سلام دوستان. این هفته قسمت چهارم از فصل ششم TWD رو دیدیم. اپیزودی که مربوط به سرگذشت مورگان در این مدت میشد. یعنی از آخرین باری که ما او را در مقابل ریک دیدیم تا زمانی که متوجه شدیم او به راه افتاده و به سمت ترمینوس در حرکت است. از آنجا به بعد را هم که کم و بیش در جریان هستیم. او تابلوی اصلاح شده ترمینوس را میبیند. همان تابلویی که ریک آن را از “پناهگاهی برای همه” به ” پناهگاهی وجود ندارد” تغییر داد. بعد هم که کلیسای گابریل و نقشه ای که آبراهام به ریک داده بود را پیدا کرد و در آن مسیر به راه افتاد. و بعد هم که به دریل و آرون در تله گرگها برخورد و آنها را نجات داد و این شد که مورگان و ریک “دوباره از نو ” به هم پیوستند.

قبل از هر چیز پیشنهاد میکنم تا این قطعه را که موسیقی اختصاصی مورگان است گوش دهید. فقط از بابت کیفیت عذر خواهی میکنم زیرا این قطعه را از آخرین حضور مورگان در نیم فصل پنجم برداشتم و صداهای داخل سریال هم در آن هست.

اما برگردیم به گذشته مورگان و ببینیم بر او چه گذشته.

احتمالا خیلی از ما زیاد این قسمت را دوست نداشتیم. و همان طور که در آمارها میبینیم نه تنها بیننده های این قسمت کاهش داشته بلکه از بین کسانی که این قسمت را دیده اند هم امتیاز مناسبی به این اپیزود داده نشده. فکر نمیکنم دلیلش نداشتن هیجان در این قسمت باشد. شاید به خاطر این است که اکثر ما در هر کجای دنیا که باشیم زیاد دل خوشی از مورگان نداریم. با توجه به اینکه آن قدر منتظرش بودیم تا به ریک برسد (از قسمت اول فصل پنجم) و این اتفاق در نهایت در آخر فصل افتاد. اما ما با مورگانی که منتظرش بودیم رو به رو نشدیم. و ته دلمان او را مقصر خون هایی که در الکساندریا ریخته شد میدانیم. چیزی که ما از او در ذهن داشتیم مردی کم و بیش مجنون بود که واکرها را شکار میکرد و زنده ها را میکشت و از خودش دور میکرد. اما در نهایت با کسی رو به رو شدیم که حتی وقتی با جنبنده ای مثل یکی از اعضای گرگها رو به رو میشود به جای اینکه جان دشمن را بگیرد او را تشویق به فرار میکند و به او به خیال خودش شانس دوباره میدهد تا به زندگی اش ادامه دهد . غافل از اینکه کمی آن طرف دوستش را که در یک کاروان گیر کرده به دردسر می اندازد. و با شروع این اپیزود هم بیشتر از دست او حرص میخوریم. زیرا که متوجه میشویم که نه تنها مورگان آن “گرگ” را نکشته بلکه گویا قصد دارد تا برایش قصه هم بگوید. و قصه اش هم میشود همین اپیزودی که دیدیم.

 

در ابتدا ما مورگان را میبینیم که مثل دیوانه ای که دارد با دوست خیالیش حرف میزند بر سر کسی که احتمالا فقط خودش میبیند فریاد میکشد و او را به خاطر پاکسازی نکردن بازخواست میکند.

صد در صد این ماجرا متعلق به زمانی بعد از مرگ پسرش “دوین” است. اما چیزی که مرا گیج میکند نکته هایی است که که زمان را برای ما گنگ میکند. به طوری که نمیتوانیم تشخیص دهیم که این ماجرای آتش گرفتن خانه قبل از ملاقات دوباره اش با ریک است یا بعد از آن. و خود این سکانس هم فلش بکی است به فلش به کورگان یا ابتدای آن است.

