سلام دوستان.

بعد از وقفه ای طولانی ، با بخش دیگری از سری یادداشتهایی بر سریال ، در خدمتتون هستیم.

به نیم فصل دوم فصل چهارم رسیده بودیم.

Carl Grimes (Chandler Riggs) and Rick Grimes (Andrew Lincoln) - The Walking Dead _ Season 4, Episode 9 - Photo Credit: Gene Page/AMC

“خشم”

حالا ، خانه از دست رفته.در تسخیر مرده هاست. داستان به همان جایی برگشته که شروع شده. واکرها ، اسب مرده گرایمز ، تانک . خانواده از هم پاشیده و در جایی که زمانی خانه مینامیدند فقط میشون مانده. حداقل ظاهرا!

حالا او با همان شمیشیری که هرشل را کشت ، سر قطع شده تبدیل شده اش را خلاص میکند. در تنهایی ، با ۲ همراه مرده جدیدش ، به سوی جایی نامعلوم در حرکت است.

 

در طرف دیگر ، پدر و پسر به دنبال سرپناهند. کارل خشمگین است و حاضر نیست با پدرش همقدم شود. میداند پدرش بعد از آن همه کتکی که خورده ضعیف شده. تا جایی که حتی نمیتواند با تبر یک واکر به قول خود ریک ، ضعیف را بکشد.

 

در طرف دیگر ، میشون با اینکه رد پای بازماندگان را پیدا میکند ، اما ترجیح میدهد که به تنهایی به راهش را ادامه دهد. شاید دنبال دردسر نیست. شاید هم فکر میکند آن بازماندگان تا حالا مرده اند. شاید هم از روی رد پای زیگراگی حدس میزند که فقط به رد پای یک واکر برخورده.

 

در نهایت ریک و کارل ، خانه ای برای نفس تازه کردن پیدا میکنند. در هنگام پاکسازی خانه ، کارل به قدری خشمگین است که وقتی شروع به ناسزا گفتن میکند ، ریک باور میکند که او مخاطب این ناسزاهاست نه (احیانا) واکرها. اینکه انتظار این ناسزاها را داشت ، نشان از این میدهد که ریک ، خودش هم خودش را مقصر میداند و فکر میکند بقیه هم درباره او این نظر را دارند. اینکه دست روی دست بگذارد تا فرماندار مثل بلا روی سرشان نازل شود. گرچه شاید ، میشون و دریل هم احساس مشابهی دارند ، ولی از نظر کارل حداقل ، ریک مقصر اصلی این آوارگیست. او پدرش را مقصر مرگ دردناک خواهرش میداند.

مشخص است که در آن خانه، قبلا پسری هم سن و سال کارل زندگی میکرده . با علایقی شبیه به علایق هر پسری هم سن او. بازی های ویدئویی، موسیقی ، پوسترهای مختلف. کارل انگار به بهشت رسیده ، اما چند لحظه بعد وقتی خودش را در صفحه سیاه تلوزیون میبیند ، به یادش می آید که کودکی و نوجوانی ای که او باید سپری میکرد ، هرگز نخواهد رسید و او دغدغه های بزرگتری مثل زنده ماندن دارد، و خوشحالی اش برای پیدا کردن چنین اتاقی بیهوده است.

گیر دادن ریک به کارل برای اثبات پدر بودنش و اینکه هنوز او رئیس است ،در حدیست که کارل مجبور میشود برای تمام شدن قضیه ، به ریک یادآوری کند برخی کارهایی که او انجام میدهد، از شین یاد گرفته. باعث میشود تا ریک اعتراف کند که هر روز به او و قاعدتا به کاری با او کرد فکر کند.

 

شاید تکان دهنده ترین سکانس در شروع نیم فصل دوم فصل چهارم ، سکانس رویا – کابوس میشون باشد. چیزی که او در گذشته بوده. خانه ای که در آن زندگی میکرده. با آن منظره زیبای رو به شهرش. دغدغه هایی که قبل از آخرالزمان داشته. بحث و جدل با دوست شوهرش بر سر آثار هنری. یک زندگی نیمه شاهانه ، با لباس هایی زیبا برای زنی که از قضا مادر هم هست. اما ناگهان ، همه چیز عوض میشود. به جای کارد آشپزخانه ، شمشیر در می آید. خیلی از ما چنین خواب هایی دیده ایم. اینکه مثلا فکر میکنیم یک گوشی موبایل دستمان است اما وقتی نگاه میکنیم میبینیم که در دستمان یک لیوان است. و امثال این! متوجه منظورم هستید که؟

ناگهان اصلا جو عوض میشود. شوهرش و دوست شوهرش ، حالشان عوض میشود. بعد لباسشان عوض میشود . انگار که آماده رفتن به جایی مثل کمپ یا کوهستان هستند. در حالیکه شوهرش درباره امنیت پسرش حرف میزند ، خود میشون هنوز متوجه اوضاع نشده و گمان میکند بحث هنوز سر آن موزه لعنتیست. زمان برایش قاطی شده. ما در فصل پنجم از میشون میشنویم که او بعد از این ماجراها کارش با شمشیر خوب شده. چون خودش بوده و خودش با یک شمشیرکه اتفاقی پیدا کرده و یک دنیا واکر. اما دوست شوهرش در ابتدای ماجرا ، اشاره میکند که کار میشون با شمشیر خوب است.

