تا جایی که قبل از این دیده بودیم، از حال همه با خبر شده بودیم به جز تارا و هیث. آخرین باری که ما تارا و هیث را دیدیم ، صبحی بود که گرایمزها گمان میکردند کار ناجیان را تمام کرده اند و گروهشان را تنها گذاشتند تا به دنبال آذوقه و سلاح بروند، بی خبر از آنکه گروهشان، دست در لانه زنبور کرده.

حالا، بعد از دو هفته از آن صبح پیروزی، تارا و هیث را میبینیم که بدون کوچک ترین اقبالی، دو به شک هستند که راهشان را ادامه دهند یا به الکساندریای ماتم زده برگردند. گرچه هنوز تارا به قوانین جستجویی که از گلن یادگرفته امیدوار است و میخواهد به گشتن ادامه دهد. و موقتا هم هیث را با خود همسو میکند. اما جستجوی آنها به پلی ختم میشود که پایان سفر دو نفره آنهاست.

پلی که به ظاهردیگر خانه موقت نیست، حالا تبدیل شده به قبر ده ها مردمی که زنده زنده زیرچند تن مصالح دفن شده اند و حالا اجساد تبدیل شده شان، بین تارا و هیث قرار میگیرد. وقتی در گرماگرم آن درگیری، هیث از تارا رو برمیگرداند و میرود، همه ما به یاد این می افتیم که چه قدر الکساندریایی ها نامردند. اکثر ما به یاد نیکلاس، ایدن و اعضای تیم ساخت و ساز در فصل پنج می افتیم، اینکه چه طور خیلی راحت میگذارند و میروند؛ شاید بعضی هایمان هم به هیث ناسزا گفته باشیم. اما وقتی او را میبینیم که باز میگردد تا ، تارا را نجات دهد و به او کمک کند، به یادمان می آید که آنها، از رهبر جدیدشان، ریک گرایمز، آموخته اند که برای بقا نیاز به دوستانت داری، پس بمان و برایشان بجنگ. اما آخرین صحنه ای که ما از هیث میبینیم، درگیری او با چند واکر است که تارا را تشویق میکند که برود و نگران او نباشد، درست قبل از سقوط تارا به رودخانه ای که او را به ساحل رسانده.

 

اما چیزی که بعدا میبینیم این است که، تارا، تنها، در ساحل افتاده و بیهوش است و چیزی نمانده که دختربچه ای غریبه(ریچل) ، او را در همان حال بکشد. اگر آن زن جوان (سیندی) مانعش نمیشد، شاید این پایان کار تارا بود.

اولین سوالاتی که با دیدن تارا در آن حال پیش می آید این است که چرا کارش به ساحل کشیده و حالا هیث کجاست؟ آن زن و دختر بچه چه کسانی هستند؟چرا دخترک عین خیالش نیست که تارا بکشد اما زن برایش مهم است و حتی تارا را به جایی منتقل میکند که آفتاب رویش نیفتد برایش آب و غذا و سلاح میگذارد تا از آنجا برود.

 

تارا که به دنبال سیندی تا دهکده اش میرود، بدون اینکه بداند آماده باش دهکده به خاطر حضور خود اوست، محو سبک زندگی ابتدایی و البته اسلحه خانه آنها شده.

اولین چیزی که در این دهکده نیمه محو در جنگل به چشم می آید این است که، چرا همه ساکنین این دهکده زن هستند؟ چرا فقط یکی دو پسربچه در این دهکده دیده میشود؟ بقیه کجا هستند؟ مردهایشان کجایند؟

 

شاید بشود گفت تنها چیزی که جان تارا را در آن لحظات اسیر شدن نجات داد، شوخ طبعی بی ریا و ذاتی اش بود. از او قبلا هم چنین مَنِشِ کودکانه ای دیده بودیم.  مَنِشی که او را به پای میز شام رئیس دهکده کشاند و باعث شد تا از او درخواست کنند که آنجا، در دهکده دخترانه آنها بماند. وقتی تارا از گذشته اش و مردمش و البته ناجیان سخن میگوید، در واقع در حال امضای حکم اخراج و مرگ خودش است. چرا که، در کمال ناباوری ما، این گروه هم، از دست ناجیان و رهبرشان سر به ناکجا گذاشته اند. برخلاف آنچه همه ما تصور میکردیم، ناجیان، به راحتی آب خوردن تمام مردان دهکده، و حتی پسربچه هایشان را سلاخی کرده اند و زنان را وادار به کار برای خودشان کرده بودند، تا اینکه آنها شبانه فرار کرده اند. آنطور که قبلا هم اشاره کرده بودم، به نظر میرسد که نگان، کل ایالت را تحت اختیار دارد. با این همه نیرو، این همه تجهیزات، این همه توان نظامی و اسلحه، او میتوانست دوباره حکومت تشکیل دهد و پشتیبان سایر ایالت ها شود و یک جمهوری تشکیل دهد، اما به جایش سرش را به غارت گروه های کوچک تر گرم کرده.