بگذارید به نکته هایش بپردازیم. در قسمتی که ریک دوباره مورگان را پیدا میکند (فصل سوم قسمت دوازده) وقتی واکی تاکی را پیدا میکند خیلی فرسوده تر از فلش بک به نظر میرسد. و  وقتی کارل نگاهی به اقامتگاه مورگان می انداخت و نوشته های روی دیوارش را بررسی میکرد متوجه شد که یکی از یادداشتها درباره خانه خودشان است و نوشته “خانه ریک آتش گرفت”. و ما هم در این فلش بک چه دیدیم؟ مورگان فانوسی را روی زمین انداخت و باعث آتش سوزی شد؟ حالا این سوال پیش می آید که آیا او در ابتدا در خانه ریک اقامت داشته و بعد از آتش سوزی به جایی دیگر رفته و بعد هم کلا آن منطقه را ترک کرده یا فقط بر حسب تصادف اقامتگاهش آتش گرفت و همین مسئله باعث شد تا خانه امنش را ترک کند و راه بیفتد در جنگل زندگی کند و هر جنبنده ای که به خودش نزدیک میبیند را بکشد؟

به هر حال ما داستان او را از وسط جنگل و در حالیکه واکرها را شکار میکند دنبال میکنیم. و میبینیم که در وسط جنگل محوطه ای نسبتا امن برای خودش درست میکند.و جملات آشنایی هم در سنگهای حیاط خانه جدیدش میبینیم. “پاکسازی,اینجا جایی که فکر میکنی نیست”. حتی او را میبینیم که با خون واکرها روی درخت ها هم جملات و کلماتی و حتی حرف هایی مینویسد. و آن حرف A کاملا به چشممان می آید. البته فکر میکنم که سازندگان سریال حالا که از حساسیت بینندگانشان روی این حرف آگاهی پیدا کرده اند میخواهند ما را بیشتر از پیش گیج کنند. و این اصرارشان روی این حرف به آزار بیشتر می ماند تا نکته ای مخفی درون داستان.

در ابتدا اینطور به نظر میرسد که او فقط به دنبال واکرهاست. اما بعد وقتی آن دو مرد را که احتمالا پدر و پسر بودند را میکشد کمی جا میخوریم. هر چه باشد آخرین تصویری که ما از او در ذهن داریم تصویر مردیست که آزارش حتی به یک گرگ هم نمیرسد. اما خودمان را اینطور متقاعد میکنیم که شاید آن دو مرد قصد کشتن یا دزدی از او را داشتند برای همین مورگان آنها را کشت. اما چیزی نمیگذرد که میفهمیم که اوه اوه! این بشر کلا عقلش را از دست داده.

بلاخره ما موفق میشویم آن پنیر ساز را ببینیم._البته زیاد در کارش موفق نبود تا وقتی که مورگان به بزش کره داد_ و دیدیم که آشنایی آنها چندان هم دوستانه نبود.

مورگان همچنان تلاش میکرد که یک نفر او را بکشد. انگار حمله های به آدم ها و واکرها برای این بود که ببیند چه کسی از خودش قوی تر است تا بتواند توسط آن شخص یا چیز بمیرد. وقتی هم که ریک دست و پایش را در خانه اش بست. چندین جمله اولش خطاب به ریک “منو بکش” بود. تفاوت پاسخ هایی که دریافت کرد در این بود که ریک انقدر در معرفی خودش به او اصرار داشت که در آخر مورگان او را شناخت و تا حدی پذیرفت که او را نکشد ولی اینبار از ایستمن به عنوان پاسخ منو بکشش یک کتاب “هنر آرامش” دریافت کرد. از من بپرسید واقعا به این کتاب نیاز داشت.