اما ناگهان ، واقعیت اتفاقی که افتاده به صورت میشون سیلی میزند. دست های قطع شده شوهرش و دوستش که ماه ها از او و بعد از آندریا حفاظت کردند. گم شدن و از دست رفتن بچه ، منظره شهر سوخته و بمباران شده. و تازه میشون متوجه واقعیت میشود و  با صدای فریادهای خودش از خواب میپرد.

 

آن طرف تر ، کارل متوجه میشود که پدرش خواب نیست و احتمالا بیهوش شده. فریادهایش برای بیدار کردن پدرش حالاباعث جذب واکرها شده و دردسری بزرگتر درست کرده. کارل که سعی دارد آن دو واکری که پشت در آن خانه ، برای پدرش کمین کرده اند را از آنجا دور کند و بعد آنها را بکشد، در میانه راه با برخورد به واکر سوم ، کمی نقشه اش از کنترل خارج میشود. اما در نهایت ، او میبرد. جالب است که نحوه ای که او واکرها را کشت ، یا بهتر بگویم ، نحوه ای که مجبور به کشتن واکره ها شد ، دقیقا مثل زمانیست که ریک در مدرسه به همراه شین ، برای آزاد کردن رندال رفته بود و وقتی که اوضاع از کنترل خارج شد و ریک به زمین افتاد ، واکرهایی که میکشت یکی یکی روی خود ریک می افتادند. مشابه این اتفاق در اینجا برای کارل افتاد.

 

میشون حالا به لطف واکرهای استتار کننده اش ، با گروهی از واکرهای دیگر همسفر شده. در بین آنها ، او زنی را میبیند که بی شباهات به خودش نیست. سیاه پوست ، تقریبا هم قد خودش و با موهایی بافته شده دقیقا شبیه به خود میشون. با دیدن آن زن ، تازه میشون به خودش می آید و و قتی به دور و برش نگاه میکند میبیند که خودش هم “دوباره” به نوعی جزوی از واکرها شده. تازه به یاد آن همه سختی و تنهایی می افتد و تصمیم میگیرد تا برگردد تا بازمانده ها را دنبال کند.

 

کارل حالا برگشته و برای پدر بیهوشش تعریف میکند که چه اتفاقی افتاده. و تازه سر درد و دلش باز میشود. از فرصت استفاده میکند تا آنچه که از روز قبل تا حالا روی دلش سنگینی میکرده را به زبان بیاورد. اینکه از نظر او ، پدرش مقصر حمله فرماندار به زندان است نه هیچکس دیگر. اینکه خوش خیالی او باعث مرگ آن همه آدم شد. اینکه او حتی نتوانست از مادرش محافظت کند. و اینکه دیگر به پدرش نیازی ندارد و حتی اگر ریک بمیرد هم باز میتواند از خودش محافظت کند. در ادامه ماجراجویی هایش او به خانه ای میرود تا غذا پیدا کند ، آنجا با یک واکر درگیر میشود و گرچه موفق به کشتن او نمیشود ، اما او را در یک اتاق زندانی میکند. غنیمتی اش هم میشود ، یک پودینگ سه کیلویی! اما نکته اینجاست که او ، واکر را در اتاقی که متعلق به شخصی به نام “سم” است زندانی میکند. اینکه  این “سم” نشان دهنده کدام سم است هنوز مشخص نیست! اما شاید مثل قضیه مگان ، خبر از آینده فردی به این نام را میدهد. اینکه “سم نامی” قرار است بمیرد یا اینکه وارد ماجرا شود. اگر مقصود وارد شدن شخصی به این نام است که خب قبلا هم “آن سم ” وارد شده. پسری که ریک و کارول در شهر دیدند که همراه با دوست دخترش بود و کتفش دررفته بود هم نامش “سم” بود. آینده اش را هم که دیدیم. در ترمینوس سر بریده شد. چه میشود اگر منظورهمین “سم ” الکساندریایی ما باشد؟ با توجه به اینکه وسایل داخل اتاق به وسایل کودک میخورد ، احتمال دارد که این علامتی از ورود پسربچه ای به نام “سم” به داستان باشد و واکری که حالا اتاق او را صاحب شده ، به نحوی نشان دهنده عاقبت آن پسر باشد؟

 

شب ، درست زمانی که به نظر میرسد ریک مرده و در سکوت تبدیل شده ، کارل که چیزی نمانده تا از ترس پدرش را بکشد ، ریک زبان باز میکند تا به پسرش هشدار دهد که بیرون  نرود و در امان بماند. مشخص است که او تمام حرفهای کارل را شنیده ولی رمق نداشته تا جوابی دهد. و تمام قدرتش را جمع کرده تا خودش را از روی کاناپه به زمین بیندازد تا به کارل هشدار دهد که خطر نکند و بعد دوباره روی آن فرش ایرانی از حال میرود.

