سلام دوستان. بلاخره بعد از دو ماه و نیم انتظار کشنده ، شاهد قسمت طوفانی نهم بودیم.

اپیزودی که خیلی از ماها که از اسپویل ها دوری میکردیم را شوکه کرد. فارغ از همه حدس و گمان ها ، فارغ از همه کاراکترهای دوست داشتنی یا دوست نداشتی، این اپیزود توانست نمره ۹/۹ را در IMDB به خود اختصاص دهد.

بیایید نگاهی به این قسمت داشته باشیم و مروری کنیم آنچه که گذشت را.

 

دو ماه پیش ، وقتی روز بعد از پخش قسمت هشتم ، ویدئویی جا مانده از سریال پخش شد ، ویدئویی که نشان میداد که چوپانان ما با گروهی منسوب به نگان رو به رو میشوند ، ذهن ها بیش از پیش آشفته شد. اکثر ما حتی اگر کمیک را نخوانده باشیم ، اما وصف نگان را زیاد شنیده ایم. میدانیم که ورود او به سریال ، مساویست با کشته شدن کاراکترهای محبوب ما. وارد شایعات نمیشوم. فعلا برگردیم به همان سکانس جا مانده. ۱۰ روز پیش اکثر ما این سکانس را دیدیم. اما نه کامل. تا جایی که ما فهمیدیم ، آن مرد که به طرز دوست داشتنی و ناخوشایندی شوخ طبع بود ، قصد کشتن آبراهام و ساشا را داشت.گرچه چشم غره دریل به او فریاد میزد که :”گورت کنده است!” . اما درست لحظه ای که فکر میکردیم که آبراهام و ساشا را از دست دادیم ، شاهد “پاچیدن ” گروه ناجیان هستیم ، آن هم با آر. پی . جی که دریل حرامشان کرد. واقعا به معنای واقعی کلمه آن افراد به اطراف پاچیده شدند. هر چند که تنها ضررشان به گروه چوپانان ، کمی وقت بود که هدر رفت و زخمی که بر شانه دریل ، آن هم درست روی بال سمت چپ جلیقه اش نشاندند. درست پشت قلبش. نمیخواهم به این فکر کنم که این چه معنایی میتواند داشته باشد. اینکه نگان اعضای گروهش را مثل خانواده اش دوست دارد و اگر بفهمد این دریل بوده که آنها را منفجر کرده ، چه کار میکند و اینکه آیا این زخم روی بال یک نشانه است یا خیر ، را نادیده میگیریم وبه این فکر نمیکنیم که اگر نگان هم مثل این نوچه پیرش باشد چقدر دوست داشتنی خواهد بود و به ادامه ماجرا میپردازیم. برای حالا ، دریل ، ساشا و آبراهام ، جایشان امن است. حداقل امن تر ازسایر الکساندریایی ها.

 

در الکساندریا، حالا ریک و بقیه در خیابانند . گرچه به دلیل بیش از حد پراکنده شدن واکرها و تعداد فوق العاده زیادشان، نقشه رسیدن به اسلحه خانه اصلا به درد نمیخورد، اما نمیشود که همینطور الکی برای خودشان بچرخند و دست روی دست بگذارند. ولی مشکل اینجا ، همراه شدن بچه ها با آنهاست. تضمینی وجود ندارد که جودیث کلافه نشود و گریه نکند ، هر چند که بچه خطر را بیش از همه حس کرده بود و میدانست باید ساکت باشد، این را از چهره وحشت زده اش میشد فهمید، اما چه کسی میتواند اطمینان دهد که او ناگهان نمیخواهد تا وحشت زدگی اش را در قالب گریه و جیغ و داد به پدرش حالی کند؟ حالا که گابریل میخواهد از فرشته کوچولوی ما محافظت کند و او را به جایی امن برساند، سم هم باید با او برود ، اما ترس سم آنقدر زیاد است که نمیتواند و نمیخواهد تا از مادرش جدا شود. گرچه حس ششم مادرانه جسی هم میداند که اگر سم با گابریل برود جایش امن تر است اما وقتی اصرار بچه را میبیند ، حس دلسوزی اش بر او غلبه میکند و به هشدارهای درونی مادرانه اش بی توجه میشود.

