فصل اول

فصل دوم

فصل سوم

فصل چهارم

 

فصل پنجم

“من و مامان و بابام و خواهرم با ماشین خودمون راه افتادیم. پشت سرمونم داییم با بابازرگ و مامانبزرگم هستن. پشت سر اونا هم خاله ام با شوهرش و ۲ تا پسرش. از اونجایی که ما آخر از همه شهرو ترک کردیم برای خروج, زیاد معطل نشدیم. قرار بر این شد تا بریم سمت شمال و از اونجا سمت شرق, سمت مرز ترکیه. بابا معتقده اونجا بهتر میتونن اوضاع رو جمع و جور کنن. اگه خوش شانس باشیم دو روز دیگه دم مرزیم.

تو جاده همه چی به هم ریخته اس. تو خروجی کرج چند تا ماشین وسط جاده مونده بودن. یه ساعتی سر جا به جا کردن اونا از وسط جاده معطل شدیم. اما الان تو جاده ایم.تو راه آدمای مرده زیاد دیدیم. هم از اونایی که راه میرن هم اونایی که افتادن رو زمین. قبلا از کثیف بودن جاده ها خیلی شاکی بودم. اما منظره الان خیلی بدتره. تو حرکت، مرده های متحرکو میبینیم , توی توقفامونم به جای آشغال پفک و زر ورق چیپس، تیکه های گوشت آدمه که اگه چشمتو باز کنی میتونی رو زمین ببینی.شنیده بودم یه درگیری وحشتناک تو این مسیر شده بود اما فکر نمیکردم تا این حد خونین بوده باشه.

باید یه جا توقف کنیم تا یه چیزی بخوریم. تو یکی از پارکینگای کنار جاده وایمیستیم. اینجا که هستیم جاده یه کم عریض تر از جاهای دیگه اس. خاله ام به خاطر وضعیتش که رو ویلچر میشینه تو ماشین مونده. مامانبزرگ و بابابزرگمم همینطور. اگه اتفاقی بیفته باید بتونیم سریع بزنیم به چاک. مامانم به بابام میگه که گاز پیک نیکی رو از تو صندوق عقب بیاره تا چند تا کنسرو گرم کنیم. دور و برمو نگاه میکنم. این سمتی که وایسادیم پایینش دره اس. اما سمت مقابلمون جنگله که با فاصله کمی از جاده رو تپه ها اوج میگیره. به خونواده ام نگاه میکنم. ظاهرمون مثل وقتایی که با هم میرفتیم مسافرت. اما از هیجان و شادی اون موقع خبری نیست. همه وحشت زده و ناراحتن. اما سعی میکنن به زبون نیارن.

تازه همه چی رو آماده کردیم که خاله ام صدام میکنه. باید بره دستشویی. تو روز عادی , دستشویی رفتنش با این حالش کلی مصیبته , وای به این روز و این اوضاع!!!

با کلی مصیبت تو همون خط باریک جنگل کنار جاده رو به رو، دستشوییشو ردیف میکینم. اونطرف جاده شوهرش داره سعی میکنه از تو ماشین بنشونتش رو ویلچر. منم اون طرف جاده ,سمت جنگل ، پشت یه درختی که از بقیه تنومند تره صندلی دستشوییشو میذارم. شوهرش با ویلچر خاله و البته خود خاله ام میرسه به خاکی کنار جاده. پسراش میان و به پدرشون کمک میکنن تا مادرشونو بنشونیم رو صندلی توالت.همیشه این صحنه حالمو بد میکرد. من بین نوه ها از همه بزرگتر بودم. واسه همین خاطره های بیشتری با خاله ام داشتم ، وقتی که سالم بود. از دیدنش تو این حال و روز احساس میکنم دلم زیر و رو میشه. وقتی بلاخره رو زمین ناهموار زیر پاش مینشوننش روی صندلی توالت ، نوبت من و خواهرم میشه تا بخش سخت ماجرا رو انجام بدیم. خواهرم با واکر خاله ام میرسه. میذارمش جلوی صندلی جایی که خاله ام نشسته. خاله ام به خواهرم میگه :”وقتی من تکیه دادم به دسته واکر تو پاییناشو بگیر که لیز نخوره از زیر دستم.” خواهرم کنار پام میشینه و پایه های واکرو تا جایی که میتونه محکم میگیره. خاله تمام سعیشو میکنه تا خودشو رو بکشه بالا تا من آماده اش کنم. خوبه که دامن پاشه. لباسشو آماده میکنم تا بشینه. اگه به موقع نمیجنبیدیم ممکن بود خودشو کثیف کنه. یه چند سالی بود که “نیمه بی اختیار” بود برای اجابت مزاج. یعنی مثل آدم عادی , اگه احتیاج بود نمیتونست برای مدت طولانی خودشو نگه داره. میدونم چقدر از اینکه من و خواهرم اونجاییم معذبه. واسه همین به خواهرم میگم که بره و یه بطری آب بیاره تا خاله بتونه خودشو بشوره. خودم جرات نداشتنم تنهاش بزارم ولی یه کم ازش فاصله میگیرم که بیشتر از این معذب نشه. اگه این یه مسافرت معمولی بود میرفتم پیش بقیه تا وقتی کارش تموم شه. اما با وجود مرده ها حتی یه لحظه ام نمیشه تنهاش گذاشت. پیش اون ماشینای گوشت خوری حتی برای ۱۰ ثانیه ام شانس نداره. یه نگاهی به بقیه که اون طرف جاده هستن میندازم. تقریبا همشون زیر چشمی ما و اطرافمونو زیر نظر دارن. خاله ام صدام میکنه. میرم پیشش. بهم میگه:” برو کیفمو بیار.” به خواهرم که اونطرف جاده اس و داره بطریو پر میکنه اشاره میکنم و میگم:”الان بهش میگم بیارتش.”