با وجود گستردگی قلمرو نگان و ازدیاد قرارگاه ها و نیروهای او،هیچ بعید به نظر نمیرسد که هیث هم اکنون در یکی از پایگاه هایش، اسیر ناجیان شده باشد.

اگر تارا زنده از این دهکده بیرون برود، و به ریک یا هر کسی درباره این دهکده چیزی بگوید، ریسک این که دوباره سر و کله ناجیان پیدا شود، بالا میرود. و این افراد این بار اگر به دست ناجیان بیفتند، تاوان خیلی سخت تری باید بپردازند.

 

به هر سختی ای که بود، تارا خودش را به الکساندریا میرساند، و آنجا تازه متوجه میشود که چه در این دو هفته بر دوستانش گذشته. تازه متوجه میشود که دنیس با کمان دریل و به درست دوایت کشته شده. تازه میفهمد، که گلن که اگر به خاطر او نبود ، تارا هم با این گروه نبود و احتمالا در همان باقی مانده زندان مرده بود، به ضرب ضربات سنگین نگان کشته شده، و همینطور آبراهام! آبراهامی که اولین برخوردش را با تارا داشت. دریل، به اسارت گرفته شده و سایر ماجراها.

حالا که تارا متوجه میشود تا زنانی که با آنها برخورد داشته، درباره ناجیان حق داشته اند، میداند که اگر لام تا کام درباره آنها حرف بزند، جان همه آنها را به خطر انداخته. به خاطر همین اگر رزیتا خودش را هم بکشد، تارا چیزی درباره آنها ، به او نمیگوید. باید دید که آیا موقعیتی فرا میرسد ، که تارا چاره ای جز این نداشته باشد که موقعیت دهکده را بازگو کند یا این رازیست که با خودش به گور میبرد؟

 

 

گذشته از تمام این حرف ها، دلیل انتخاب تیتر این قسمت از سری یادداشت ها، این بود که محوریت اصلی این اپیزود، زنان بودند. همانطور که حتما در شبکه های اجتماعی دیده اید ومتوجه شده اید، در ایامی هستیم که در جهان، با این شعار شناخته میشود:” خشونت علیه زنان را متوقف کنید.” و نماد این نهضت و جنبش هم رنگ نارنجی است.

بعید به نظر میرسد که پخش این اپیزود در چنین ایامی تصادفی باشد، حتی اگر هم تصادف باشد، تصادف خجسته ای بوده.

زنان در این سریال، همیشه نقش مهم و کلیدی داشته اند. آنها پا به پای مردانشان، جنگیده اند، آسیب دیده اند و حتی گاهی بیشتر از مردان دچار صدمه شده اند.از غم فرزند کشیدن تا از دست دادن جان برای فرزند، از تحقیر و کتک و تعرض، تا اسارت و مورد سوءاستفاده قرار گرفتن و به ناچار جنگیدن برای جبهه ای که حتی تعلق خاطری به آن ندارند. از لوری تا ریچل، همه این زنان، چه در جبهه دوست مثل همه زنانی که شناخته ایم, چه در جبهه دشمن مثل پائولا و شلی از ناجیان و یا مادر گرت در ترمینوس، همه به نوعی مورد سوءاستفاده و خشونت از طرف جنس مخالف خود قرار گرفته اند و یا مجبور شده اند که به خاطر اینکه مردانی که حالا قیم آنها هستند و از هم خوششان نمی آید، رو در روی هم قرار بگیرند و یکدیگر را بکشند.

 

مثل کارول که با آن شوهری که دیدیم، دیگر حرفی برای گفتن باقی نمیماند، مگی که از طرف فرماندار مورد تحقیر قرار گرفت و بزرگترین ضربه را از نگان خورد، لوری که در آخرین روزهای عمرش از طرف همسر و پسرش طرد شده بود، آندریا که مورد سوءاستفاده فرماندار قرار گرفت و دست آخر هم همین باعث مرگش شد، حتی افسر دان که اگر فشار هم قطاران مردش نبود، مجبور به آن مدل از حکومت نمیشد . . . تا همین گروهی که در این اپیزود دیدیم که تا به اینجا، بیشترین ضربه را از مردان ناجی خورده اند.

در چنین دنیای آخرالزمانی و زامبی زده ای، همه، چه زن چه مرد، هر اتفاق دردناکی را از سر میگذرانند، اما در این دنیای متمدن امروز، این اتفاقات و این ناهنجاری ها از طرف نیمی از جامعه به نصف دیگر آن که از قضا آفریننده آنها هستند، روا نیست.

 

به امید دنیایی ، عاری از خشونت!