 

از طرفی ، حالا کارول و مورگان به هوش آمده اند و فهمیده اند که آلفا ، دنیس را به گروگان گرفته و با خودش به بیرون برده. وقتی متوجه ای قضیه میشوند ، کاملا مشخص است که در گلوی کارول یک :”همینو میخواستی؟” خطاب به مورگان گیر کرده. اما فعلا وقت سرکوفت زدن به مورگان را ندارد.

 

از طرفی دنیس و آلفا در یکی از راه پله های رو به زیرزمین پناه گرفته اند. میدانید چه چیزی لج آدم را در این سکانس در می آورد؟

نم نم بارانی که روی نرده ها دیده میشود. دوباره سکانس راهپیمایی ریک و گلن را در خاطر آدم زنده میکند و تن ما را میلرزاند که ای وای ! دوباره نه! دوباره باران خون شور نمیخواهیم!

در حالیکه گلن و ایند کلیسای بیرون الکساندریا را زیر و رو میکنند ، دنیس بین واکرها از ترس بدنش به لرزه افتاده. اینکه صحبتهای گلن در مورد آنچه شخصیت انسان ها را میسازد روی تصاویر دنیس و آلفاست، معنای مهمی دارد. اینکه برخلاف آنچه مورگان تصور میکرد ، کسی که روی آلفا تاثیرگذار بود او نبود ، این دنیس بود که گرگ را تغییر داد. شاید روش مورگان روی ناخودآگاه گرگ تاثیر گذاشته باشد. اما ، دنیس او را عملا تغییر داد. تا جایی که حتی آلفا جان خودش را فدا کرد تا دنیس را نجات دهد. شاید هم تا حدی آلفا ، دنیس را تغییر داده باشد، کسی که با خواندن کتاب های پزشکی عصبی میشد ، به جایی رسید که بین واکرها میدوید و وقتی که داشت چشم یک پسر را بخیه میزد آرامشش بیشتر از هر کس دیگری بود. شاید این همان هدیه ای بود که آلفا از آن سخن میگفت.

 

در این بین ، یادآوری از دیل ، هرشل ، آندریا و تایریس ، و اینکه چه تاثیری روی گلن داشته اند ، ما را به فکر می اندازد که اگر امروز آندریا و تایریس یا تی داگ در بین الکساندریایی ها بودند، چقدر اوضاع متفاوت بود. اگر امروز بث یا دیل یا هرشل ، در الکساندریا بودند، شاید نحوه مدیریت ریک حالا خیلی متفاوت تر بود. شاید هنوز پیت زنده بود. اما از طرفی شاید ریک مهربان تر و شاید کمی خوشبینانه تر با مسائل برخورد میکرد. و ممکن بود به ضرر گروه تمام شود.

 

عوض شدن نقشه ، در “َشهرک” وقت زیادی از ریک و همراهانش میگیرد. آرام راه رفتن هم مزید بر علت شده تا سرگردانی آنها تا تاریک شدن هوا به طول بی انجامد. اوضاع به قدر کافی بد هست. قیافه و هیبت وحشتناک واکرها هم اوضاع را بدتر میکند. به خصوص برای کسی مثل سم که قبلا ماجراهای دلنشینی از واکرها از کارول نشنیده. دیدن آن همه واکر ترسناک ، با آن دل و روده های آویزان و صورت های در حال تجزیه ، چیزی جز داستان بد عاقبت کارول را به یاد سم نمی آورد. با دیدن آن بچه تبدیل شده هم، پسرک کاملا به هم میریزد و دیگر نمیتواند تحمل کند. از وحشت بلایی که میداند سرش می آید خشکش میزند و به گریه می افتد. در آن گیر و دار ، حتی مادرش هم نمیتواند آرامش کند. نهایتا جلب توجه سم باعث میشود تا واکرها بر سرش بریزند و او را جلوی چشم مادر و برادرش در حالیکه هنوز زنده بود ، تکه تکه کنند.درست همانطور که کارول برایش ترسیم کرده بود. اینجا به جرات میتوانم بگویم که برای اولین بار بود که در طول این سریال از دست کارول عصبانی شده بودم. نمیدانم که اگر کارول بفهمد که چه بلایی سر سم و مادرش آمده ، میتواند با عذاب وجدانش کنار بیاید ؟ خیلی دلم میخواهد آن لحظه صورت کارول را ببینم. هر موقع که گروه بی رحمی به این شکل از خود نشان داده چوبش را خورده. مثل همان کوله پشتی نارنجی رنگی که به قول پوم خودمان ، از آن “مسافر سرگردان” برداشتند و کمکش نکردند و دست آخر با همان کوله پشتی ، از ترمینوس سردر آوردند. بی رحمی کارول در مقابل سم هم به نوعی به خودی ها ضربه زد و چشم کارل را نابود کرد.