نکته با نمک این اپیزود “تابیتا” بز ایستمن بود که مثل یک آژیر در حیاط خانه اش عمل میکرد.معمولا ساکت بود و هر وقت که غریبه یا واکری به آنجا نزدیک شروع به سر و صدا میکرد و صاحبش را از خطر مطلع میکرد. البته بیشتر از اطلاع دادن در خواست کمک بود. چون حداقل آن بز میدانست خودش بیشتر در خطر است. و جالب تر اینکه فرق آدم و مرده را خوب میدانست چرا که وقتی مورگان را دید با صدای ملایم تری به صاحبش هشدار میداد ولی وقتی یک مرده را میدید چنان جیغی میکشید که آدم دست و پایش را گم میکرد و با خودش میگفت که ای وای بزه را خوردند. ولی وقتی مورگان رفت که به فریادش برسد دیدیم هنوز کمی وقت برای فرار داشت.

راستی یک سوالی که برای من پیش آمده این است که واکرهای این فصل واقعا وحشی تر شده اند یا من توهم زده ام؟

شب اولی که مورگان در خانه ایستمن در قفس زندانی بود, ایستمن از او خواهش کرد تا به تابیتا آسیب نزند. سوالی که پیش می امد این بود که مگر مورگان در قفس زندانی نیست پس چطور میتواند به بز آسیبی بزند؟ اگر مورگان کمی حواسش جمع دور و برش بود حتما متوجه میشد که باید در قفسش را چک کند. چون احتمالا ایستمن حدس میزده که شب که خواب است مورگان برای فرار تلاش میکند. و متوجه میشود که در سلولش اصلا قفل نیست.

تا به حال تقریبا تمام جملاتی که مورگان گفته و به نظر بی منطق به نظر میرسیده کاملا هم بی منطق و بی معنا و از سر جنون نبوده. مثلا زمانی که به ریک گفت مرده ها نقاب زنده ها را به صورتشان میزنند همه کسانی که کمیک را خوانده بودند یاد گروه نجوا کنندگان افتادند. گروهی که پوست واکرها را میکندند و به خودشان میپوشاندند و با آنها سفر میکردند و در گوش هم زمزمه میکردند و با هم حرف میزدند.ممکن است مورگان با این گروه برخوردی داشته اما انقدر از نظر روحی نابود بوده که مطمئن شده دیوانه شده. و وقتی مدام از پاکسازی حرف میزند میشود حدس زد که در چه موردی صحبت میکند.احتمالا قضیه به نحوه کشته شدن پسرش بر میگردد. از همان قسمت اول دیدیم که او شروع کرد به پاکسازی کوچه ای که خانه اش در آنجا واقع شده بود . اما نتوانست پیکر متحرک همسر مرده اش را از پا درآورد. در فصل سوم هم متوجه شدیم که پسرش توسط مادر مرده اش آلوده شده و مرده است. پس احتمالا اشاره اش به پاکسازی مربوط به پاکسازی ناقص محله اش و تمام نکردن کار همسر مرده اش است. اینکه برای خلاص کردن همسرش هم چاقو داشت هم اسلحه اما این کار را نکرد و دست آخر همین اهمال در پاکسازی پسرش را به کشتن داد. تنها جمله ای که همچنان متوجه نکته ای در مورد آن نشده ایم اشاره مورگان به” ۱۶ ساعت روی زمین” است.  ممکن است در آینده هم به نکاتی در این مورد پی ببریم.

و بلاخره صبح روز بعد ما پنیر ساز را در حال تمرین میبینیم. و از گذشته اش هم تا حدی مطلع میشویم.

وقتی در خلال صحبت هایش از مورگان میپرسد کسی را نجات داده یا نه؟ اکثر ما به یاد مردی میفتیم که پای برهنه از بیمارستان بیرون آمد و در شوک دنیای فعلی کم مانده بود تا خودش را به کشتن دهد و اگر مورگان نبود همان قسمت اول ریک مرده بود و سریال تمام شده بود . :) با یادآوری این نکته بعضی از ما پوزخندی به لبمان می آید. اما در جواب مورگان به او میگوید همه تبدیل میشوند. این جمله را هم در مکالمه فصل سومش با ریک شنیده بودیم.