درس خوبی برای کارل بود تا متوجه شود که هنوز به پدرش نیاز دارد.

 

صبح روز بعد ، مهمان ناخوانده صبحانه ، میشون است که تمام شب را به دنبال رد پای ریک و کارل آمده.

 

سورپرایز ویژه برای این قسمت : ویدئویی فوق العاده زیبا با موسیقی متنی از فیلم “درخت زندگی”

دانلودکنید

 

Carol (Melissa Suzanne McBride), Penny (Kylie Szymanski), Lizzie (Brighton Sharbino) and Tyreese (Chad Coleman) - The Walking Dead _ Season 4, Episode 10 - Photo Credit: Gene Page/AMC

“جهنم های شخصی”

هر کس به گوشه ای افتاده. بعضی ها که نباید، با همدیگر گیر افتاده اند.

بث با دریل در حال فرار است. روی صحنه های فرار آنها ، ما یادداشتهای بث را در قسمت اول همین فصل ، درست قبل از اینکه دریل خبر مردن زک را به او بدهد ، میشنویم.

یادداشتهایی از خاطرات روزهای اولی که زندان را پیدا کرده بودند. روزهایی که لوری زنده بود. هرشل زنده بود. همه با هم بودند.

اما کمتر از یک هفته بعد ، بث و دریل ، برای نفس تازه کردن به خاطر فرار از دست واکرها ، روی زمین افتاده اند و لاشخورها بالای سرشان پرواز میکنند. هر چه که درباره زندگی در زندان فکر میکردند ، اشتباه بود.

رابطه دریل و بث به طرزی باور نکردنی شیرین و دوست داشتنی است. وقتی بث برای بچه هایی که احتمال میرود پیدا کند میوه جمع میکند ، دریل یک دقیقه قبل حرف های تندی به بث گفته بود، دستمالش را در میاورد تا به بث بدهد تا او میوه ها را داخل دستمال بگذارد. به نوعی میخواهد با روش خودش از بث معذرت خواهی کند.

 

در شب دوم ، جایی که آن طرف تر ریک بیهوش افتاده و کارل فکر میکند پدرش تبدیل شده ، بث و دریل کنار آتش کوچکی نشسته اند و شب را صبح میکنند.

 

حالا وقتش است تا دوباره به روز سقوط زندان برگردیم و حال و اوضاع گروه بعدی را بررسی کنیم.

میکا و لیزی، به همراه تایریس ، و فرشته کوچولوی ما ، جودیث که فکر میکردیم از دستش دادیم.

او حالا با سه دختر بچه گیر افتاده. و در ضمن زخمی هم هست. اگر میتوانست تا جایی توقف کند، فقط برای ۴-۵ ساعت ، به بث و دریل رسیده بود و شاید اوضاع خیلی بهتر پیش میرفت. اما در عوض کارول نمیتوانست آنها را پیدا کند.

وقتی که تایریس به خیال اینکه صدای جیغ اهالی زندان را شنیده ، برای کمک به آنها رفت و جودیث را به لیزی سپرد ، اگر کارول چند لحظه دیر تر سر رسیده بود ، لیزی برای اینکه مانع شود تا صدای گریه جودیث را واکرها بشنوند، او را خفه کرده بود.

تلاش تایریس برای کمک به کسانی که در خط آهن بودند ، باعث شد تا آنها از مسیر ترمینوس مطلع شوند و راهی آنجا شوند. که اگر این اتفاق نمی افتاد ، احتمالا الان قهرمانان ما ، گلن ، دریل ، ریک هم علاوه بر باب مرده بودند.

حالا آنها هم در مسیر ترمینوسند. اما فقط آنها نیستند.

به زودی مگی ، باب و ساشا هم در این مسیر قرار میگیرند. اما برمیگیردیم به روزی که زندان سقوط کرد و به چند ساعت بعد از آن! زمانی که مگی و ساشا و باب مشغول نفس تازه کردن هستند.

جایی که مگی متوجه میشود که گلن هنوز زنده است و با اتوبوس زندان فرار نکرده ، گلن در ویرانه های زندان به هوش می آید و میداند که باید هر چه زودتر از زندان خارج شود. به لطف نگهبانان قبلی زندان و لباس های ضد شورش آنها ، گلن خودش را تا دندان مسلح کرده و عازم خروج از زندان است. در این بین او همسفر شیرینش را پیدا میکند. تارا که حالا شده عضو جدا نشدنی گرایمزها! گرچه آن روز از اتفاقات افتاده شرمنده و ناامید بود.

