا دشمن! و آخر سر هم نشون داد که هر چند از روی سیاست، ولی زمانی که فرصتشو داشت به جای ول کردن آرون، یا حتی کشتنش، میتونه بهش کمک کنه. و حُسن نیتشو نشون داد. فکر میکنم فردا صبحش که آرون چشماشو باز کرد و نگانو دید، اولین باری بوده که از دیدن قیافه نگان خوشحال شده.

 

 

اما قله این اپیزود، ملاقات با آلفا بود، اونم در جایی که داغ دل همشون رو تازه میکرد.

خب این که بعد از آتیش سوزی، گروه ما از مرز رد شده که اظهرمن الشمسه واسه آلفا! اون داستان آرون و میشونم که توی قسمت اول دیدیم هم، فکر میکنم برای خودشون هم دقیقا مشخص نبود که دارن توی محدوده آلفا قدم میذارن! حالا داستان زمستونو از کجا فهمیدن؟ ( 916 ) اسبا و گاری ها رو پیدا کردن؟ شاید! اما همین که آمار دست آلفا هست، نشون میده که انگیزه لازم واسه اذیت کردن الکساندریا رو داره.

توی همین ملاقات هم تخسی کارول، که البته به جا هم هست، بهونه دست آلفا میده تا حرفی بزنه که اونو تا مغز استخوون بسوزونه. از هنری براش میگه در حالی که کارول باید وایسه و گوش کنه.

یه جورایی آدم یاد موقعیت دریل توی شب اول رویارویی با نگان میفته، وقتی که نگان داشت رزیتا رو وادار میکرد که به لوسیل غرق به خون آبراهام، نگاه کنه و دریل از کوره در میره و مشت اولو میزنه! این بار کارول نزدیکه که از کوره در بره. ولی با تجربه وحشتناکی که دریل داشت، و هنوز عذاب وجدان ولش نمیکنه ( مرگ گلن)، نمیذاره که کارول هم همین اشتباهو بکنه. با دخالت میشون و دریل، این بار، ختم به خیر میشه.

 

در آخر، علاوه بر کارول، بقیه اعضای گروه رو هم میبینیم که هنوز با فاجعه وحشتناک سال گذشته، کنار نیومدن. بین همه این بازمانده ها، زجرآورترین تراما، به صدیق وارد شده که همه اون فجایع رو به چشم دیده و تا لحظه آخر نمیدونسته که آیا خودش هم به جمع دوستانش میپیونده یا نه! حالا، هر روزی که میگذره، ترس صدیق از سایه خودش هم بیشتر و بیشتر میشه. و اینطور که برمیاد، چیزی نمونده تا صدیق یک فروپاشی روانی داشته باشه.