حمله ناگهانیش به ایستمن کاملا مشابه حمله های گرگهاست. چه خوب که به جای ایستمن که یک روانشناس جرم است به گرگها بر نخورد. تصور کنید مورگان از دیوار های الکساندریا بالا می آمد یا در کاروان به ریک حمله میکرد. آن وقت ریک از شوک دیدن دوست قدیمی اش در آن حال ممکن بود نتواند خودش را جمع و جور کند و توسط کسی که روزی جانش را نجات داد کشته میشد.

خب پسر خوب تو که یکبار امتحان کردی و دیدی نمیتونی از پس این مرد بر بیایی. خودت را سبک نکن دیگر! :/ نا سلامتی او استاد”آیکیدو”ست.

در این قسمت تقریبا به تمام چیزهایی که ما در فصل پنجم از مورگان دیدیم اشاره شد. مثلا وقتی در کلیسای گابریل او یک شیرینی شکلاتی (همان شیرین عسل خودمان) و یک گلوله و یک جاسوئیچی با یک آویز پشمی در سفره اش گذاشت همه آنها را فقط لوازم سفر تلقی کردیم و فکر نمیکردیم که داستان مهمی پشت آنها باشد.در واقع اصلا فکر نمیکردیم داستانی پشت آنها باشد. اما امروز فهمیدیم که آن شیرینی شکلاتی را از انبار دوست پنیرسازش برداشته. آن جا سوئیچی امانتی دختر مرده دوستش و آن گلوله هدیه دختر غریبه ایست که مورگان واکری که آنها را تعقیب میکرد کشت.

تقریبا از روزی که مورگان بز ایستمن “تابیتا” را نجات داد آن برق دیوانگی از چشم هایش رفت و کم کم این نگاه آرام مورگان امروزی را میبینیم.از این رو متوجه میشویم که ایستمن و دوره ای که با او پشت سر گذاشته نقش مهمی در شکل گیری مورگان امروزی داشته. نه تنها آموزش آیکیدو و تعلیمات آن. بلکه واضحا از لحاظ روحی و عاطفی هم خود ایستمن تاثیر بزرگی روی مورگان گذاشته. به خصوص وقتی اتفاق وحشتناکی که برای خانواده اش افتاده بود را برای مورگان تعریف کرد. شاید باعث شد در دراز مدت این در ضمیر ناخودآگاه مورگان جا بیفتد که اتفاقات وحشتناک همیشه رخ میدهند. اما تحملش باید زمانی که همه زنده ها آن وضعیت را دارند آسان تر باشد. تصور کن وقتی همه زندگیشان گل و بلبل بود یک مرد دیوانه همسر و فرزندانت را سلاخی کند.آن موقع است که دنیا برای آدم به آخر میرسد. نه وقتی که دنیا برای همه به آخر رسیده.

یکی از نکاتی که شاید به هم مرتبط باشند تصویر روی تیشرت ایستمن و همینطور تابلوهای داخل خانه اش در قسمت چهارم و فلش بک انید در ابتدای قسمت دوم است. تصویر روی تیشرت ایستمن عکس یک لاک پشت با شعار “لاک پشت ها را نجات دهید” است. آنید هم مجبور به خوردن یک لاک پشت شد. در واقع این لاک پشت بود که انید را نجات داد. نا سلامتی قرار بود هر طور شده زنده بماند. البته منظورم از ارتباط , ربط خاصی نیست. شاید برای یادآوری سایر کاراکتر ها به ما بوده شاید هم میخواستند این مسئله را به یاد ما بیاورند که دو قسمت است از آنید خبری نداریم. و شاید او در دردسر افتاده باشد. شاید هم ساده ترین راه برای نشان دادن هم زمانی این دو اتفاق بوده.