موقعی که به سلامت از زندان خارج میشوند ، تارا برای گلن در دقیقه ۳۹ و ۳ ثانیه تعریف میکند که تنها کسی که در آن اوضاع دیده خواهرش بوده که به چشم خودش دیده توسط واکرها محاصره وکشته شد. و به این ترتیب گلن متوجه میشود که هرشل توسط فرماندار کشته شده.

درست زمانی که گلن از حال رفته و تارا دست تنها مانده ، سواره نظام بربر ما سر میرسد. با آن دانشمند خنگ دوست داشتنی و رزیتای محبوب!

 

۱۱_twdfans.net

“لولوی زیر تختخواب”

حالا که گلن از حال رفته و مقصدی هم ندارند ، تارا چاره ای جز همراه شدن با آبراهام و همراهانش ندارد. گرچه به آنها اطمینان کافی ندارد و ترجیح میدهد که تابلوهایی که در طول راه میبیند را به هر نحوی شده به خاطر بسپارد.

آبراهام ، با آن نحوه واکر خلاص کردنش بدون شلیک گلوله و با دست تقریبا خالی ، خیلی زودتر از آنچه که فکرش را میکردیم ما را شیفته خودش میکند. آن هم با آن لبخندی که موقع کشتن واکرها بر لب دارد. به ما این حس را القا میکند که با فردی “فوق خفن” رو به رو هستیم.

 

 

از طرفی ، ریک و کارل و میشون ، حالا هیچ تصمیمی درباره آنچه پیش خواهد آمد نگرفته اند. فعلا فقط در حال تجدید قوا هستند تا حالشان سر جایشان بیاید و شاید هم عزاداریشان برای از دست رفته ها و البته جودیث که گمان میکنند مرده را تمام کنند.

و واقعا هم ریک به یک استراحت جانانه نیاز دارد. او به قدری ضعیف شده که حتی بعد از هل دادن یک کاناپه سبک پشت در ، نیاز به نشستن دارد.

در این بین ، میشون هرچه تلاش میکند که حال کارل را که با یادآوری جودیث به سختی گرفته شد را سر جایش بیاورد ، تقریبا با شکست مواجه میشود . تا جایی که مجبور میشود با پیش کشیدن حرف فرزند خودش ، حواس کارل را به موضوع دیگری غیر از جودیث پرت کند.

اما ریک ، که به خیال اینکه در این شهر ارواح ، پرنده هم پر نمیزند و اسلحه اش را به دست کارل سپرد، ناگهان با غریبه هایی در اقامتگاهش مواجه میشود که اصلا قصد ندارد خودش را به آنها نشان دهد. چون در شرایطی نیست که بتواند با آنها درگیرشود. او در طبقه بالا گیر کرده و راهش با کسانی بسته شده که یکی از خودشان را در این خانه کشته اند. جایی برایش نمانده جز زیر تختواب. وقتی بین دو نفر از غریبه ها درگیری رخ میدهد و یکی از آنها به زمین می افتد و ریک را زیر تخت میبیند ، همه ما مثل ریک نفسمان در نمی آمد و نگران این بودیم که در اثنای این درگیری ، مهاجم به رفیق نه چندان مهربانش راجع به لولوی زیر تخت خواب حرفی بزند . کافی بود تا در بین کتک خوردن هایش بگوید :”لن. . . زیر . . . تخت . . . خواب” اصلا نمیخواهیم به این فکر کنیم که اگر این اتفاق می افتاد چه بر سر ریک می آمد؟

ریک با بلاخره مجبور میشود یکی از اعضای غریبه ها را بکشد وغنیمتش هم میشود همان کاپشنی که در شب اسیر شدنش به دست نگان هم تنش بود. با کشتن آن غریبه و تبدیل شدن به موقعش ، ریک فرصت پیدا میکند تا از خانه بیرون بزند و قبل از آن که دیر شود،  میشون و کارل را از آنجا دور کند.

 

از طرف دیگر ، گلن که حالا پشت کامیون آبراهام به هوش آمده ، قصد دارد تا مسیر طی کرده را برگردد تا مگی را پیدا کند که البته با پاسخ منفی آبراهام مواجه میشود. آبراهام که ادعا میکند یک ارتشیست و یوجین هم یک دانشمند است ، از گلن میخواهد تا آنها را همراهی کند تا یوجین را به واشنگتن برسانند. نکته جالب این است که آبراهام در مورد تلفن ماهواره ای یوجین و ماموریتی که به او محول شده حرف میزند. و اینکه یوجین با اشخاصی در واشنگتن صحبت میکرده. در حالیکه در فصل بعد دیدیم که اصلا قضیه آشنایی آبراهام و یوجین ، آن طوری نبود که گفته شد. اینکه واقعا آبراهام دیده باشد که یوجین با تلفن های ماهواره ای حرف میزده ممکن است فقط جو دادن آبراهام برای متقاعد کردن گلن و تارا به ماندن باشد.