خاله ام میگه:”نه خودت برو بیار. یه چیز واجبه. نمیخوام بقیه بفهمن.”

نمیخوام تنهاش بزارم.مصمم تر میگم:”من نمیرم. اومد بطریو داد میگم بره کیفتو بیاره خاله. نمیشه که تنها بمونی.”

اصرار میکنه:”ای بابا. نمیتونم راه برم. میتونم که جیغ بزنم. اگه چیزی بود سریع میاین کمکم دیگه.”

میدونم که بهانه اس. از اینکه تو این حال میبینمش داره عذاب میکشه. منم نمیخوام اذیتش کنم. قبول میکنم و میرم اون سمت. ته دلم میدونم کارم اشتباهه. رسیدم اون طرف که پسر کوچکش ازم میپرسه:”چرا مامانمو تنها گذاشتی؟”

جواب میدم:”اومدم کیفشو بردارم یه چیزی میخواد.” میرم سمت ماشینش شوهر خاله ام تا کیف خالمو از توش بردارم. پسرک بی خیال نمیشه و میگه من میرم پیش مامان. برادرش صداش میکنه و میخواد مانعش شه ولی باباش میگه:” برو وایسا پشت درخت. رو به ما که مامانت معذب نشه.”

میره و رو به ما تکیه میده به درخت. منم دارم بیشتر طولش میدم. میدونم کارش تموم شه صدام میکنه. کیفش رو دوشمه که میام پیش خواهرم. اونم بطری تو دستش آماده اس. یادم میفته که هر دو مون کاملا خلع سلاحیم. از پایگاه، ۳ تا مسلسل و ۵ تا کلت و ۳ تا هفت تیر و ده تا بسته تیر ۴ تا کمربند جنگی گیرمون اومد. بعد از اونم , بابام و داییم و شوهر خاله ام هر کدوم یه مسلسل دارن. من و خواهرم و هر دو پسر خاله هامم و مامانم کلت داریم. گرچه هنوز لازم نشده ازشون استفاده کنیم.یه چند باری تمرین تیراندازی کردیم ولی زیاد کافی نبوده.به خاطر فشنگا که تموم نشن زیاد تمرین نکردیم. اگه با مرده ها درگیر شدیم ، بیشتر با چاقو خدمتشون رسیدیم. تو همه ماشینا هم یه هفت تیر با یه بسته تیر محض اطمینان گذاشتیم. میریم و از تو ماشین کلتامونو بر میداریم و میذاریمشون تو کمربندمون. از وقتی زدیم به جاده من و خواهرم مانتو و روسری رو گذاشتیم کنار. ولی مامانمو خاله ام نه. هنوز روسری و مانتو سرشون میکنن. بدتر از همه مامانبزرگمه که حتی چادرشو کنار نذاشته. مطمئنم یه روز کار دستش میده. گرچه میدونم اگه اوضاع انقدر قاراشمیش بشه که مجبور بشیم بین نجات جون خودمون و بقیه یکی رو انتخاب کنیم , مامانبزرگ جزو اولین نفراتیه که از دنیا میره.

