عجب اپیزودی بود!!!

بعد از دیدن این اپیزود، تنها چیزی که میشود گفت همین است.

 

 

میشون که بعد از دیدن تشک های سوخته الکساندریا، حالا حدس میزند این راهی باشد که ناجیان از آن گذر میکنند، در صدد گذاشتن تله برای ناجیان و ورود به قرارگاهشان است. او هم می خواهد تا نگان را از سر راه بردارد.  مقصد و هدف همه، قرارگاه ناجیان و رسیدن به نگان و کشتن اوست. تا جایی که به نظر میرسد، بعضی از گرایمزها پا را از انتقام فراتر گذاشته اند و از جان گذشته اند.

 

 

اما در همین حین، ریک و آرون همچنان به دنبال آذوقه و لوازم برای نگان هستند.

 

 

از طرفی ، کامیون هایی که از هیلتاپ راهی قرارگاه هستند، هنوز در راهند و کارل و عیسی ، پشت یکی از این کامیون ها منتظرند تا به قرارگاه برسند. البته خب، همه راه را با هم نیستند و عاقبت کارل میتواند ، عیسی را بپیچاند و تنهایی وارد قرارگاه شود. ورود پر تب و تابی دارد و استقبال گرمی هم از او میشود.

 

عیسی اما، بی خیال کارل نمیشود، و رد کامیون را تا قرارگاه میگیرد وبلاخره میتواند وارد قرارگاه شود. هیچ بعید نیست که کسی که در پایان اپیزود برای دریل از زیر در یادداشت و سوئیچ به داخل فرستاد و قفل در را برایش باز کرد، همین مسیح خودمان باشد. به علاوه اینکه، گمان میکنم، دریل هم متوجه حضور عیسی، روی سقف کامیون شد. میشد این موضوع را از نگاه دریل به بالای کامیون حدس زد.

 

در نظر داشته باشید که همه این اتفاق ها، یعنی رفتن ناجیان به هیلتاپ و به گشت زنی رفتن ریک و آرون و اتفاقات باقی روز، همه دریک صبح تا عصر رخ داده.

 

در تمام جملات نگان به کارل، بلا استثنا در تمام جملاتش، کلمات و عباراتی گفته میشود که کارل را خرد کند. از سر و ظاهر و وضع چشمش گرفته تا تهدید و تحقیر و توهین های مستقیم نگان! هرچند که کارل، برای نگان، یک عروسک است یا یک بچه گربه که میخواهد تربیتش کند و اینطور که به نظر میرسد، واقعا از وقت گذراندن با کارل لذت میبرد! نگان که برای خودش امپراطوری بزرگی ساخته، به نظر میرسد که برای خودش به دنبال جانشین میگردد. هر چند که به نظر نمیرسد بخواهد به این زودی ها سلطنت را واگذار کند، اما بدش نمی آید که کم کم شروع به تعلیم ولیعهد کند.

 

از طرف دیگر، رزیتا و یوجین، به اصرار رزیتا راهی کارگاه گلوله سازی هستند. حتی با وجود پادرمیانی های اسپنسر و پدرگابریل، باز هم نمیتوان رزیتای از جان گذشته و تشنه به خون را متوقف کرد. بعید به نظر نمیرسد که به زودی ، شاهد اولین قربانی زن نگان باشیم. چون بقیه، انقدر که رزیتا اوضاع خطری و افسار گسیخته ای دارد، وضعیت بدی ندارند، یا تن در داده اند، یا در حال حاضر از دم پر نگان دورند. اما نظر به پایان اپیزود، که رزیتا و نگان در یک محل هستند ، هر دو در الکساندریا هستند، بعید نیست که رزیتا با همان یک گلوله _ که البته به شخصه باورم نمیشد واقعا بخواهند فقط یک گلوله بسازند_ قصد کشتن نگان را داشته باشد و تیرش خطا برود و خودش بشود، جدید ترین قربانی نگان!

آنطور هم که اسپنسر از ریک دل پرخونی دارد، بعید به نظر میرسد که  کاری کند یا حرفی بزند که نگان را عصبانی کند، هر چند که کمیک چیز دیگری میگوید؛ به علاوه اینکه او توانست به تنهایی، یک کمان و مقدار قابل توجهی آذوقه پیدا کند. بهانه ای برای کشتنش ، دست کم تا پایان این اپیزود که وجود ندارد.

 

از طرف دیگر، ریک و آرون، در به در به دنبال چیزی هستند که بتوانند با آن رهبر ناجیان را راضی کنند، تا مگر بتوانند جان افرادشان را بخرند. که البته، انبار مهم و دبشی هم پیدا میکنند. هر چند رسیدن به آن گنج هم خودش دردسریست. شانسی که دارد این است که با آرون که پایه همه کاری هست، همسفر است.