وقتی هم که بلاخره تصمیم بر این میشود که تا پیدا کردن یک وسیله نقلیه دیگر ، همراه گلن بروند ، لبخند روی صورت یوجین و ارتباطش با اعتراف یک فصل بعدش مشخص میشود.

 

به این ترتیب ، گلن و دوستان تازه اش راهی پیدا کردن مگی میشوند و ریک و کارل و میشون که حالا نقشه ترمینوس را پیدا کرده اند ، راهی پناهگاهی جدید میشوند. بدون اینکه بدانند این فقط یک تله است که غذا را با پای خودش به خانه می آورد.

 

۱۲_twdfans.net

“مثل خورشیدیم و ماه”

بث و دریل که مثل شرق و غرب میمانند حالا گیر هم افتاده اند.  بث دختری جوان است و میخواهد ماجراجویی کند و یک کاری با زندگی الانش بکند اما دریل سن دار تر و غم زده تر از آن است که پا به پای بث بیاید.

حتی وقتی بث ترجیح میدهد که برود و دنبال مشروب بگردد ، دریل با تردید و خشم به دنبال او میرود.  او فکر میکند بث هم باید مانند او بنشیند و حسرت گذشته را بخورد. اما درنهایت عذاب وجدانی که به خاطر مرگ هرشل دارد او را به دنبال بث میفرستد.

در زمین گلف ، وقتی بث بلاخره مشروبش را پیدا میکند و دریل هم به عکس صورت های آدم های پولدار دارت پرت میکند، بث با یادآوری اینکه چه تصوری از اولین باری که مشروب میخورد داشته و حالا چه شده ، به گریه می افتد. با به گریه افتادن بث ، دریل هم حالش گرفته میشود و میداند که باید برای تسکین درد بث کاری کند. هر چند که او به روش خودش عمل میکند. مشخصا دریل قبلا هرگز چنین رابطه ای با یک دختر نداشته. میداند که باید برای آرام کردن بث کاری کند. اما دقیقا نمیداند چه کار؟

برای همین هم تصمیم میگیرد بث را به جایی ببرد که با میشون قبلا پیدایش کرده بود. کلبه ای در جنگل که بی شباهت به خانه ای که دریل در آن بزرگ شده نیست. همه چیز تقریبا خوب پیش میرود تا وقتی که بث در آن بازی حرف از زندان و زندانی میزند. و این دریل را به هم میریزد. او فکر میکند که تصور بث از او یک مجرم و خلافکار است. کسی که به طور قطع به زندان افتاده بود. هر چند بث واقعا چنین قصدی نداشت ، اما دریل را عصبانی کرد. البته تاثیر عرق سگی هم بود. سرانجام دریل در مستی و راستیش پیش بث اعتراف میکند که خودش را بیش از همه در مرگ هرشل و حمله فرماندار به زندان مقصر میداند. عذاب وجدانی که نه تنها کمتر نشد بلکه با گم شدن و مرگ بث بیشتر هم شد و دریل را تا مرز سوزاندن دستش با سیگار جلو برد.

گرچه بث هم وقتی به اندازه کافی مست میشود از از آرزوهایی که برای پدر و خانواده اش داشت میگوید و اینکه میداند زیاد زنده نخواهد ماند. گرچه این پیشگویی اش درست از آب در آمد ولی او پیشگویی دیگری هم کرد که با این اوضاع فعلی و درگیری نگان و گرایمزها ، امیدواریم که این پیش بینی بث هم درست از آب در بیاید. اینکه او اصرار دارد که دریل آخرین فرد زنده مانده در گروهشان است. درست مانند اصراری که بر دلتنگی دریل برای خودش دارد و درست هم بود !!

از این دست پیشگویی ها باز هم در سریال بود. مثلا پیشگویی ایستمن برای مورگان که بی دلیل و یک دفعه به مورگان گفت که به زودی یک کودک را در آغوش خواهد گرفت و ریک در الکساندریا خودش جودیث را به مورگان داد تا در آغوش بگیرد.

همه ما امیدواریم که این پیشگویی بث هم به حقیقت بپیوندد و دریل از زیر لوسیل نگان زنده بیرون بیاید.

 

Daryl Dixon (Norman Reedus) - The Walking Dead _ Season 4, Episode 13 - Photo Credit: Gene Page/AMC

“کشتن مرغ مینا”

 

در جایی که باب و مگی وساشا دسته واکرها را قلع و قمع میکنند و باب از گاز واکری که شانه اش را هدف قرار داده بود جان سالم به در  برد ، درست همان جایی که بعد ها آن واکر داخل انبار گاز گرفت و کارش را ساخت ، بث و دریل در جایی نه چندان دور مشغول آموزش کمانداری و ردیابی هستند. زخم پای بث آنها را به کلیسایی میرساند که سرنوشتشان را تغییر میدهد. رابطه بث و دریل ، مثل رابطه کارول و دریل نیست. بث مثل خواهر دریل است. خواهر کوچکتری که او هیچ وقت نداشته و دریل را وادار میکند تا به خاطر اوتغییر کند. بث فقط بهانه ای بود تا دریل بیش از گذشته قدر اطرافیانش را بداند. بث کسیست که دریلی که میخواهد تا صاحب یا صاحبان کلیسا را بکشد ، طوری عوض میکند که خود دریل پیشنهاد میدهد که بمانند و با آنها کنار بیایند و از آنها بابت غذاها و جای خواب مجانیشان تشکر کنند.