قاعدتا هیچ مادری نمی ایستد و در سکوت نگاه نمیکند تا پسرش جلوی چشمش کشته شود. جیغ و فریاد جسی برای پسرش ، حکم مرگ خودش را هم امضا میکند. که درنهایت، باعث دیوانه شدن ران میشود. اینکه ران بخواهد تا به ریک شلیک کند چیز عجیبی نیست. میشود کاملا به او حق داد که بخواهد همانجا ریک را بکشد. دیگر او چیزی برای از دست دادن ندارد. در واقع دیگر بهانه ای برای زندگی ندارد. از روزی که ریک پایش را در الکساندریا گذاشت ، زندگی ران سیاه شد. اول جدایی اجباری پدر و مادرش ، بعد قتل پدرش ، بعد از دست دادن دوست دخترش ، بعد هم که این نقشه پیاده روی مرگ و کشته شدن برادر و مادرش به فاصله چند لحظه ، آن هم در یک قدمی او! هر که باشد دیوانه میشود. حق هم دارد. این دیگر ربطی به ضعف و ترس ندارد. این غم است که انسان را در بر میگیرد. حتی وقتی جسی گیر واکرها افتاد، خود ریک هم آن قدر متاثر بود که برای چند لحظه خیلی خیلی حساس متوجه نشد که جسی دست کارل را رها نکرده و هنوز دستش را میفشارد. فشردن دست کارل برای این بود که دردش را تخلیه کند. با آن شرایط بد که حتی نمیتوانستند یکدیگر را صدا کنند ، و در آن همهمه صدای واکرها و فریادهای از سر درد جسی، اگر ریک صدای زمزمه کارل را نمیشنید و درگیر لحظات غم انگیز خاطراتش با جسی میماند، ممکن بود اتفاق بدتری بیفتد.

شمشیر میشون که خودش به تنهایی یک کاراکتر تاثیر گذار محسوب میشود ، در اینجا هم نقش عمده ای داشت. نحوه کشتن ران توسط میشون، علاوه بر اینکه شباهت خاصی به کشتن فرماندار داشت ، باعث شلیک ناخواسته ران هم شد.شاید اگر شمشیر را در سر ران فرو میکرد ، احتمالا شلیکی صورت نمیگرفت. اما وقت فکر کردن به این چیزها نبود. فقط باید ران کشته میشد ، تا از کشته شدن ریک و البته بقیه جلوگیری کند.

شلیک ران ، گرچه ناخواسته بود، اما زهر خودش را ریخت و با رد شدنش از از گوشه صورت کارل، چشم او را نابود کرد.

“بابا” گفتن کارل ، به خاطر این نبود که “آیا اتفاقی برای من افتاده؟” به خاطر این بود که بگوید “بابا من دارم از حال میروم، من را بگیر و از این جا ببر”.

تاریخ تکرار میشود ، با کمی تغییرات اضافه. وقتی کارل تیر خورد هم ، ریک او را همینگونه در آغوش کشید تا مزرعه هرشل دوید.آن موقع شین همراهی اش میکرد ، امشب اما ، میشون راه را برایش باز می کند. آسیب آن روز کارل برگشت پذیر بود ، اما آسیب امشبش، نه! دیگر چشم کارل برنخواهد گشت.

در حالیکه کارول ، با خودش درگیر است که کاش مورگان را میکشت ، آلفا و دنیس راهشان را به سمت درمانگاه باز میکنند. آلفا خودش هم نمیداند که دارد تغییر میکند و همانی میشود که مورگان میخواست. اما میداند که میخواهد دنیس را سالم به درمانگاه برساند. بعید میدانم به خاطر خودش باشد.