 

ریک این کارها را میکند، بی خبر از اینکه در همین موقع، نگان پسرش را وادار کرده تا چشک بندش را دربیاورد، تا بهانه متفاوت تر و خلاقانه تری برای خرد کردن شخصیت کارل پیدا کند. شاید این ، بعد از مدت ها بود که ما گریه کارل را دیدیم. پسرمان، هیچ وقت تا به این حد، ناقص شدنش را حس نکرده بود. انگارتازه فهمیده بود که چه بر او گذشته.  انگار تازه چشمش را از دست داده بود و هنوز با شوک فاجعه کنار نیامده بود. گرچه خودش فکر میکرد که این قضیه را پشت سر گذاشته، به علاوه اینکه، نگان واقعا از دیدن منظره چشم کارل، لذت میبرد، و این درد روحی کارل را بیشتر میکرد. عجیب تر اینکه، وقتی نگان ، کارل را اینطور برآشفته میبیند، واقعا ناراحت میشود، شاید توقع نداشته که پسری به این شجاعت چنین درد روحی ای را تحمل کند. یا خیلی ساده، فراموش کرده که طرفش، فقط یک پسربچه است.  ولی به هر حال، حتی اشک ریختن کارل هم باعث نمیشود که ذات مریض و آزار دهنده نگان، دست از آزار او بردارد. تا حدی که به بچه ای را که بین دشمن تنها گیر افتاده و همین الان دست از گریه برداشته را، وادار به خواندن آواز میکند.  آن هم به بهانه مسخره لوسیل!

بعد هم که سین جیم کردن کارل، به خاطر مادرش! فقط به خاطر اینکه به طور عملی، به او نشان دهد که چه طور میشود حال یک مرد را گرفت.

 

اما در راستای تعلیم ولیعهد، نگان نمایش دیگری هم دارد. بلاخره قرار است، همه ما ببینیم که چه بر سر دوایت آمده. مراسم مجازات مخصوص نگان که به نوعی بردگی با اعمال شاقه محسوب میشود. نکته ای که نگان سریال را از سایر بدمن های سریال های دیگر و نگان کمیک متمایز میکند، این است که، نگان سریال ، همه قتل ها، همه مجازات ها، همه تحقیرها و توهین ها، همه ترسانده هایش را با لبخند انجام میدهد، که ترس طرف مقابل را بیشتر میکند. کسی که در مقابل او قرار میگیرد، و یا شاهد کارهای اوست، ناخودآگاه به این فکر میکند که این که الان حالش خوب است و لبخند میزند اینگونه رفتار میکند و چپ و راست ملت را با آسفالت یکی میکند، وای به روزی که عصبانی شود و بر کسی غضب کند.

و جایزه جک سال تعلق میگیرد به این جمله:” ما تمدن را به این دنیا برگرداندیم!”

برادر، منظور شما دقیقا تمدن کدام سده و هزاره از بشریت است؟ اگر شما به برده داری و زورگیری و استثمار و چندهمسری، آن هم به زور، میگویی تمدن! که دیگر حرفی باقی نمیگذاری.

 

این کارها، رفتارها و حرف ها، دست آخر خون کارل را به جوش می آورد، تا جایی که جلوی نگان می ایستد و حرف هایی میزند که فقط از پسر ریک برمی آید!حرف هایی که نگان را ترغیب میکند تا تصمیمش در مورد کارل را بگیرد و او را به خانه ببرد. شاید بازگشت نگان به الکساندریا، آن هم به بهانه کارل، باعث شود، به زودی ، خونی در خانه ریخته شود، و این کارل را مستقیما تحت تاثیر قرار بدهد واو را وادارد تا به این روز با حسرت و افسوس فکر کند.

 

کل این اپیزود و کل این فصل یک طرف، حضور نگان در الکساندریا و مکالمه نگان و اولیویا در الکساندریا یک طرف!

از معدود دفعاتی بود که این سریال لبخند بر لب می آورد، یا بهتر بگویم ، تنها دفعه ای بود که این سریال ما را از خنده ترکاند. اینکه نگان به روی اولیویا آورد که او مشکل اضافه وزن دارد، و بغض و گریه اولیویا و خنده تو گلویی نگان به اندازه کافی خنده دار بود، ولی وقتی که رو به کارل گفت :”really?” فکر میکنم حتی سرسخت ترین مخالفانش را هم خنداند.

 

حالا نوبت کارل است که خانه خودش  را به نگان نشان دهد. کار از لمس موکت های خانه ها شروع میشود و به جای خطرناکی ختم میشود. جایی که جودیث بی دفاع و معصوم ما، در دست شیطان مجسم زمان، قرار میگیرد. طفل معصوم آنقدر کوچک است که متوجه غریبه بودن نگان نمیشود. و همین که برادرش آن دور و اطراف باشد برایش کافیست.  هر چند که در ابتدا، وقتی نگان او را در آغوش میگیرد، از روی شاید خجالت، نگاهی به کارل و بعد به سقف می اندازد، تا با نگان رو به رو نشود.

اما در ایوان ، دیگر به این غریبه هم عادت کرده و در بغل او خمار خواب است. اگر این صحنه ها را بدون صدای نگان ببینید، سکانسی دلپذیر و دوست داشتنیست؛ انگار که نگان دارد، قربان صدقه جودیث میرود و او را سرگرم میکند. اما قضیه متفاوت است، وقتی که حرف های نگان را میشنویم که دو به شک است که با پدر و برادرش چه کند! آنها را زنده بگذارد، یا در همان باغچه جلوی خانه دفن کند و خودش هم بیاید در این خانه و بشود پدرخوانده جودیث!