خیلی خب، میدانم این قسمت چیزی نداشت که بخواهیم درباره اش حرفی بزنیم.

شاید از دید خیلی ها پر از اشکال هم بود. از رابطه “گل یاسمن بانویی و آقا داوودی” ریک و میشون گرفته تا آهوی کامپیوتری و انباری که لب به لب غذا و آب داخلش بود و کلک مرگ ریک!!!!

خیلی ها به واکنش مبتدیانه میشون واکنش نشان دادند و آن را غیرواقعی دانستند و غیرمنطقی دانستند. که البته تا حدی هم درست است و نمیشود جوابی به این اعتراض داد، چون از میشون با آن همه تجربه در آخرالزمان، بعید است که حتی اگر ریک واقعا کشته میشد، اینطور شوکه میشد و خودش را میباخت. آن هم با توجه به اینکه میداند، در صورت نبود ریک، مسئول و سرپرست مستقیم بچه ها، اوست. حتی اگر او در آن لحظه به این فکر میکرد که رهبر قیامشان از بین رفت، باز هم منطق اینطور حکم میکرد که میشون به مبارزه ادامه دهد تا بیشتر از این تلفات ندهند.

و از ین قضیه هم گذر میکنیم که چرا ریکی، که پیت را به خاطر قتل ناخواسته رج بدون هیچ صبر و شکی کشت، چون از جسی خوشش آمده بود، در قبال مرگ گلن و آبراهامی که پشت و پناهش بودند، انقدر خونسرد و سر صبر عمل میکند و هیچ عجله ای برای بازگشت به الکساندریا و چشیدن طعم انتقام ندارد؟؟!! که حتی باعث میشود به شخصه، منی که معتقد بودم رزیتا دیگر کاراکتر آزار دهنده ای شده، وقتی میگوید ریک دنبال بهانه است تا جنگ را عقب بیندازد، حق را به او بدهم.

حالا، کاری هم به این نداریم که ببر نمیتوانند بیاورند، دیگر آهو هم نمیتوانند بیاورند؟ و به خودمان پاسخ میدهیم که کنترل کردن آهو سخت است. و این را هم در نظر نمیگیریم که آهویی که اگر پایتان روی یک تکه چوب خشک برود در چشم به هم زدنی ناپدید میشود، چه میشود که با آن همه واکری که در اطرافش غرش میکنند، با خونسردی می ایستد و علف نشخوار میکند!!!!

تنها نکته ای که در مورد کلیت این قسمت میخوام بگویم این است که: یادمان نرود که ما در حال تماشای سریالی که هر اتفاقی در آن به منظوری رخ میدهد. شاید همین عکس العمل هندی وار میشون نشان دهنده آسیب پذیر شدن میشون دارد که میتواند حتی منجر به مرگش شود.

بیاید منصف باشیم، این فصل ضعیف نبوده. اتفاقا خیلی دقیق بوده. دوازده قسمت از این فصل گذشته. قسمت های اول، سوم، چهارم، هفتم، هشتم، نهم و یازدهم، اپیزودهای قوی و پرمغزی بودند. شاید بعضی هایشان زد و خوردی نداشتند ولی یادمان باشد، اولویت سازندگان ما، فیلمنامه و داستان خوب است نه بُکُش بُکُش خوب!ً

با وجود دشمنی مثل ناجیان که رئیسشان به مگی هم چشم دارد، ما باید آنها را خوب بشناسیم، باید گروه هایی که با ریک متحد میشوند و یا از این دشمن سرسخت زخم خورده اند را خوب بشناسیم تا هم پتانسیل گروه خودمان بیشتر برایمان مشخص شود و هم دشمن بزرگمان را خوب ارزیابی کنیم و بدانیم تا چه حد خطرناک و قوی و باهوش هستند.

خاطرتان هست در فصل گذشته، بیش از هشتاد درصد از نیم فصل اول تمرکز بر روی مسئله بغرنج واکرها و اتفاقی که برای الکساندریا افتاد، بود. بعد از اپیزود حماسی نهم و پیروزی الکساندریا بر واکرها، و البته قربانیانی که ما مرگشان را به چشم و بی هیچ سانسوری دیدم و اتفاقی که برای کارل افتاد ( حالا چون بعضی از شما از کارل خوشتان نمی آید از اهمیت این کاراکتر کم نمیکند)، اپیزودی را شاهد بودیم که به واسطه ورود عیسی ، نه تنها واکینگ ددی نبود، بلکه تا حدی به سریال های کمدی خودمان هم شبیه بود.انگار سازندگان قصد داشتند تا بعد از فشار روانی ای که قسمت و نیم فصل قبل از آن به بیننده وارد کرده بود را کمی کاهش دهند و به او زنگ تفریح بدهند. اما خود این قضیه و این طنز ورود عیسی هم، زمینه سازی بود برای اپیزودهای نفس گیر دوازده (حمله به مقر ستلات)، شانزده ( محاصره گروه و ورود نگان) و قسمت اول فصل هفت ( مرگ های مهم سریال). پس شاید، باید به سازندگان اعتماد کنیم و این اپیزود و اتفاقاتی که در آن افتاد را به عنوان آرامش قبل از طوفان در نظر بگیریم. آرامشی که شاید زمینه ساز اتفاقات بزرگ و پرشوری در آینده خواهد بود.

 

 

پی نوشت : شاید خیلی از شماها سنتان کمتر از این باشد که سریال پاورچین را به یاد بیاورید. گرچه احتمالا بعدها که بزرگتر شدید در شبکه های استانی بازپخشش را تماشا کرده اید. یاسمن و داوود زوجی بودند در این سریال که قربان صدقه های بیش از حد و لوسشان لج کاراکترهای دیگر را در میاورد و برای مخاطبان هم خنده دار و مضحک بود و همیشه با عکس العمل فرهاد (مهران مدیری) و سپهر(سیامک انصاری) مواجه میشد.