وقتی هم که کارول به او از بالکن ، شلیک میکند ، خودش هم جا میخورد که چرا آلفا در حال راه باز کردن برای دنیس بود و از او میخواست که بجنبد و برود و خودش را به درمانگاه برساند. انگار که یک لحظه از شلیکش پشیمان شد ، و با خودش گفت که مورگان حق داشت.

در درمانگاه، ریک آنقدر از خود بی خود است که حتی به یادش نیست که پانچوی خون آلودش را دربیاورد. حالا ریک هم کنترل خودش را از دست داده. مثل زمانی که لوری از دنیا رفت و او به جان واکرهای داخل زندان افتاد. حالا به جان واکرهای حیاط خانه اش افتاده.

بوسه مادرانه میشون بر پیشانی کارل و خروج او و دیگران برای “بازگرداندن ریک”.

هیچ کدامشان قصد چنین کاری نداشتند. هیچ کدام نمیخواستند بروند و همه واکرها را یک جا بکشند. میشون و بقیه فقط رفتند که ریک را برگردانند. آنها در واقع درمقابل عمل انجام شده قرار گرفتند. وقتی برای پاکسازی راهشان و رسیدن به ریک برای برگرداندنش به درمانگاه مجبور به کشتن واکرهای سر راهشان بودند، و دیگران هم این صحنه ها را از پنجره های پناهگاه یشان میدیدند ، ناخودآگاه ، نقشه تغییر کرد و وقتی ریک دید که مردم یکی یکی از خانه ها بیرون می آیند و به حلقه نابودگر نجات الکساندریا میپیوندند، متوجه قدرت “دست جماعت” شد و فهمید که بهترین راه حل ، نه منور است نه ماشین های معدن. باید تن به تن جنگید و پشت یکدیگر را خالی نکرد.

نکته قابل تامل این نوع رفتارهای گرایمزها و الکساندریایی ها این است که ، هر بار آنها پشت یکدیگر ایستادند و جانانه جنگیدند، مزد زحماتشان را گرفتند. شجاعتی که به قول گابریل خداوند در دلشان گذاشت تا از خانه شان حفاظت کنند و به موقع رسیدن گروه چوپانان،آن هم درست وقتی که گلن این بار واقعا در محاصره واکرها بود و حتی مگی هم فکر میکرد که او را از دست داده ،همه دستمزد همین اتحادشان است.

زمانی که دریل به همراه ساشا و آبراهام سر رسید و تصمیم بر این شد تا نقشه دریل عملی شود ، تازه ما متوجه شدیم که چرا دریل از روی گروه ناجیان رد نشد و آن ها را زیر نگرفت. کامیون پر از سوخت بود و به علاوه آر.پی.جی ها ، اگر ناجیان به کامیون برای متوقف کردنش شلیک میکردند ، آنها تبدیل به خاکستر میشدند.

 

دریاچه ای پر از بنزین و آتشی به آن عظمت که واکرها را به خود فرامیخواند و آنها را میبلعید ، کار گرایمزها را آسان کرد. با ملحق شدن دریل و بقیه به حلقه نجات الکساندریا ، و جنگ تن به تن مردم با واکرها ، در کمال ناباوری ، اهالی الکساندریا صدها واکر را سلاخی کردند و تا صبح خانه را پس گرفتند. با آن موزیک حماسی و چهره های در هم فرو رفته گرایمزها! انگار که شاهد نسخه جدیدی از فیلم اسپارتاکوس بودیم.

رودخانه خونینی که در وسط الکساندریا به راه افتاده ، با صورت های خسته خانواده ، و زخمی های تحت درمان!

الکساندریا ، یک فاجعه را از سر گذراند. با مرگ هایی غم انگیز ، تلفاتی جبران ناپذیر ، اما هنوز سرپاست.

همه ما میدانیم که این اتفاق ، بدترین چیزی نبود که الکساندریا و مردمش از سر گذرانده اند. این فقط یک پیش درآمد بود. مطمئنیم که در با کمال تاسف، مشکلات بزرگتری در راهند. مطمئنا ریک نمیتواند دنیا را مثل زمان قبل از به کما رفتنش بکند. او فعلا باید خودش را برای خونوار ترین دشمنی که به عمرش دیده آماده کند.

گرگها میروند ، ناجیان می آیند. و واکرها همچنان هستند.