من در صندوق عقبو میزنم و یه چاقوی بزرگ بر میدارم و میذارم سر جاش تو کمربندم. خواهرمم میاد و یه سیخ دسته دار بزرگ بر میداره. شده سلاح مورد علاقه اش. در صندوقو میبندم. مامان بزرگم تو ماشینشون نشسته و بابابزرگم پیاده شده ولی دم در ماشین وایساده و داره با داییم حرف میزنه. مامانم داره کنسروا رو باز میکنه و بابام و شوهر خاله ام دارن یه نگاهی به ماشین شوهر خاله ام میندازن.حواسشون نیست و بعضی وقتا صداشون یه کم میره بالا. پسر خاله امم داره پایین جاده رو نگاه میکنه و نگهبانی میده و هر یه دقیقه یه بارم یه نگاهی میندازه تا برادر و مادرشو چک کنه. میخوام برم سمتش تا بهش بگم منم میرم بالای جاده که یهو صدای شکسته شدن شاخه بزرگی رو از بالای سر خاله ام , اونطرف جاده میشنوم. بقیه هنوز حواسشون جمع نشده. خواهرم که دیده من خشکم زده و دارم با دقت گوش میدم حواسش جمع میشه و دستش میره سمت سیخش. منم دستم رو دسته چاقومه. یه دفعه صدا بلند تر میشه و درختای بالای تپه چند تا تکون محکم میخورن و همزمان یه دسته پرنده از رو درختا بلند میشن و . . . بلا رو سرمون نازل میشه.

همه چی خیلی سریع اتفاق افتاد. شاید توی ۳ دقیقه طومارمون در هم پیچیده شد. همزمان ۸-۹ تا مرده از روی تپه سقوط میکنن پایین. لعنتیا چون تازه مردن هنوز بدناشون محکمه. با اینکه صدای شکستن استخوناشون میاد اما دارن وایمیستن. برای یه لحظه من و خواهرم و پسر خاله ام که شاهد ماجرا بودیم خشکمون میزنه. اما فقط یک ثانیه بعد , مثل سرود وحشت داریم از ته گلو فریاد میکشیم و کمک میخوایم. پسر خاله ام که پیش مادرشه هنوز دقیقا نمیدونه چی شده. بر میگرده تا میخواد کلتشو که پشت کمرش گذاشته در بیاره , مرد مرده ای که رو به روشه خودشو میندازه روش. بابام و شوهر خاله ام که متوجه ماجرا شدن سریع میان و به ما ملحق میشن. داییم , پدرشو مینشونه تو ماشین. مامانبزرگم شیشه رو میکشه پایین و ازم میخواد تا خالمو نجات بدم. پسر خاله ام داره میره سمت برادرش . از اون طرف ۴-۵ تا از مرده ها دارن به سمت ساده ترین طعمه ای که تو عمر مرده وارشون داشتن نزدیک میشن : خاله! من کلتمو درآوردم و سعی میکنم هدف بگیرم. با اولین شلیکم ۶- ۷ تا مرده دیگه از تپه پرت میشن پایین و بدون اینکه به خاطر شکستن استخوناشون احساس درد کنن بلند میشن و رو به ما نیش و پنجه نشون میدن. داییم داره به صف مبارزه میپیونده. از گوشه چشمم میبینم مامانم همینطور که داره گریه میکنه و اسلحه اش تو دستش میلرزه درای ماشینی که پدر و مادرش توش نشستن و قفل میکنه تا اونا پیاده نشن و تبدیل نشن به قوز بالا قوز.

من میخوام برم سمت خاله ام. بابام و شوهر خاله ام پشت مرده ها گیر کردن و سعی دارن تا مسیرشون به سمت ما رو پاکسازی کنن. پسر خاله ام هنوز با اون مرده درگیره که برادرش بزرگترین ریسک زندگیشو میکنه و به مردهه شلیک میکنه و تیر خلاصو به سر مرده میزنه و برادرشو نجات میده. از بالای تپه همینطور مرده ها دارن به پایین سقوط میکنن. احتمالا از جاده بالایی دارن میان. من یکی از مرده هایی که دارن میان سمتمو میکشم. چشمشو هدف میگیرم و خلاص. پسر خاله ام داره سعی میکنه از زیر مرده ای که افتاده روش بیاد بیرون. چشمم به خاله ام میفته. وحشت کرده و فقط سر جاش نشسته. یه مرد مرده و دو تا زن مرده دوره اش کردن. فقط داره نگاشون میکنه. کلتمو در میارم تا بهشون شلیک کنم. ولی با زاویه ازشون قرار گرفتم و تیرم میخوره به درخت. داییم مسلسلشو ازدوشش میاره پایین و میگیره تو دستش. یکی از مرده ها داره دندوناشو به خاله ام نشون میده. داییم دازه ضامنشو میکشه. سیل بعدی مرده ها از بالای تپه میریزه پایین. خاله ام چشم دوخته به چشم مردهه . اولین باریه که داره از نزدیک میبینتشون. انقدر وحشت زده اس که حتی درخواست کمک نمیکنه. سیل بعدی مرده ها میریزه پایین. چیزی نمیبینم.داییم میخواد به مرده های دور خالم شلیک کنه ولی چندتاشون جلوی خودش درمیان و مجبور میشه به اونا شلیک کنه. ۷-۸ تا مرده حالا دوره اش کردن و خاله ام بینشون گم میشه. از وسط مرده ها فریاد خفه خالمو میشنوم که داره هنجرشو پاره میکنه. اما طولی نمیکشه که صداش قطع میشه و من خونشو میبینم که میریزه روی زمین.