 

صبح روز بعد ، بث رفته! و دریل تنها وسط جاده مانده . در حالیکه مگی به وصیت پدرش عمل میکند و زندگیش را به خاطر انتخاب خودش به خطر می اندازد و از باب و ساشا هم همین را میخواهد. که به دنبال او برای پیدا کردن گلن ، راهی ترمینوس شوند. اما بر خلاف مگی که دوستانش را دوباره پیدا میکند ، دریل توسط غریبه هایی از جنس خودش محاصره شده و چاره ای جز همسفر شدن با آنها ندارد. غریبه هایی که سردسته شان برایمان آشناست. همان کسی که ریک ، در ایوان برایش کمین کرده بود تا او را بکشد.

 

حالا علاوه بر ریک و کارل و میشون ، مگی و ساشا و باب در یک گروه ، کارول و تایریس و دخترها ، دریل و کماندارها در گروهی دیگر و . . . گلن و همسفرانش در یک سوپر گروه، راهی ترمینوس هستند.

 

Carol (Melissa Suzanne McBride) and Lizzie (Brighton Sharbino) - The Walking Dead _ Season 4, Episode 14 - Photo Credit: Gene Page/AMC

“یک مادرانه تلخ!”

کارول و دخترها و تایریس ، در نیمه راه ترمینوسند.

برای اولین بار بعد از مدتها ، کارول درباره سوفیا مثل یک مادر حرف میزند. اینکه هر روز دلش برای دختر شیرینش تنگ میشود. و لیزی در میانه کابوس های تایریس ، از قتل هایی که مرتکب شده میگوید. خودتان را به جای این دخترک بگذارید. مگر یک دختربچه چقدر تاب و تحمل روحی و روانی دارد که در چنین دنیایی ، چنین کارهایی انجام دهد و هنوز سلامت عقلیش را حفظ کند. شاید همین آدم کشی اش باعث شد تا به جایی برسد که خواهرش را هم بکشد. کارول که یک زن بالغ است و میداند تاوان نکشتن هایش چه میشد ، دست آخر از جنون این فکر که چه زندگی هایی را گرفته سر به بیابان گذاشت. دیگر از یک دختربچه چه توقعی میشود داشت؟

شاید اگر لیزی امروز زنده بود ، کودک مورد علاقه نگان برای  تبدیل کردنش به یک قاتل سریالی کوچولو میشد.

 

 

بخش دردناک ماجرای کارول و تایریس و دخترها این است که آنها دقیقا جایی هستند که شب قبل دریل و بث آن کلبه را آتش زدند. شاید اگر کمی خوش شانس بودند میتوانستند دریل و بث را پیدا کنند و آن موقع شاید ماجراها طور دیگری تمام میشد. شاید هرگز بث دزدیده و کشته نمیشد و در نتیجه آن تاثیر مرگبار را روی تایریس نداشت.  شاید امروز تایریس ، بث ، میکا و لیزی زنده بودند.

 

در آن اتاق نشیمن ، آنها مثل یک خانواده واقعی هستند. انقدر این لحظات خوشایند است که بدشان نمی آید قبل از ترمینوس ، چند روزی را در آن خانه سپری کنند. اما هیچ کدامشان در ذهن دیگری نیستند.

تایریس نمیداند که همسفر مورد اطمینانش ، همان کسیست که کارن و دیوید را با خونسردی کشت. نمیداند که تا دو شب دیگر ، این اتاق نشیمن به سوت و کوری جسد دو دختر بچه میشود. و روح و روان او و کارول را میکشد.

نه تایریس نه کارول ، نمیدانند که تا دو روز دیگر با چه تراژدی دردناکی رو به رو خواهند شد. کشته شدن میکا به دست خواهرش. در حالیکه لیزی خودش هم تقریبا متوجه شده که چه کرده .

بغض کارول را همه ما در گلویمان احساس میکنیم. بغضی که کم مانده تا او را خفه کند. صدای پر از غم کارول وقتی که میگوید :”دوستت دارم لیزی!” همان صدایی است که سوفیا را وقتی از انبار بیرون آمد صدا میکرد. همان غم ، همان زجر!

این تراژدی ، کارول را وادار میکند تا حقیقت را درباره قتل کارن و دیوید به تایریس بگوید. تحمل بار غم میکا و لیزی به قدری زیاد هست که کارول نتواند سنگینی بار قتل کارن و دیوید را هم به دوش بکشد.