ظاهرا ایستمن هم از موهبت پیش بینی آینده برخوردار بود. پیش گویی اش درباره اینکه مورگان دوباره یک بچه را بغل خواهد کرد در الکساندریا و کمی بعد به حقیقت پیوست. و ریک خودش به او پیشنهاد داد که جودیث را بغل کند. شاید دلیل خنده بلند مورگان هم همین بود و به یاد دوست از دست رفته اش و پیشگویی اش افتاد. ولی واقعا دلیل این حرف ایستمن به مورگان چه بود؟

اگر نگوییم بزرگترین اشتباه ایستمن رفتن به کمپ مورگان بود اما اینکه آنجا او را وادار به تمرین تزکیه نفس کند یکی از اشتباهاتش بود. هر چند که کف دستش را بو نکرده بود واکری که در انتهای تمرینشان به آنجا میرسد کسی بود که مورگان او را با دست خالی کشت و همین باعث شد هر چه ایستمن رشته کرده بود پنبه شود و مورگان دوباره با هجوم خاطرات و احساسات بد مواجه شود و دوباره از کنترل خارج شود. که البته قبل از هر چیز خودش بود که آسیب دید و تاوانش را با جانش داد. گرچه کمی نامعقول بود که کسی با این تجربه و مهارت نتواند از پس چنین موقعیتی بر بیاید. منطقی اش این بود که به جای کنار کشیدن مورگان یک راست به آن واکر حمله میکرد.

از دیگر مکالمات مشترکی که قبلا بین مورگان و ریک و همینطور حالا بین مورگان و ایستمن رد و بدل شد توصیه مورگان به هر دو نفر بود که به آنها میگفت قبل از اینکه بیفتند بنشینند.اینکه دیالوگ ها دقیقا با همان کلمات و بعضا با همان لحنی که به ریک گفته شده بود , به ایستمن گفته میشد شاید نشان دهنده این بود که مورگان در عمق وجودش هنوز همان آدم قبلی است و تفکرات و شخصیت منحصر به فرد خودش را دارد. اما به هر حال این میتواند هم تبعات مثبت داشته باشد و هم تبعات منفی. میتواند نشان دهد هر لحظه ممکن است همان مورگانی که به یک غریبه بیمار کمک کرد ظاهر شود و میتواند نشان دهد شاهد مورگانی خواهیم بود که هر چیز متحرکی را میکشد.

بزرگترین اتفاقی که باعث شد کمی بیشتر از ایستمن خوشمان بیاید این بود که در آخر فهمیدیم آن قاتل روانی را به حال خودش نگذاشته چون فهمیده “همه زندگی ها با ارزش اند” و ۴۷ روز به او گرسنگی داده و دست آخر آن را جایی دور از دسترس بقیه دفن کرده. ایستمن هم درست مثل نیک “fear The Walking Dead” خوش شانس بوده و در بهترین زمان ممکن مرتکب قتل شده. زمانی که به قول معروف سگ صاحبش را نمیشناسد و کسی به اینکه چه کسی چه کار کرده اهمیتی نمیدهد.

و بلاخره . . . مورگان راهی میشود. و دست آخر قطار حوادث او را به سمت ترمینوس و سپس ریک در الکساندریا می رساند. و حالا اینجاییم . . . ساعتی پس از حمله گرگها. مورگان داستانش را برای آن گرگی همه انتظار داشتیم حالا مرده باشد تعریف میکند.

۲ ساعت قصه حسین کرد شبستری را برای آن گرگ تعریف میکند و امیدوار است که او هم بتواند تغییر کند. اما در نهایت پاسخی که از آن گرگ میشنود این است که اگر از این وضع خلاص شود مورگان و تمام الکساندریایی ها را میکشد.  چون قانون لعنتی اش این است.  و او موظف همه را بکشد و همه جا را “پاکسازی” کند.

حداقل مورگان ریسکی که ایستمن در قبال او کرد را قبول نکرد و در سلول را روی زندانیش قفل کرد. شاید این شروع ظهور مورگان یاغی باشد.