کم کم دارن متوجه ما هم میشن. اونطرف پسر خاله ام تقریبا رو پاهاشه که مادرشو میبینه. با بلند ترین صدایی که از گلوش در میاد فریاد میزنه :”مامااااااان!” برادر بزرگش که کنار منه کلتشو در میاره تا مرده هایی که سر راهشن شلیک کنه. چند تا مرده حالا به ما نزدیک شدن و ما خودمونم درگیر نجات و کشتن اونا شدیم. فریاد پسر خاله امو از کنارم میشنوم که اسم برادر کوچیکشو صدا میکنه که وقتی مادرشو صدا کرد مرده ها بیشتر از قبل متوجهش شدن. تو اون گیر و دار سعی میکنم ببینم چه بلایی سر پسری که مثل برادر کوچیکم دوستش دارم اومده. از پشت سرش ۲ تا مرده میگیرنش و میکشنش عقب و همزمان هر دو شون دندوناشونو تو گلوش فرو میکنن. با اینکه چشماش از شدت درد و شوک گشاد شده اما به خاطر اینکه خون خودش داره خفه اش میکنه حتی نمیتونه داد بزنه.

دیگه کاری نمیشه کرد. از اونطرف صدای شوهر خالمو میشنوم که داره اسم خالمو صدا میکنه و التماس میکنه که جواب بده. دارم ضجه میزنم.اصلا نمیدونم کی گریه ام گرفت. اما وقتی به خودم میام ، به پهنای صورت دارم اشک میریزم و هق هق میکنم. پسر خالمو میگیرم و میکشمش عقب. داییم میاد کمکم. قبل از اینکه مرده ها به ما هم برسن سریع بر میگردیم سمت ماشینا. بابامو میبینم که داره شوهر خالمو که داره ضجه میزنه و تازه هنوز نمیدونه که پسر کوچیکشم از دست داده سوار ماشین میکنه و خودش میشینه پشت فرمون. برمیگردیم تا ماهم سوار شیم. مامانم پشت ماشین داییم نشسته و داره راه میفته . هر سه تاشون دارن گریه میکنن. ولی کاری نمیشه کرد. داییم پسر خالمو که هنوز بین شیون و زاریاش داره تقلا میکنه تا برگرده تا مادر و برادرشو نجات بده به زور سوار ماشین ما میکنه . منم سریع میشینم عقب پیش پسر خاله ام تا خودشو از ماشین پرت نکنه پایین.تو همین حین خواهرم داره ماشینو دور میزنه تا بره سمت کمک راننده و سوار شه. داییم میشینه پشت فرمون و خواهرم سریع میشینه بغل دستشو راه میفتیم. بابا و مامانم که راننده های ماشینای جلوترن راه افتادن . بابام ماشینو از بین مرده ها رد میکنه. مامانم به یکی از مرده ها میزنه و پرتش میکنه اون سمت. اما دایی مجبور میشه از رو یکیشون رد شه.

از اونجا و از باقی مونده های خاله ام و پسرش و از وحشت وحسرتی که تو اون جاده لعنتی تجربه کردیم دور میشیم. ”

 

از یادآوریش , تو دلم دارم زار میزنم. میدونم چون دیگه زنده نیستم محاله که بتونم گریه کنم اما تو ذهنم دارم ضجه میزنم. به خودم میام و میبینم تقریبا نزدیک عصره. تمام شب, صبح و ظهر رو بدون اینکه تو حال خودم باشم راه رفته بودم. مردن همینش عجیبه. خستگی حس نمیکنم. ولی دردو چرا. کتف و استخونام خیلی درد میکنه. سوزش چشمامم که دیگه وحشتناکه. به خاله ام فکر میکنم. و اینکه چقدر خاطره عذاب آوری بود. یادم میفته که نوه بزرگتر خونواده بودم و چقدر با خاله ام خاطره داشتم. یادم میاد تقریبا ۵-۶ ساله بودم و داشتم با مامانم از خونه مامانبزرگم بر میگشتم خونه که از سر کوچه خالمو دیدم که داره میاد. از تو کیفش یه نوار قصه درآورد و بهم نشون داد. وضوح این خاطره از هر چیزی که تا حالا به یاد آوردم بیشتر بود. یادم میفته که چطور سر زایمان پسر کوچکش به خاطر اشتباه پزشکش تو تزریق آمپول تو ۳۰ سالگی از کمر به پایین فلج شد. بعد صحنه مرگش میاد جلوی چشممو حالم بد میشه. فقط آرزو میکنم تا یه آدم زنده پیدا بشه و منو از این شکنجه خلاص کنه.