بعد از امشب ، کارول با صدای لیزی که در سرش میپیچد و میگوید که “فقط ترسیده !” همراه با تایریس و امانت ریک ، راهی ترمینوس میشوند.

 

۱۵_twdfans.net

“انقدر بی قرار نباش!”

گلن حالا میداند که مگی و باب و ساشا با هم هستند و راهی ترمینوسند. این در حالیست که دریل هنوز با گروهی که ریک را تعقیب میکند همسفر است و قوانین آنها را ، هر چند ناخوشایند ، یاد میگیرد.  و ریک هم مسیرش را با بازی های میشون و کارل میگذراند.

 

در بین گروه های راهی ترمینوس ، به جز کارول و تایریس که وضعشان به کل خراب است ، دریل و تارا وضعیت های بدی دارند. تارا که خودش را مدیون گلن میداند و حتی با پای آسیب دیده هم سعی میکند تا پا به پای گلن پیش رود. و دریل هم که با گروهی افتاده که هیچ احساس قرابتی به آنها ندارد و بر عکس ، آنها به وضوح دریل را معذب میکنند و او را به یاد روزهای نه چندان خوشایند آوارگی و هیچ بودنش با مرل می اندازند.

 

در بین راه گلن و تارا از آبراهام ورزیتا و یوجین جدا میشوند و به داخل تونل میروند، و قطاری از واکرها را زیر آوار سقف میبینند . گلن از همان لحظه ای که چشمش به این قیامت افتاد ، چشمش به دنبال مگی بود و منتظر بود تا او را بین واکرها ببیند ، دقیقا همان حالی که مگی وقت بازرسی اتوبوس زندان داشت. جالب است که این زوج ، حتی اگر با هم نبودند ، اما هر چه که از سر گذرانده اند ، مشترک بوده.

اما یوجین با آن هوش و حساب و کتابش ، بی خیال گلن نمیشود و بدون اینکه بقیه بدانند ، آبراهام و ورزیتا را راهی ماموریتی جدید میکند و آن هم نجات گلن و تاراست.که نه تنها منجر به نجات این دو نفر میشود بلکه مگی و ساشا و باب را هم به گلن و تارا میرساند.

در این شب ، قرار بر این میشود که فردا تمام این گروه راهی ترمینوس و بعد راهی واشنگتن شوند.

روز بعد آنها به ترمینوس میرسند. بارقه امید در چهره همه آنها دیده میشود. به یاد بیاورید که حتی ما هم چقدر از رسیدن این گروه به ترمینوس خوشحال بودیم. اما مسلم است که هیچ چیز خوبی به این سادگی ها به دست نمی آید.

حتی موسیقی متنی که روی این قسمت هست ، به مخاطب کدهای لازم را میدهد.

“اینکه یک نفر مراقب توست و تو زمین نخواهی خورد.”  شاید منظور از آن یک نفر کارول باشد ، که  به زودی از دور خانواده اش را تماشا میکند که اسیر ترمینوسی ها هستند.

“به خاطر کارهایی که کرده ای متاسف نباش. باید آنها را فراموش کنی. دیگر انجام شده”

“وقتی  بیدار شوی بلاخره میتوانی فرار کنی” . مسلما خطاب به گرایمزهاست که وقتی چشمانشان را باز کنند و سعی کنند متوجه شوند که واقعا در چه جهنمی هستند ، میتوانند راهی پیدا کنند تا از این جهنم خارج شوند .

“یک نفر مراقب توست. از مسیرت منحرف نشو ” کلمه “Rail”  در شعر و برای کلمه “مسیر” به نوعی ما را گول میزند. چرا که ترمینوس هم در پایان “مسیر های ریل راه آهن ” است. گرچه سادگیست که این Rail را همان ریل بدانیم. اما اشاره لفظی به این موضوع ، این امید واهی را در دل ما زنده میکند که “خدا” را چه دیدی؟ شاید ترمینوس ، همان پناهگاهی باشد که فکر میکنیم.

 

ترانه را دانلود کنید.

 

Rick Grimes (Andrew Lincoln), Carl Grimes (Chandler Riggs), Daryl Dixon (Norman Reedus) and Michonne (Danai Gurira) - The Walking Dead _ Season 4, Episode 16 - Photo Credit: Gene Page/AMC

“طعمه”

در حالیکه ریک و میشون و کارل وسط جاده ای به ظاهر متروکه برای استراحت مانده اند ،کماندارانی که آنها را تعقیب میکرده اند به آنها رسیده اند و حالا تنها ۸ ثانیه مانده به اینکه “جوی کماندار” تیر خلاص را به ریک بزند ، فرشته نجات ، دریل ، سر میرسد و کلا قضیه را عوض میکند .

دیالوگ های آشنایی که مو به تن ما راست میکند، شرایط ریک برای چند دقیقه ، دقیقا مثل شرایط “کارتر” در الکساندریا بود. وقتی که ریک مچ او را زمانی که داشت برای قتل ریک نقشه میکشید گرفت و او را تهدید به مرگ کرد. ریک دقیقا با همان حالت روی زمین نشسته و به جو التماس میکند که به بقیه کاری نداشته باشد و “این فقط او بوده که این کار را کرده ، فقط او بوده” صحنه ای که بعد ها جای ریک با جو عوض شد و کارتر به جای ریک نشست و التماس کرد که ریک از خون بقیه بگذرد و اگر تنبیهی هست فقط متوجه او بداند. و بعد تصمیم بر این میشود که افراد جو ، دریل را “تا سر حد مرگ کتک بزنند” ، حالا در این پایان فصل ششم ، همه ما امیدواریم که این بار حداقل، کسی که باید “تا سر حد مرگ ، از نگان کتک بخورد” دریل نباشد.

“Let him go!”  یکی از فرازهای شمارش آخر نگان بود، اما قبل از آن و در پایان فصل چهارم ، تاکیدی حیاتی بر نجات جان کارل است.  جایی که ۲ بار ریک به جو اخطار میدهد که کاری به کار کارل نداشته باشد ، قبل از آن که دندان هایش را در گردن جو فرو کند.

یکی از نقطه قوت های گرایمزها این است که خیلی سریع خودشان را جمع و جور میکنند و آماده دفاع یا حمله میشوند . البته حداقل تا قبل از آن محاصره وحشتناک ناجیان که اینگونه بوده اند. مثل همین شب که در مدت زمانی که افراد جو در بهت کاری بودند که ریک با رئیسشان کرد ، دریل و میشون به خودشان آمدند و ورق را به نفع خودشان برگرداندند.

 

روز بعد آنها در محوطه ترمینوس هستند و میخواهند قبل از ورودشان به ترمینوس آنها را کمی زیر نظر بگیرند. در حالیکه همه چیز آرام به نظر میرسد و ریک میخواهد قبل از ورود و مطمئن شدن از حال و اوضاع ترمینوس محض احتیاط کیف پر از اسلحه و البته “قمه دست قرمزشان” را جایی مخفی کند ، نگهبانان ترمینوس در دل جنگل زاغ سیاه گرایمزها را چوب میزنند ، به طوری که حتی ما هم به سختی میتوانیم یکی از افراد ترمینوس را در سمت چپ پایین تصویرکه از پشت یک درخت سرک میکشد ، را ببینیم.

اما در خود ترمینوس همه چیز دوستانه و محترمانه به نظر میرسد. تا اینکه ، ریک کوله پشتی نفرین شده آن مسافر سرگردان ، جلیقه ضدگلوله زندان ، پانچوی دریل و ساعت گلن را در دست افراد ترمینوس میبیند و اما خبری از گلن ، مگی ، کارول یا سایر چهره های آشنا نیست.

اینجاست که ورق بر میگردد. تیراندازی ها شروع میشود و ترمینوسی ها با گلوله هایشان راه را به سمت واگن A به گرایمزها نشان میدهند. اگر گرایمزها در خصوص ترمینوسی ها ذره ای شک داشتند ، با آن واگن هایی که صدای کمک خواستن محبوسانشان گوش آسمان را کر کرده بود و بقیایای اجسادی که مثل یک کشتارگاه در مسیرشان وجود داشت ، مطمئن شدند که ترمینوس میتواند واقعا به ایستگاه آخر آنها بدل شود.

صدای تیر اندازی ها ، همان طور که ریک ، کارل ، دریل و میشون را مضطرب  تر میکند ، کمی آن طرف تر ، جان کارول و تایریس و البته جودیث را از هجوم واکرهای سرگردان جنگلی نجات میدهد و البته به تبع آن ، پایان کار ایستگاه پایانی را هم نزدیک میکند.

در حالیکه صداها قطع میشود و در همین لحظه که گرایمزها در واگن A یکدیگر و البته دوستان جدیدشان را ملاقات میکنند ، کارول در راه ترمینوس است. به پایان عمر ترمینوس تنها چند ساعت باقی مانده.

حق با ریک است ؛ آنها با بد کسانی در افتاده اند.

 

تعداد اپیزودهای این فصل : ۱۶

اسامی :

۰۱_ ۳۰ Days Without an Accident _ 30 روز بدون حادثه

۰۲_ Infected _ آلوده

۰۳_Isolation _ قرنطینه

۰۴_Indifference _ بی تفاوتی

۰۵_Internment _ بازداشت

۰۶_Live  Bite _ طعمه زنده

۰۷_Dead Weight _ ترازوی مرگ

۰۸_Too Far Gone _ از دست رفته

۰۹_After _ بعد

۱۰_Inmates _ زندانی

۱۱_Claimed _ تصاحب شد

۱۲_Still _ هنوز

۱۳_Alone _ تنها

۱۴_The Grove _  بیشه

۱۵_Us _ ما

۱۶_A _ A